ویرایش‌ها

شهید حسین محمدی پور

۱٬۵۱۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۷
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = حسین‌محمدی‌پور
|تصویر =18746.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[کاشمر]]
|شهادت = [[خاک عراق1367/05/05]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:علی‌
}}
 
کد شهید: 6717789
==خاطرات==
* محبوبیت شهید نزد دیگران
 محبوبیت شهید نزد دیگران راوی حبیب الله محمدی پور  حسین آقا وجه ی بسیار خوبی در میان کردهای [[عراق]] پیدا کرده بود به نحوی که بعد از [[شهادت ]] ایشان وقتی من وارد منطقه ی کردنشین [[عراق ]] شدم آنقدر مرا عزت کردند که تا بحال آنقدر خجالت زده نشده بودم همه می گفتند این برادر [[شهید محمدی پور ]] هست و واقعاً احترام ویژه ای برایم قائل بودند به یاد دارم در مراسم چهلم حسین نیز، تعدادی از کردهای حزب الله [[عراق ]] شرکت کرده بودند.راوی حبیب الله محمدی پور
* خواب و رویای دیگران درمورد شهید
از چگونگی [[شهادت]] حسین خبر نداشتیم. هر کی اخبار متفاوتی از نحوه [[شهادت]] ایشان نقل می کرد. یکی می گفت: کومله دمکراتها او را آتش زده اند، دیگری می گفت جنازه اش را تیرباران شده است عده ای می گفتند بر اثر [[ترکش]] [[خمپاره]] و غیره … ما که از این گونه حرفها خسته و ناراحت بودیم. شبی خواب حسین را دیدم که از داخل منزل وارد حیاط شد و از کنار من گذشت. با صدای بلند گفتم: حسین؛ حسین؛ ایستاد و به صورت من خیره شد. تنها صحبتی که با او داشتم این بود. گفتم حسین جان ما را از نحوه ی [[شهادت]]ت مطلع کنید. هنوز جمله ام به پایان نرسیده بود که کلتی را که همیشه همراه داشت از زیر پیراهنش در آورد و 5 عدد [[تیر]] شلیک کرد من هم آنها را مثل دانه ی تسبیح در مشت گرفتم ناگهان از خواب بیدار شدم و فهمیدم که حسین توسط 5 عدد تیر بدون اینکه احساس درد کند، به [[شهادت]] رسیده است از آن به بعد هیچ یک از شایعات را در مورد نحوه ی [[شهادت]] حسین باور نکردم. راوی فاطمه محمدی پور
خواب و رویای دیگران درمورد شهید* عشق به جهاد
پدرش برایم تعریف می کرد. یک روز که با حسین رفته بودیم سر زمین بعد از چند دقیقه ای که گذشت صدای گریه ای را شنیدم که بلند بلند ناله می زند. دنبال صدا را گرفتم نزدیک که شدم حسین را دیدم که سرش را روی موتور آب گذاشته و صورتش از اشک خیس شده است. با تعجب فراوان جلو رفتم گفتم: چه شده پسرم چرا گریه می کنی آیا حشره ای نیشت زده است؟ گفت: نه گفتم: سرت به جائی خورده؟ گفت: نخیر گفتم: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: به دلیل اینکه می خواهم آزاد باشم. منظورش را متوجه نشدم. گفتم: آزاد! یعنی چه؟ مگر تو آزاد نیستی؟ گفت: نه. گفتم: مگر من هر آنچه تو گفته ای یا خواسته ای برایت فراهم نکرده ام؟ رویش را به من کرد و گفت: پدرم خلاصه کنم می خواهم به [[جبهه]] بروم اما شما و مادر مخالفت می کنید. مگر شما نمی دانید آقا فرمان داده اند تا مردم به جبهه بروند من هم می خواهم با بقیه ی مردم یکسان باشم. پدرش در ادامه گفت: من که دیدم حسین اینقدر علاقه ی شدید و وافری به [[جنگ]] و جبهه نشان می دهد تا حدی که تا به حال این گونه تضرع از حسین ندیده بودم، همانجا رو به قبله کردم و گفتم: خدایا این پسرم را در راه اسلام و [[قرآن]] هدیه می کنم. بعد از آن رو به حسین کردم و گفتم: برو پسرم به خدا می سپارمت. راوی فاطمه محمدی پورزهرا الهی * دیدگاه شهید
