در شب دوم بعد از رفتن پسرم علی اکبر به [[جبهه ]] خواب دیدم به خانه ما آمد و گفت : مادرجان چکار می کنی گفتم دارم غذا درست می کنم گفت : پدر کجاست گفتم نیست رفته است تا به کارهایش برسد دیدم یک پلاستیک سیب در دست دارد و گفت : بیا مادر این سیبها را برای شما آوردم گفتم نه برای بچه هایت ببر هر چه گفت گفتم نه بعد دو سیب گذاشت روی طاقچه برای من و پدرش گذاشت و رفت .