ویرایش‌ها

شهید علی‌ اصغر محمدی

۱٬۳۲۱ بایت اضافه‌شده، ‏۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۴
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد =علی‌اصغر محمدی‌
|تصویر =18622.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[تربت ‌حیدریه]]
|شهادت = [[1361/02/12]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:محمدحسن‌
}}
 
 
کد شهید: 6127157 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
==خاطراتخواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی متن کامل خاطره==
بعد از تشییع جنازه علی اصغر من در حالی که به دیوار خانه تکیه داده بودم * موضوع خواب و اشک از چشمانم می ریخت، در حال رؤیا بودم که دیدم علی اصغر وارد خانه شد و من گفتم: مادرجان آمدی، بیا من مریض هستم. برو داروخانه و دواهای من را بگیر تا بخورم و بهتر شوم. او استکان آبی در دست داشت و آن را به من داد و گفت: مادرجان این آب را بخورید تا شفا پیدا کنید. وقتی به حال خودم آمدم اطرافیان می گفتند: با چه کسی صحبت می کردی؟. من درآن لحظه دیدم که نوری از خانه خارج شد.اولین اعزامموضوع اولين اعزامراوی متن کامل خاطرهروياي ديگران درمورد شهيد
بعد از تشییع جنازه علی اصغر من در حالی که به دیوار خانه تکیه داده بودم و اشک از چشمانم می ریخت، در حال رؤیا بودم که دیدم علی اصغر وارد خانه شد و من گفتم: مادر جان آمدی، بیا من مریض هستم. برو داروخانه و دواهای من را بگیر تا بخورم و بهتر شوم. او استکان آبی در دست داشت و آن را به من داد و گفت: مادرجان این آب را بخورید تا شفا پیدا کنید. وقتی به حال خودم آمدم اطرافیان می گفتند: با چه کسی صحبت می کردی؟. من درآن لحظه دیدم که نوری از خانه خارج شد.  * موضوع اولين اعزام وقتیکه علی اصغر می خواست به جبهه برود چون سنش کم بود او را نمی بردند. لذا او رفت و شناسنامه اش را بزرگ کرد. سه شبانه روز قبل از اعزام به جبهه به من توصیه می کرد که: مادرجان بعد از [[شهادت ]] من وقتی که جنازه ام را آوردند گریه و ناله نکنید تا دشمن شاد نشود.تهجد و عبادت* موضوع تهجد و عبادتراوی متن کامل خاطره
یک شب من علی اصغر را کار داشتم و خیلی دنبالش می گشتم ولی پیدایش نمی کردم. بعد از مدتی ایشان را در مسجد در حال عبادت با خداوند و راز و نیاز و گریه و زاری در پیشگاه خالق هستی پیدا کردم.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی
متن کامل خاطره
* موضوع عشق به جهاد زمانی که علی اصغر می خواست به جبهه اعزام شود، من در جبهه بودم، و برادر دیگر ما هم اسیر شده بود. لذا ما به خصوص مادرم اصرار می کردند که او به جبهه نرود. ولی علی قبول نکرد و بالاخره با اصرار زیاد به جبهه رفت. تو می گفت: من می خواهم بروم و شهید بشوم. ایشان در همان اعزام اول در عملیات کربلای5 [[کربلای 5]] در محل [[شلمچه ]] به در جه رفیع [[شهادت ]] نائل گردید.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18622سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: علی‌اصغر محمدی‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان تربت ‌حیدریه]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش