یک روز صبح وقتی که [[نماز]] صبح را خواند دیدم گریه می کند. گفتم: پسر جان چه شده است که گریه میکنی. گفت: دوستانم به جبهه رفته اند و من مانده ام من هم دوست دارم که به جبهه بروم. گفتم: تو هم اگر علاقه داری برو از نظر من اشکالی ندارد. خدا پشت و پناهت باشد. راوی شهربانو کیوانلو
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18055 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: اروجعلی گوری}}