حسین بعد از 24 ساعت که از خانه بیرون رفته بود به خانه برگشت درحالی که تمام لباسهایش خیس شده بود و از شدت سرما به خود می لرزید. با کمک هم مقداری هیزم آوردیم و کرسی را روشن کردیم وقتی گرم شد در اثر خستگی زیاد خوابید. وقتتی بیدار شد تا من را دید شروع به گریه کردن نمود علت را از اوجویا شدم گفت دیشب در خواب دیدم که دیوارخانه شکافته شده و یک آقایی با ریش قرمز و قامت بلند داخل خانه آمد. رو به روی من نشست با خود گفتم که قابض ارواح است وآمده که مرا قبض روح کند.از ترس صورتم را برگرداندم ناگهان شخصی نورانی با قامت بلند را مشاهده کردم بعد از چند دقیقه متوجه شدم که امام هشتم [[امام رضا ]] (ع)است. عزرائیل رو به ایشان گفتند: اگر اجازه بدهید او را قبض روح کنم امام فرمودند نه ایشان را برای جای دیگری احتیاج داریم ,هنوز زود است. در حال بوسیدن دست امام بودم که از خواب پریدم.
حسین وقتی به مرخصی آمده بود از خوابی که در رابطه با شهادتش دیده بود برای ما تعریف کرد. به او گفتم که دیگر نمیگذارم که به [[جبهه ]] بروید. گفت:من قولی داده ام که باید به آن عمل کنم و اگر نتوانم خلف وعده می شود.پس از استراحت چند روزه اش وسایل ایشان را جمع کردم و لباسهای تازه ای برای ایشان گذاشتم ولی او لباسهای نو را درآورد و گفت همان لباسهای قدیمی را برایش بگذارم ولی با اصرار من قبول کرد که لباسها را با خود ببرد.قبل از رفتن از خانه به او گفتم این دفعه مسافرت شما طولانی نمی شود.گفت: از 45 روز بیشتر نیست ولی شما چشم به راه نباشید.به او گفتم فصل کار نزدیک است و ما به شما نیاز داریم زودتر برگردید.او شروع به گریه کردن کرد وقتی علت گریه را پرسیدم گفت: به یاد خوابی افتادم که در جبهه دیده بودم وبه امام زمانم (عج) قول دادم که بعد از مرخصی برگردم و به خط مقدم رفته در آنجا به آرزوی دیرینه خودم برسم سپس با تمام همسایه ها واقوام خداحافظی کرد و گفت: شما را به اطاعت از [[امام خمینی ]] سفارش می کنم و صبر و استقامت را از خدای متعال برای شما خواستارم و شما باید مثل زینب حافظ دستاوردهای انقلاب اسلامی باشید.
یک شب خواب دیدم پدرم با تکه نوری به زمین می آید گفتم پدر جان چرا پیش ما نمی آیی گفت مگر نمیدانی که من [[شهید ]] شده ام به او گفتم : می دانم شما شهید شده اید ولی صبر کنید و بیشتر پیش ما بمانید هر چه اصرار کردم قبول نکرد و گفت: من نمی توانم بهشت را با زمین عوض کنم و با تکه نور دوباره به آسمان برگشت.
یک شب قبل از اینکه حسین برای آخرین بار به جبهه اعزام شود مادرم در خواب می بیند که در یک صحرای بزرگ [[جنگ ]] عظیمی در حال انجام است ناگهان گروهی از اسبهای بدون سوار به حسین نزدیک می شوند و او یک اسب سفید را انتخاب می کند و سوار می شود و از منطقه به طرف دشمن حرکت می کند تا از نظرها دور می شود صبح روز بعد که آن خواب را دیده بود در حالی که گریه می کرد به من می گفت : که دیگر پسردایی ات از این سفر برنمی گردد هرچه دلداریش می دادم فایده ای نداشت وپشت سرهم این مصراع را تکرار می کرد. "براسب اجل نشست و چون باد برفت "
پس از مراسم تدفین شهید چون رسم بود که روز بعد به سرمزار برگردیم در آنجا ماندم شب در خواب دیدم که کنار قبرحسین نشسته ام .چند نفر که به صورت نور به طرف مزار آمدند و پیکر مطهر او را از قبر بیرون آوردند. وقتی از آنها سوال کردم که او را کجا می برید در جواب گفتند پیکر این شهید را به [[کربلا ]] خواهیم برد و سپس او را داخل طابوت گذاشتند وبه آسمان رفتند. روز بعد که به سر مزار میرفتیم خوابم را برای برادر شهید نقل کردم و گفتم که دوست ندارم که به سر مزار بیایم چون می دانم که ایشان در آنجا حضور ندارد.
نهمین باری بود که به جبهه می رفت شب قبلش به منزل من آمد. در میان صحبت هایی که با هم می کردیم به او گفتم: که شما نسبت به این نظام و انقلاب وظیفه ات را انجام داده ای و دیگر نمی خواهد که به جبهه بروی بگذار آنهایی که تا به حال نرفته اند بروند. او از این سخن من ناراحت شد و گفت: خدمت برای این مردم و مملکتم را دوست دارم و هر کار که در آن به [[شهادت ]] نزدیکتر شوم انجام می دهم و در همان مرتبه که اعزام شد دیگر برنگشت.
همسرم حسین محمودی قبل از شهادتش برای ما نقل کرد که شبی در جبهه خواب دیدم که [[امام زمان ]] (عج) پیش من آمد و فرمود: محمود برخیز یک روز دیگر مدت خدمت شما تمام می شود اگر تمایل داری در جبهه بمانی به خط مقدم برو تا به آرزویت برسی. گفتم: آقا شهادت در رکاب شما و در راه خدا تنها آرزوی من است. فقط مدت سه ماه است که خانواده ام را ندیده ام بعد از ملاقات آنها می توانم به خط مقدم بروم. ایشان فرمودند فردا در مراسم [[نماز ]] ظهر اعلام می شود اگر کسی قصد دارد مرخصی برود بیاید که از جمع شما کسی حاضر به رفتن نخواهد بود و شما با توجه به اینکه سه ماه است اینجا مانده اید با مرخصی شما موافقت می شود. ظهر آن روز همانطور که امام فرمودند فرمانده اعلام کرد که هرکس می خواهد به مرخصی برود اینجا بیاید. از جمع ما کسی بلند نشد و فقط من اعلام کردم که می روم با مرخصی من موافقت شد و به خانه آمدم.