یادم می آید در دوران انقلاب ایشان به همراه سه نفر دیگر از اهالی روستا فعالیت سیاسی داشتند یک روز از مدرسه برایمان نامه آمد که فرزند شما در زمینه انقلاب فعالیت می کند و امروز و فرداست که گیر بیفتد وشما از فعالیتهایی که در زمینه انقلاب دارد جلوگیری نمائید و زمانی که موضوع را به علی گفتم: ایشان گفت:" مادر جان تا جان دارم در راه انقلاب قدم بر می دارم یا در این راه کشته می شوم و یا این انقلاب را به پیروزی می رسانم" و در دوران انقلاب چندین مرتبه قصد داشتند ایشان را ترور کنند که خوشبختانه نجات یافت.
یادم می آید وقتی که پیکر مطهر شهیدم را داخل معصوم زاده دفن کردیم خواب دیدم که خورشیدی تابان از کناز مزار علی بلند شد. این خورشید از طرف قبله به کنار مزار علی آمد و بعد رفت بطرف آسمان بعد که از خواب بلند شدم خیلی تعجب کردم بعد از سه روز پیکر مطهر پسر عمویش را آوردند و ایشان را کنار مزار علی دفن کردیم.
یک شب ایشان را خواب دیدم که در یک خانه خرابه که آهنهای آن افتاده بود علی آنجاست گفتم: علی اینجا چه می کنی؟ ایشان گفت:" از خانه خرابهای دنیا راحت شدم و دیگر به آن احتیاج ندارم رفتم به مکان دیگر. من آنجا را لازم ندارم." منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10524سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references/>