{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = علیمحمدمحمدی
|تصویر =18641.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[اسفراین]]
|شهادت = [[1362/01/24]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل = محمدحسین
|خانواده = نام پدر:محمدحسین
}}
کد شهید: 6222479 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات==عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید زمانی که موضوع رفتن به جبهه را با من درمیان در میان گذاشت من خیلی ناراحت شدم ایشان به سراغ دو تا از دوستانش که در [[بسیج ]] بودند رفته و آنهاهم آنها هم قبول نکردند بعد به سراغ پدر و عمویش رفت و هر طور بود رضایت نامه را از آنها گرفت وبه و به سپاه رفت و خودش را معرفی کرد اما آنها کمی سنش را بهانه کرده بودند بعد عمویش شناسنامه علی محمد را دستکاری و سن ایشان را چند سال بزرگتر کرده بود و باز مجدد کوتاهی قدش را بهانه کرده بودند که ایشان مجدداً به سراغ عمویش رفت و با استفاده از کفشهای عمویش که پاشنه داشت کمی قدش بلند تر شد و هر طوری بود آنها را راضی کرده بود و وقتی که فهمید می تواند به جبهه برود آنقدر خوشحال بود شد که سر از پا نمی شناخت .تقید به مسائل شرعیموضوع تقيد به مسائل شرعيراوی متن کامل خاطره
ایشان دردوران راهنمایی مشغول تحصیل بود که یک روز پنجشنبه * موضوع تقيد به روستا آمد و گفت : مادر هوس مربا کرده ام خیلی دوست دارم مربا درست کنی . من هم گفتم : که وسایل مورد نیاز مربا را نداریم که درست کنم . خاله اش فهمیده بود و یک کاسه مربا برایش آورد. من هم به عنوان صبحانه آنرا برای علی محمد آوردم درحین اینکه لقمه درست می کرد از من سوال کرد که مربا را چه کسی آورده ؟ گفتم : خاله ات . سریع خودش را عقب کشید وحتی لقمه ای هم که درست کرده بود نخورد وقتی علتش را پرسیدم گفت: چون که خاله با مادر شوهرش زندگی می کند و مادرشوهرش هم اهل نماز وروزه نیست من این مربا را نمی خورم وبه دیگران هم توصیه کرد که آنها هم نخورند . و من هر چه اصرار کردم که اینها بچه اند هیچ اشکالی ندارد ولی ایشان گفت : شما می خواهید بچه هایتان را با این جور لقمه ها بزرگ کنی و خیلی عصبانی شد .نوجوانی و جوانیموضوع نوجواني و جوانيراوی متن کامل خاطرهمسائل شرعي
یادم می آید ایشان دردوران راهنمایی مشغول تحصیل بود که یک روز من و علی محمد و غلامحسین مشغول بازی بودیم که علی محمد رو پنجشنبه به من کرد روستا آمد و گفت : رمضانعلی مادر هوس مربا کرده ام خیلی دوست دارم مربا درست کنی. من هم گفتم: که وسایل مورد نیاز مربا را نداریم که درست کنم. خاله اش فهمیده بود و یک کاری کاسه مربا برایش آورد. من هم به عنوان صبحانه آنرا برای علی محمد آوردم درحین اینکه لقمه درست می کنم که کلاه کرد از روی سرت بپرد فقط کافی است من سوال کرد که شما این بشقاب مربا را دردستت بگیری ودست چه کسی آورده؟ گفتم: خاله ات. سریع خودش را زیر آن بزنی و بعد روی صورت بکشی . در همین حین صلوات بفرستی این موقع است عقب کشید وحتی لقمه ای هم که کلاه از سرت درست کرده بود نخورد وقتی علتش را پرسیدم گفت: چون که خاله با مادر شوهرش زندگی می پرد اینها اصرار می کردند کند و من مادرشوهرش هم قبول نمی کردم چونکه آن بشقاب را روی حرارت اجاق گذاشته بودند اهل نماز و ته آن نیز سیاه شده بود و به روزه نیست من این ترتیب آنها می خواستند مربا را نمی خورم وبه دیگران هم توصیه کرد که صورت من سیاه شود و از آنها اصرار و از من انکار بالاخره با هم درگیر شدیم نخورند. و غلامحسین دستهای مرا گرفت و علی محمد هم آن بشقاب را که داغ هم بود به صورتم چسباند وقتی که من سرو صداکردم تازه آنها فهمیدند هر چه اصرار کردم که چه دسته گلی به آب داده اینها بچه اند هیچ اشکالی ندارد ولی ایشان گفت: شما می خواهید بچه هایتان را با این جور لقمه ها بزرگ کنی و این بهترین خاطره ای است که من از آن دوران یاد دارم خیلی عصبانی شد.تولد و کودکیموضوع تولد و کودکيراوی متن کامل خاطره
قبل از تولدش خواب دیدم که خداوند متعال به ما فرزند پسری عطا کرده است و حتی یک دفعه که به حرم حضرت رضا (ع) رفتیم در آنجا با پرندگان کوچکی فال می گیرند وزمانیکه فال حافظ را برداشتم در آن نوشته بود خداوند فرزند پسری به شما عطا خواهد کرد و برای من ثابت شد که فرزندمان پسر است و بخاطر علاقه به پیامبر و حضرت علی (ع) نام ایشان را محمد علی گذاشتیم و موقع تولدش گوسفندی را قربانی و از تمام اقوام وخویشان دعوت کردیم.تولد و کودکی* موضوع تولد نوجواني و کودکيراوی متن کامل خاطرهجواني
ایشان خیلی علاقه داشت یادم می آید یک روز من و علی محمد و غلامحسین مشغول بازی بودیم که علی محمد رو به مدرسه برود. واز من خواست تا ایشان را به مدرسه ببرم کرد و با مدیر مدرسه صحبت نمایم هر طور بود مدیر مدرسه گفت: رمضانعلی من یک کاری می کنم که کلاه از روی سرت بپرد فقط کافی است که شما این بشقاب را راضی کردم اما دردستت بگیری ودست را زیر آن بزنی و بعد از مدتی روی صورت بکشی. در همین حین صلوات بفرستی این موقع است که کلاه از رفتنش به مدرسه گذشت به علت اینکه سنش کم بود ایشان را بیرون کردند اما ایشان سرت می پرد اینها اصرار می کرد که گاهی کردند و من هم قبول نمی کردم چونکه آن بشقاب را روی حرارت اجاق گذاشته بودند و ته آن نیز سیاه شده بود و به مدرسه این ترتیب آنها می رفت تا اینکه یک روز مدیر مدرسه خواستند که صورت من سیاه شود و از رفتن وی شاکی شده بود آنها اصرار و از من انکار بالاخره با یک بسته ی تغذیه به منزل ما آمد هم درگیر شدیم و گفت : که این بیسکویت غلامحسین دستهای مرا گرفت و علی محمد هم آن بشقاب را که داغ هم بود به پسرت بده و به وی بگو صورتم چسباند وقتی که من سرو صداکردم تازه آنها فهمیدند که دیگر چه دسته گلی به مدرسه نیاید .مبارزه با ضد انقلاب آب داده اند و منافقینموضوع مبارزه با ضد انقلاب و منافقينراوی متن کامل این بهترین خاطرهای است که من از آن دوران یاد دارم.
یادم می آید هنگامی که برای ختم پدر شوهرم قرآن خوان دعوت کرده بودیم یکی از همسایه های ما هم که فرد ضد انقلابی بود به آن مجلس آمده بود اتفاقاً به علی محمد گفتم : که به دنبال این آقا برود ولی ایشان گفت : که او ضد انقلاب است و تمام شیشه های مغازه او را می شکند حالا شما می خواهیدکه م دنبال این آقا بروم. خلاصه اینکه من خودم رفتم زمانی که آنها در اتاق دیگر مشغول قرائت قرآن بودند درحین حرف زدن علی محمد صدای آن آقا را شنید و شناخت وخیلی ناراحت شد و بلند بلند به وی بد و بیراه و ناسزا می گفت : این کارهای او تماماً از روی ریا و تظاهر می باشد .خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب تولد و روياي ديگران درمورد شهيدراوی متن کامل خاطرهکودکي
قبل از تولدش خواب دیدم که خداوند متعال به ما فرزند پسری عطا کرده است و حتی یک دفعه که به حرم حضرت رضا (ع) رفتیم در آنجا با پرندگان کوچکی فال می گیرند و زمانیکه فال حافظ را برداشتم در آن نوشته بود خداوند فرزند پسری به شما عطا خواهد کرد و برای من ثابت شد که فرزندمان پسر است و بخاطر علاقه به پیامبر و حضرت علی (ع) نام ایشان را محمد علی گذاشتیم و موقع تولدش گوسفندی را قربانی و از تمام اقوام وخویشان دعوت کردیم. * موضوع تولد و کودکي ایشان خیلی علاقه داشت که به مدرسه برود. واز من خواست تا ایشان را به مدرسه ببرم و با مدیر مدرسه صحبت نمایم هر طور بود مدیر مدرسه را راضی کردم اما بعد از مدتی که از رفتنش به مدرسه گذشت به علت اینکه سنش کم بود ایشان را بیرون کردند اما ایشان اصرار می کرد که گاهی هم به مدرسه می رفت تا اینکه یک روز مدیر مدرسه از رفتن وی شاکی شده بود و با یک بسته ی تغذیه به منزل ما آمد و گفت: که این بیسکویت را به پسرت بده و به وی بگو که دیگر به مدرسه نیاید. * موضوع مبارزه با ضد انقلاب و منافقين یادم می آید هنگامی که برای ختم پدر شوهرم قرآن خوان دعوت کرده بودیم یکی از همسایه های ما هم که فرد ضد انقلابی بود به آن مجلس آمده بود اتفاقاً به علی محمد گفتم: که به دنبال این آقا برود ولی ایشان گفت: که او ضد انقلاب است و تمام شیشه های مغازه او را می شکند حالا شما می خواهیدکه م دنبال این آقا بروم. خلاصه اینکه من خودم رفتم زمانی که آنها در اتاق دیگر مشغول قرائت قرآن بودند درحین حرف زدن علی محمد صدای آن آقا را شنید و شناخت وخیلی ناراحت شد و بلند بلند به وی بد و بیراه و ناسزا می گفت: این کارهای او تماماً از روی ریا و تظاهر می