ویرایش‌ها

شهید برات الله محمدزاده

۱۲ بایت اضافه‌شده، ‏۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۳
خاطره ای که یادم هست . زمانی که جهت بهیاری و دیدن دوره امدادگری به [[مشهد ]] رفت . بعد از 15 روز به روستا آمد . به قدری عوض شده بود که می گفت : مادر من یک شب دیگر مهمان شما هستم امیدوارم درطی این مدت عمرم اگر کوتاهی یا قصوری از طرف من به شما رسیده به بزرگواری خود مرا حلال کنید و شب آخر را نمی خوابید . می گفت : مادر نخوابید بگذارید شما وپدر وبرادران وبستگان که اینجا جمع شدند خوب ببینم چون مطمئن هستم که دوباره شما را نمی بینم ولی امیدوارم که دیدار درقیامت وبا شفاعت ائمه اطهار همه دور هم جمع باشیم . ان شاء الله
عشق به جهاد
موضوع : عشق به [[جهاد]]
راوی : مرضیه حسین پور
زمانی که می خواست به جبهه برود . یکی از خاله هایش آمده بود و به عنوان نصیحت به او گفت : اگر صبر کنی و دیپلمت را بگیری بعداً می روی دانشگاه و از این طریق می توانی به انقلاب خدمت کنی . ایشان در جواب گفت : اگر من مثلاً بروم به ارتش و آخرین درجه آن را هم بگیرم آخرش مرگ است . پس چه مرگی بهتر از [[شهادت ]] در راه اسلام است .
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18551
۶۹۱
ویرایش