به یاد دارم محمد در آخرین مرخصی و در حین بازگشت به جبهه به یکی از دوستان گفته بود، دیشب من در خواب حضرت فاطمه (س) را دیدم که سر مرا به زانو گرفته و دعایی را زیر لب ذکر میکنند. محمد از حضرت سؤال میکند، زیر لب چه میخوانید ایشان میفرمایند به همین زودی نزد حسینم خواهی آمد. محمد تا سر بلند میکند از بینیش خون میآید و از خواب بیدار میشود.
به خاطر دارم هنگامی که محمد تصمیم گرفت به جبهه برود شانزده ساله بود و موقعی که به بسیج محل رفت تا برای اعزام به جبهه ثبتنام کند برادران بسیجی مانع ثبتنام ایشان شده بودند و به او گفتند شما در سن نیستید که به جبهه بروید باید از پدر و مادرت رضایتنامه بیاوری محمد با چشم گریان به خانه آمد و به مادرم گفت آیا شما اجازه میدهید که من به جبهه بروم. و در همان لحظه گفت مادر اگر اجازه ندهید من در روز قیامت دامن شما را خواهم گرفت و به خدا عرض میکنم مادرم به من اجازه رفتن به جبهه را نداد. مادرم هم با شنیدن این جمله صورت محمد را بوسید و به او اجازه رفتن داد.
به خاطر دارم یکی از همرزمان فرزندم محمد نقل کرد: شب 65/7/21 جهت مأموریت انهدام یکی از جادهها به طرف خط حرکت کردیم و نزدیک ظهر سهشنبه محل رسیدیم و پس از شناساندن منطقه قرار شد شب پنجشنبه 65/7/23 جادهای را که در صدمتری مزدوران عراق بود منهدم کنم. عصر چهارشنبه من بالای سنگر نشسته بودم و غروب خورشید را نگاه میکردم که محمد آمد و پس از چند لحظه گفت: چقدر خورشید قشنگ است. دوست دارم امروز شب نشود، با شوخی گفتم: نکند امشب که قرار است به خط برویم، تو میترسی؟ خندید و گفت: نه من خیلی وقت است که آرزوی چنین شبی را میکردم. نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندیم و بعد از نماز محمد حدود یک ساعت به سجده رفت و گریه کرد. وقت خوردن شام یا اینکه شام خوبی بود ولی او جلوی درب ورودی سنگر نشست. هر چه اصرار کردیم که بیا شام بخور نیامد و گفت: دوست دارم امشب شکمم خالی باشد. خلاصه شب حرکت کردیم و پس از رسیدن به محل انفجار کارمان را آغاز کردیم. نزدیک صبح بود که کارمان تمام شد و جاده را منفجر کردیم. کار به نحو احسن انجام شد و ما بایستی به عقب بر میگشتیم. موقع برگشت خمپارهای جلوی محمد و دو تن دیگر از برادران تخریب به زمین خورد و منفجر شد که ایشان و یک نفر دیگر شهید و دیگری هم مجروح شد. شهادت ایشان در صبح 5 شنبه، 65/7/24 ساعت 30: 5 در بهترین لحظات بین طلوعین صبح به وقوع پیوست که به نظر من که از همسنگران ایشان هستم هر کس لیاقت شهادت در چنین ساعت و لحظهای را ندارند. وقتی به محل شهادت رسیدیم او را در حالی که سر به سجده گذاشته بود دیدیم. یکی از برادران که فکر میکرد او در سجده است سرش را که بلند کرد متوجه شدیم که به شهادت رسیده است.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10541 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10541>