rId4{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = ابوالفضلمحمودآبادی |تصویر =18843.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[مشهد]]|شهادت = [[مهران،1362/05/24]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[بهشترضا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:علیاکبر}}
کد شهید : 6222705
گلزار : بهشترضا
==خاطرات پیش بینی شهادت موضوع : پيش بيني شهادت راوی : سمیع زاده متن کامل خاطره یکبار برای تشییع یکی از شهیدان به همراه چند تن از دوستان از جمله برادر شهیدمان به بهشت رضا (ع) رفته بودیم، و ایشان جای قبرش را در کنار مزار شهدا به ما نشان می داد و می گفت : فکر کنم بنده را هم همین جا به خاک بسپارند . عشق شهادت موضوع : عشق شهادت راوی : هادی پور غلام متن کامل خاطره ایشان با شهید رکنی قرار گذاشته بودند که با همدیگر شهید شوند و اگر یکی از آنها زودتر به درجه رفیع شهادت نائل شدند، آرزو کند که دیگری هم به او بپیوندد . بعداً که ایشان به همراه شهید رکنی به منطقه اعزام شدند، ماشینشان مورد اصابت خمپاره قرار می گیرد و هر دوی آنها با همدیگر و در کنار همدیگر به شهادت می رسند ناظر و شاهد بودن شهید برامور موضوع : ناظر و شاهد بودن شهيد برامور راوی : ن . م محمود آبادی متن کامل خاطره یک روز در آشپزخانه مشغول شستن ظروف بودم ، مثل اینکه به من الهام شود که پشت سرم را نگاه کنم ، برگشتم و دیدم که یک نفر سفید پوش جلوی در آشپزخانه ایستاده است و مرا نگاه می کند ، چند دقیقه ای به همدیگر خیره شدیم ، سپس ایشان راه افتاد که برود ، من هم پشت سر ایشان دویدم ، دیدم که در خود به خود باز شد و ایشان از در عبور کردند و رفتند بعدش با خودم فکر کردم دیدم که ایشان همان برادر شهید بودند . دقت در حلال و حرام موضوع : دقت در حلال و حرام راوی : ن . م محمود آبادی متن کامل خاطره یک روز همگی به منزل یکی از اقوام که زیاد هم به مسائل ربا مقید نبود، دعوت شدیم و شهید در خانه ایشان نه چایی خورد و نه از میوه ای که آورده بودند . در راه برگشتن وقتی که از ایشان پرسیدم به چه دلیل میوه و چایی نخوردی به ایشان گفتند : که این آقا پولش حلال نیست هم خوردنش مسئله دارد، و هم گوشتی که از خوردن اینها به تنمان روئیده می شود، آب کردنش مشکل است . خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره - یک شب مادرش خواب دیده بود که چهار تا فرشته تابوتی را از در خانه ایشان می برند ایشان از خانمی که چادر مشکی به سر داشته و دنبال تابوت می رفته می پرسند که این تابوت متعلق به کیست . می گویند که این تابوت یکی از بهترین شهدای خداست ، ایشان بیدار می شوند و بعد از 24 ساعت خبر شهادت فرزندم را آوردند . خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی : سید مجتبی قریشیان متن کامل خاطره ما مدت سه سال در تهران بودیم و چون در تهران قوم و خویشی نداشتیم ، یادم هست هر وقت دلم می گرفت من می رفتم می نشستم کنار عکس شهید و حاجیه خانم و با ایشان درد دل میکردم چون احساس می کردم که همیشه مشکلم را ایشان حل می کنند . یک بار خیلی دلم گرفته بود یک مشکلی برایم پیش آمده بود که به هر دری زدم حل نشد لذا رفتم نشستم کنار عکس شهید و حسابی درد دل کردم و از شهید خواستم که مشکلم را حل کند ، بعد آن شب خواب دیدم شهید با یک لباس ورزشی آمده و توی حیاطی که دور تا دور آن را صندلی چوبی چیده بودند نشسته است ، مرا صدا زد ند ، رفتم و مشکلم را بیان کردم ، ایشان لبخند زدند و شروع کردند به صحبت کردن . ایشان تمام راه و چاه مشکلم را به من گفتند . وقتی از خواب بیدار شدم . احساس کردم که هیچ مشکلی ندارم خواب و رویای دیگران درمورد شهید==
* موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيدپيش بيني شهادت
یکبار برای تشییع یکی از [[شهیدان]] به همراه چند تن از دوستان از جمله برادر [[شهید]]مان به بهشت رضا (ع) رفته بودیم، و ایشان جای قبرش را در کنار مزار [[شهدا]] به ما نشان می داد و می گفت: فکر کنم بنده را هم همین جا به خاک بسپارند. راوی : قریشیسمیع زاده
متن کامل خاطره* موضوع : عشق شهادت
ایشان با [[شهید رکنی]] قرار گذاشته بودند که با همدیگر [[شهید]] شوند و اگر یکی از آنها زودتر به درجه رفیع [[شهادت]] نائل شدند، آرزو کند که دیگری هم به او بپیوندد. بعداً که ایشان به همراه [[شهید رکنی]] به منطقه اعزام شدند، ماشینشان مورد اصابت [[خمپاره]] قرار می گیرد و هر دوی آنها با همدیگر و در کنار همدیگر به [[شهادت]] می رسند. راوی : هادی پور غلام
یکی از شبهای ماه رمضان خواب دیدم که شهید به خانه خواهرشان آمدند ، بنده نیز آنجا بودیم ،مثل فرشته ها دو تا بال بزرگ داشتند ،با همان حالت دوری توی خانه زدند و جلوی در آشپزخانه ایستادند ، و گفتند * موضوع : زن داداش به آن قرآنی را که مادرم برای خواستگاری به خانه تان آورده بودند را به شما هدیه می کنم . آن را هر روز بخوانید ،چون وقتی شما این قرآن را می خوانید ،ثواب و بشارتی بزرگ به روح من می رسد ،این را گفتند و رفتند بعدا بنده این قرآن را به طور مداوم تلاوت می کردم ، تا اینکه سال بعد هنگام ماه رمضان بعد از ختم قرآن شهید به خوابم آمدند ناظر و دوباره تأکید کردند که این قرآن را زیاد بخوانم .شاهد بودن شهيد برامور
شجاعت یک روز در آشپزخانه مشغول شستن ظروف بودم، مثل اینکه به من الهام شود که پشت سرم را نگاه کنم، برگشتم و شهامتدیدم که یک نفر سفید پوش جلوی در آشپزخانه ایستاده است و مرا نگاه می کند، چند دقیقه ای به همدیگر خیره شدیم، سپس ایشان راه افتاد که برود، من هم پشت سر ایشان دویدم، دیدم که در خود به خود باز شد و ایشان از در عبور کردند و رفتند بعدش با خودم فکر کردم دیدم که ایشان همان برادر [[شهید]] بودند. راوی : ن . م محمود آبادی
* موضوع : شجاعت دقت در حلال و شهامتحرام
یک روز همگی به منزل یکی از اقوام که زیاد هم به مسائل ربا مقید نبود، دعوت شدیم و [[شهید]] در خانه ایشان نه چایی خورد و نه از میوه ای که آورده بودند. در راه برگشتن وقتی که از ایشان پرسیدم به چه دلیل میوه و چایی نخوردی به ایشان گفتند: که این آقا پولش حلال نیست هم خوردنش مسئله دارد، و هم گوشتی که از خوردن اینها به تنمان روئیده می شود، آب کردنش مشکل است. راوی : جواد پور غلامن . م محمود آبادی
متن کامل خاطره* موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب مادرش خواب دیده بود که چهار تا فرشته تابوتی را از در خانه ایشان می برند ایشان از خانمی که چادر مشکی به سر داشته و دنبال تابوت می رفته می پرسند که این تابوت متعلق به کیست. می گویند که این تابوت یکی از بهترین [[شهدای]] خداست، ایشان بیدار می شوند و بعد از 24 ساعت خبر [[شهادت]] فرزندم را آوردند.
