گلزار : شهدا
==خاطرات==
* یک روز که به مرخصی آمده بود یک صندوق بزرگ برای وسایلمان گرفته بودیم. برای چند لحظه [[شهید]] غیبش زد همه جا به دنبال او گشتیم ولی او را ندیدیم. ناگهان نگاهم به صندوق افتاد فوراً درب آن را باز کردم، دیدم درون صندوق دراز کشیده بود. وقتی که گفتم: چرا این کار را کردی؟ با خونسردی گفت: شما باید برای چنین روزی آمادگی پیدا کنید، هر وقت که جسدم را بیاورند آن را داخل جعبه می گذارند و من نمی خواهم شما ناراحت شوید. من را همیشه روی کول خود سوار می کرد. و وقتی اعتراض می کردم می گفت: من باید شما را تا مکّه با پای پیاده ببرم.