ویرایش‌ها

شهید اسداله محولاتی

۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۱
خواب و رویای شهید
موقعی که پسرم اسدالله می خواست به [[جبهه ]] برود خیلی ناراحت بودم این اواخر کنار او می خوابیدم یک شب ناگهان اسدالله از خواب پرید پرسیدم مادر چی شده است؟ چرا نفس، نفس می زنی؟ گفت: مادر جان خواب دیدم یک آقایی با یک اسب درب منزل ما آمد، من می خواستم بروم مدرسه گفت: بیا می خواهیم برویم یک شهر دیگر گفتم: من اصلا پول ندارم آن آقا گفت: به آدرس هایی که می دهم می روی یک صلوات می فرصتی و مایحتاج خود را می گیری، سوار اسب شدم که قرمز رنگ بود. آن آقا به من گفت:چشم هایت را روی هم بگذار. چشمانم را بستم، همین که باز کردم در کنار گنبد و بارگاهی هستم ولی نفمیدم کجاست. زیارت کردیم و دوباره سوار اسب شدیم چشم هایم را بستم دیدم جلوی درب حیاط هستم. بعد از آن آقا پرسیدم شما کی هستی؟ گفت: تو به زودی می روی جبهه و [[شهید]] می شوی بعد از [[شهادت]] تو این [[جنگ ]] به نفع اسلام خاتمه می یابد، به حدی خوشحال شدم که از خواب پریدم و آن آقا از نظرم محو شد. راوی زهرا کوهی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18911 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
۶۸۰
ویرایش