در عملیات آزادسازی مهران بعد از چند روزی که ما در منطقه مستقر بودیم، تعداد نیروی تازه نفس جایگزین بچه های ما شدند * موضوع : خواب و برگشتیم عقب ، بعد از صرف نهار از قرارگاه فرمانده هی دوباره اطلاع دادند که نیاز به نیروهای کمکی می باشد ، شهید برونسی از بچه ها پرسیدند که آیا حاضرند تعدادی از آنها دوباره به منطقه برگردند . که شهید محمود آبادی و شهید رکتی داوطلب شدند، که دوباره به منطقه اعزام شوند . بنابراین با ماشین به طرف منطقه عازم شدند که در مسیر راه بر اثر اصابت خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل گردید .روياي ديگران درمورد شهيد
نظم ما مدت سه سال در تهران بودیم و انضباطچون در تهران قوم و خویشی نداشتیم، یادم هست هر وقت دلم می گرفت من می رفتم می نشستم کنار عکس [[شهید]] و حاجیه خانم و با ایشان درد دل میکردم چون احساس می کردم که همیشه مشکلم را ایشان حل می کنند. یک بار خیلی دلم گرفته بود یک مشکلی برایم پیش آمده بود که به هر دری زدم حل نشد لذا رفتم نشستم کنار عکس [[شهید]] و حسابی درد دل کردم و از [[شهید]] خواستم که مشکلم را حل کند ، بعد آن شب خواب دیدم [[شهید]] با یک لباس ورزشی آمده و توی حیاطی که دور تا دور آن را صندلی چوبی چیده بودند نشسته است، مرا صدا زدند، رفتم و مشکلم را بیان کردم، ایشان لبخند زدند و شروع کردند به صحبت کردن. ایشان تمام راه و چاه مشکلم را به من گفتند. وقتی از خواب بیدار شدم. احساس کردم که هیچ مشکلی ندارم. راوی : سید مجتبی قریشیان
* موضوع : شجاعت خواب و شهامتروياي ديگران درمورد شهيد
یکی از شبهای ماه رمضان خواب دیدم که [[شهید]] به خانه خواهرشان آمدند، بنده نیز آنجا بودیم، مثل فرشته ها دو تا بال بزرگ داشتند ،با همان حالت دوری توی خانه زدند و جلوی در آشپزخانه ایستادند، و گفتند: زن داداش به آن قرآنی را که مادرم برای خواستگاری به خانه تان آورده بودند را به شما هدیه می کنم. آن را هر روز بخوانید، چون وقتی شما این قرآن را می خوانید، ثواب و بشارتی بزرگ به روح من می رسد، این را گفتند و رفتند بعدا بنده این قرآن را به طور مداوم تلاوت می کردم، تا اینکه سال بعد هنگام ماه رمضان بعد از ختم قرآن [[شهید]] به خوابم آمدند و دوباره تأکید کردند که این قرآن را زیاد بخوانم. راوی : سید علی اکبر شمسیانقریشی
متن کامل خاطره* موضوع : شجاعت و شهامت
در عملیات آزادسازی [[مهران]] بعد از چند روزی که ما در منطقه مستقر بودیم، تعداد نیروی تازه نفس جایگزین بچه های ما شدند و برگشتیم عقب، بعد از صرف نهار از قرارگاه فرمانده هی دوباره اطلاع دادند که نیاز به نیروهای کمکی می باشد، [[شهید برونسی]] از بچه ها پرسیدند که آیا حاضرند تعدادی از آنها دوباره به منطقه برگردند. که [[شهید محمود آبادی]] و [[شهید رکتی]] داوطلب شدند، که دوباره به منطقه اعزام شوند. بنابراین با ماشین به طرف منطقه عازم شدند که در مسیر راه بر اثر اصابت [[خمپاره]] به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردید. راوی : جواد پور غلام
یک بار بنده کاری کرده بودم که چون بر خلاف مقررات بود ایشان ناراحت شده بودند * موضوع : شجاعت و با من به تندی رفتار کردند . بنده تعجب کردم چرا ایشان با من که دوست صمیمی ایشان هستم اینطوری برخورد داشته اند و بعداً شهید آمد و قضیه را با متانت تمام برایم تشریح کردند و بنده را توجیه نمودند و ایشان فرمودند که این کار را برای آن کردم که بقیه هم بدانند که من با دوست نزدیکم نیز در رابطه با عمل خلاف . طبق مقررات برخورد می کنم .شهامت
منبع سایتیک بار بنده کاری کرده بودم که چون بر خلاف مقررات بود ایشان ناراحت شده بودند و با من به تندی رفتار کردند. بنده تعجب کردم چرا ایشان با من که دوست صمیمی ایشان هستم اینطوری برخورد داشته اند و بعداً [[شهید]] آمد و قضیه را با متانت تمام برایم تشریح کردند و بنده را توجیه نمودند و ایشان فرمودند که این کار را برای آن کردم که بقیه هم بدانند که من با دوست نزدیکم نیز در رابطه با عمل خلاف. طبق مقررات برخورد می کنم. راوی : جواد پور غلام<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18843سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:ابوالفضل محمود آبادی}}