ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد =غلامیحییمحمدی |تصویر =18651.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[نیشابور]]|شهادت = [[1363/07/25]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:محمد}}
کد شهید: 6312422 تاریخ تولد :
نام : غلامیحیی محل تولد : نیشابور
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات==خاطرات بعد از مجروحیت* موضوع خاطرات بعد از مجروحيت غلام یحیی در هنگام حضور در جبهه یک بار مجروح شدند. وقتی که می خواست برود به جبهه من خیلی برای او گریه کردم و گفتم: به جبهه نرو تا فرزندمان به دنیا بیاید و سپس برو. او گفت: من شما را به خدا می سپارم و می روم. بعد از سه روز از رفتن او به جبهه خدا فرزند دختری به من داد و او رفت و تا سه ماه نیامد و نامه ای هم ننوشت و من هم کسی نداشتم که از من پرستاری کند. پس از مدّتی که تلفن زد گفت: نام دخترم را زینب بگذارید. در همین مدّت مجروح شده بود و به تهران انتقال داده شده بود و به او گفته بودند برو به مشهد تا [[ترکش]]هایت را عمل کنند و یک ماه استراحت کن، سپس به جبهه بیا. اوهنگامی که به خانه آمد شب هنگام بود که ساعت 11 به خانه آمد من هنگامی که دیدم او مجروح شده از هوش رفتم و هنگامی که به هوش آمدم دیدم که ایشان بالای سر من نشستند و به من می گویند: که تو نباید ناراحت باشی و زینب گونه صبر داشته باشی و فرزندان مرا خوب تربیت کنی و به جامعه به شایستگی تحویل دهی. فردای آن روز به روستا رفته بود که از پدر و مادرش خبر بگیرد. او باید برای در آوردن ترکش های عمل می کرد، ولی او طاقت نیاورد و می گفت: که من حتماً باید به جبهه بروم. چون آنجا به من احتیاج و برادرها و دوستان من تنها هستند و رفت، دیگر بازنگشت. تا اینکه [[شهید]] شده بود. راوی ام النبین غلامیمتن * موضوع پيش بيني شهادت ایشان قبل از عملیات خواب دیده بود. که خانه پدرش عروسی است. اما همسرش سیاه پوش است. و سپس او به همسنگرانش نقل کرده بود که من [[شهید]] خواهم شد و جنازه ام در کنا ر برادر [[شهید]]م بگذارید. در صورتیکه همسرم راضی شد در بهشت رضا دفن کنید. و وصیت کرده بود که خانواده ام در جلو جنازه ام حرکت کنند. و هرگز گریه نکنند و بسیار سر بلند باشند. از اینکه من به [[شهادت]] رسیدم. راوی قربان قره گلی * موضوع عشق به جهاد روزی که غلام یحیی می خواست برود به جبهه دید که من خیلی ناراحت هستم. گفت: مادر اگر کسی به شما امانتی بدهد و بگوید مدتی نگهدار و بعد از پایان مهلت، صاحب امانتی به شما مراجعه کند و بگوید تا امانت را پس بده، آیا شما این امانت را با خوشحالی می دهی یا با ناراحتی؟ بعد من گفتم: خوب پسرم حتماً با خوشحالی می دهم، چرا با ناراحتی بدهم. بعد می گفت: من و برادرم و سایر برادران و فرزندان هم، یک امانت بیشتر در اختیار شما نیستیم، که خداوند داده، حال هم آمده امانت را می خواهد بگیرد. شما باید با ناراحتی این امانت را بدهید یا با خوشحالی. پس معلوم است، که باید امانت را با خوشحالی بدهی. پس چرا گریه می کنی؟ پس برای اینکه خداوند از شما راضی باشد خوشحال باش و با رضایت کامل خاطرهاین کار را انجام بده. راوی کلثوم طالبی
بعد از اینکه برادر کوچکترغلام کوچکتر غلام [[شهید ]] شده بود. او آمد برای اینکه به جبهه اعزام شود . از من خواست خداحافظی کند. من ناراحت شدم و به گفتم: اگر بروی شیرم را حلالت نمی کنم. برای اینکه برادر کوچکترت به [[شهادت ]] رسیده به تو رضایت نمی دهم که بروی. با من خیلی صحبت کرد و نصیحت کرد. اما هرچه هر چه صحبت کرد من راضی نشدم. آخر کار در حالی که ناراحت بود، با همان حالت پیش همسرش رفت و موضوع را تعریف کرد. مثل آدمهای گیج همچنان ناراخت بود. تا اینکه این بار من به او رضایت دادم. با خوشحالی به جبهه رفت و رضایت من برای او خیلی شرط بود.راوی ام النبین غلامیمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18651سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: غلامیحیی محمدی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]