باشد. * موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد یک شب پنجشنبه خواب دیدم که علی محمد به همراه یکی از اقوام از مشهد به منزل آمدن و با من روبوسی وسراغ مادرش را گرفت . مادرش هم در آشپزخانه بود و تا صدای علی محمد را شنید بیرون آمد و هر دوی آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و روبوسی کردند و بعد آمد وکنار من نشست . از علی محمد پرسیدم که این مدت کجا بودی وسراغی از ما نگرفتی ایشان گفت : پدر من و دوستم را در میان کوهی زندانی کرده بودند که هیچ راه فراری نداشتیم من آنقدر این طرف و آن طرف پریدم و ا… اکبر گفتم تا اینکه راهی پیدا کردم وفرار و فرار کردم و به کوه اشاره کرد و گفت : که دوستم الان آنجا اسیر است و ا… می گوید او نیر آزاد می شود و وقتی از خواب بیدار شدم صدای اذان را شنیدم .عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی متن کامل خاطرهایشان خیلی دلش می خواست که به جبهه برود اما چون سنش کم بود به وی اجازه نمی دادند که برود و گفته بودند که باید پدرت بیاید و رضایت بدهد و من هم وقتی دیدم ایشان اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه پیدا کرده است من نیز رفتم و رضایت دادم اما باز هم قبول نکرده و گفتند قدش کوتاه است و یادم است که ایشان به منزل عمه اش رفت و کفشهای شوهر عمه اش که کمی پاشنه داشت را گرفته بود و پایش کرده بود و به این ترتیب ایشان را جز افراد [[بسیجی]] برای آموزش به نیشابور فرستادند. * موضوع خاطرات سياسي
ایشان خیلی دلش یادم می خواست آید انقلاب که پیروز شد علی محمد در کلاس سوم ابتدایی تحصیل می کرد و در اوائل انقلاب در روستای ما هنوز افرادی بودند که طرفدار شاه بودند یک دفعه ایشان به جبهه برود اما چون سنش کم بود همراه چند نفر از بچه ها در ابتدا ورود به وی اجازه نمی دادند که برود و گفته روستا ایستاده بودند و اتفاقاً یکی ازطرفداران شاه از آنجا عبور می کند که باید پدرت بیاید اینها با تیرکمان به طرف او نشانه رفته و رضایت بدهد و من هم وقتی دیدم ایشان اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه پیدا کرده است من نیز رفتم و رضایت دادم اما باز او می گویند مرگ بر شاه بگوید آن بنده خدا هم قبول نکرده کنترل از دستش خارج و گفتند قدش کوتاه است و یادم است تصادف می کند که ایشان بعد از مدتی آن شخص به منزل عمه اش رفت ما آمد و کفشهای شوهر عمه اش گفت: شما بچه ها را وادار می کنید که کمی پاشنه داشت این کارها را گرفته بود و پایش کرده بود انجام بدهند و مارا در کوچه سنگسار کنند من نیز در جوابش گفتم: تقصیر من نیست ایشان نسبت به این ترتیب ایشان را جز افراد بسیجی برای آموزش به نیشابور فرستادند شاهی خیلی حساس است.خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی متن کامل خاطره
یادم می آید انقلاب که پیروز شد علی محمد در کلاس سوم ابتدایی تحصیل می کرد و در اوائل انقلاب در روستای ما هنوز افرادی بودند که طرفدار شاه بودند یک دفعه ایشان به همراه چند نفر از بچه ها در ابتدا ورود به روستا ایستاده بودند و اتفاقاً یکی ازطرفداران شاه از آنجا عبور می کند که اینها با تیرکمان به طرف او نشانه رفته و به او می گویند مرگ بر شاه بگوید آن بنده خدا هم کنترل از دستش خارج وتصادف می کند که بعد از مدتی آن شخص به منزل ما آمد و گفت : شما بچه ها را وادار می کنید که این کارها را انجام بدهند و مارا در کوچه سنگسار کنند من نیز در جوابش گفتم : تقصیر من نیست ایشان نسبت به افراد شاهی خیلی حساس است .لحظه و نحوه شهادت* موضوع لحظه و نحوه شهادتراوی متن کامل خاطره
هنگامی ?ه که عملیات شروع شده وبد. نیروهای بسیجی بطرف دشمن حر?ت ?رده حرکت کرده بودند ?ه که تیری از طرف دشمن به پیشانی ایشان اصابت ?رده کرده بود و در همان لحظه به [[شهادت ]] رسیده بد. ولی من تا مدتها ف?ر فکر می ?ردمکردم. علی محمد اسیر است و زنده است و همگامی ?ه که خبر [[شهادت ]] ایشان را شنیدم شو?ه شوکه شده بودم و خوشحال شدم ?ه که ایشان به آرزویش رسیده بود.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18641سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: علیمحمد محمدی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]