مربی آموزش ایشان نقل می کرد، وقتیکه برای تعلیم راه کارهای تخریب به جملات قصار آموزشی رسیدیم، گفتیم: حسین جان این را بدان که در تخریب( اولین اشتباه آخرین اشتباه محسوب می شود) ایشان در جواب من گفت: مرگ و زندگی دست خداست. من که به عنوان معلم ایشان بودم از این جمله حیرت زده شدم. راوی حبیب الله محمدی پور
* دقت در بیت المال
از چگونگی شهادت یادم است چند روزی حسین خبر نداشتیم. هر کی اخبار متفاوتی از نحوه شهادت مرخصی گرفته بود و در همان روزها به ایشان نقل می کرد. یکی می گفت: کومله دمکراتها او را آتش زده اند، دیگری می گفت جنازه اش را تیرباران مأموریتی داده شده است عده ای می گفتند بر اثر [[ترکش]] [[خمپاره]] و غیره … ما بود که از این گونه حرفها خسته و ناراحت بودیم. شبی خوا ب حسین ماشینی را دیدم که از داخل منزل وارد حیاط شد و از کنار من گذشت. با صدای بلند گفتم: حسین؛ حسین؛ ایستاد به مشهد ببرد و تحویل دهد یادم است خانواده‌ی ایشان به صورت من خیره شد. تنها صحبتی حسین گفته بودند حالا که با او داشتم این بود. گفتم حسین جان ما شما قرار است ماشین را از نحوه ی شهادتت مطلع کنید. هنوز جمله ام به پایان نرسیده بود که کلتی مشهد ببری ما را که همیشه همراه داشت از زیر پیراهنش در آورد و 5 عدد [[تیر]] شلیک کرد من هم آنها را مثل دانه ی تسبیح در مشت گرفتم ناگهان از خواب بیدار شدم با خودت ببر تا زیارتی بکنیم و فهمیدم که باتفاق برگردیم. حسین توسط 5 عدد تیر بدون اینکه احساس درد کند، در جواب گفته بود مگر نمی‌دانید این وسیله متعلق به شهادت رسیده بیت‌المال است از آن . من ماشین را ببرم تحویل می‌دهم و بر می‌گردیم به بعد هیچ یک از شایعات را در مورد نحوه ی شهادت حسین باور نکردماتفاق با اتوبوس به مشهد می‌رویم. راوی حبیب الله محمدی پور
* عشق به ائمه اطهار
عشق به جهاد راوی زهرا الهی  پدرش برایم تعریف می کرد. یک روز که با حسین رفته بودیم سر زمین بعد یادم هست در یکی از روستاهای اهل سنت تعدادی از چند دقیقه ای شیعیان بودند که گذشت صدای گریه ای را شنیدم که بلند بلند ناله می زند. دنبال صدا را گرفتم نزدیک که شدم حسین را دیدم که سرش را روی موتور آب گذاشته هیئتی درست کرده و صورتش یکی از اشک خیس شده است. با تعجب فراوان جلو رفتم گفتم: چه شده پسرم چرا گریه می کنی آیا حشره ای نیشت زده است؟ گفت: نه گفتم: سرت به جائی خورده؟ گفت: نخیر گفتم: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: به دلیل اینکه می خواهم آزاد باشم. منظورش را متوجه نشدم. گفتم: آزاد! یعنی چه؟ مگر تو آزاد نیستی؟ گفت: نه. گفتم: مگر من هر آنچه تو گفته ای یا خواسته ای برایت فراهم نکرده ام؟ رویش را به من کرد اعضای آن آقای محمدی‌پور بود یک شب که ویژه برنامه‌ای گرفته و گفت: پدرم خلاصه کنم می خواهم به [[جبهه]] بروم اما شما و مادر مخالفت می کنید. مگر شما نمی دانید آقا فرمان داده اند تا مردم به جبهه بروند من هم می خواهم با بقیه ی مردم یکسان باشم. پدرش در ادامه گفت: من که دیدم حسین اینقدر علاقه ی شدید و وافری به [[جنگ]] و جبهه نشان می دهد تا حدی که تا به حال این گونه تضرع آن عزاداری می‌کردیم بعد از حسین ندیده بودم، همانجا رو به قبله کردم اتمام جلسه و گفتم: خدایا این پسرم را در راه اسلام و [[قرآن]] هدیه می کنم. حتی بعد از آن رو به پذیرائی از مهمانان مشاهده کردم هنوز هم حسین کردم در حال گریه و گفتم: برو پسرم به خدا می سپارمتزاری می‌باشد.راوی رضا علی پور
* گذشت و اغماض
 دیدگاه شهید راوی حبیب الله محمدی پور  مربی آموزش ایشان نقل می کرد، وقتیکه برای تعلیم راه کارهای تخریب سال هزار و سیصد و شصت و پنج تعدادی از نیروها جهت شناسایی به جملات قصار آموزشی رسیدیم، گفتیم: حسین جان این منطقه رفته بودند وقتی برگشتند یک سرباز نوجوان [[عراق]]ی را بدان هم دستگیر کرده بودند. آن موقع بدلیل نبودن آذوقه و حتی نان کافی مقدار زیادی نان خشک شده را داخل کیسه گونی می‌کردند و از طریق زمینی و یا هوائی برایمان ارسال می‌کردند آنقدر آن نانها خشک و غیرقابل مصرف بود که در تخریب( اولین اشتباه آخرین اشتباه محسوب می شود) ایشان در جواب من گفت: مرگ فقط باید آنها را داخل آب زده، خیس می‌کردیم و زندگی دست خداستمی‌خوردیم. من که به عنوان معلم ایشان بودم هیچگاه از این جمله حیرت زده شدمیادم نمی‌رود هرگاه زمان صرف نهار و یا شام می‌شد حسین خودش با دستان خود نان خیس می‌کرد و به آن اسیر عراقی می‌‌داد و یا بهترین قسمت نان را جدا می‌کرد و به او می‌داد.راوی رضا علی پور
* خواب و رویای دیگران درمورد شهید
یک سال روز [[پاسدار]] با روز جمعه مقارن شده بود. به مصلای [[نماز جمعه]] رفتم تا در [[نماز]] شرکت کرده باشم.بین نماز جمعه و عصر در حال گفتن ذکر تسبیحات [[حضرت زهرا]] (س) بودم که ناگهان خواب بر چشمانم آمد. در همان حین حسین را دیدم که از دور وارد مصلی شد در حالی که همه ی مردم جلوی پایش بلند می شدند و صلوات می فرستادند دیدم که با همان لباسهای فرم که به رنگ سبز بود وارد جایگاه شد ناگهان با صدای صلوات مردم از خواب پریدم. راوی زهرا الهی
دقت در بیت المال راوی حبیب الله محمدی پور  یادم است چند روزی حسین مرخصی گرفته بود و در همان روزها به ایشان مأموریتی داده شده بود که ماشینی را به مشهد ببرد و تحویل دهد یادم است خانواده‌ی ایشان به حسین گفته بودند حالا که شما قرار است ماشین را به مشهد ببری ما را هم با خودت ببر تا زیارتی بکنیم و باتفاق برگردیم<ref><ref>http://yaranereza. حسین در جواب گفته بود مگر نمی‌دانید این وسیله متعلق به بیت‌المال است. من ماشین را ببرم تحویل می‌دهم و بر می‌گردیم به اتفاق با اتوبوس به مشهد می‌رویمir/ShowSoldier.aspx?SID=18746</ref></ref> ==پانویس== <references />==رده==عشق به ائمه اطهار راوی رضا علی پور  یادم هست در یکی از روستاهای اهل سنت تعدادی از شیعیان بودند که هیئتی درست کرده و یکی از اعضای آن آقای محمدی‌پور بود یک شب که ویژه برنامه‌ای گرفته و در آن عزاداری می‌کردیم بعد از اتمام جلسه و حتی بعد از پذیرائی از مهمانان مشاهده کردم هنوز هم {{ترتیب‌پیش‌فرض: حسین در حال گریه و زاری می‌باشد.   گذشت و اغماض راوی رضا علی محمدی پور}}  سال هزار و سیصد و شصت و پنج تعدادی از نیروها جهت شناسایی به منطقه رفته بودند وقتی برگشتند یک سرباز نوجوان عراقی را هم دستگیر کرده بودند. آن موقع بدلیل نبودن آذوقه و حتی نان کافی مقدار زیادی نان خشک شده را داخل کیسه گونی می‌کردند و از طریق زمینی و یا هوائی برایمان ارسال می‌کردند آنقدر آن نانها خشک و غیرقابل مصرف بود که فقط باید آنها را داخل آب زده، خیس می‌کردیم و می‌خوردیم. هیچگاه از یادم نمی‌رود هرگاه زمان صرف نهار و یا شام می‌شد حسین خودش با دستان خود نان خیس می‌کرد و به آن اسیر عراقی می‌‌داد و یا بهترین قسمت نان را جدا می‌کرد و به او می‌داد.   خواب و رویای دیگران درمورد شهید راوی زهرا الهی  یک سال روز [[پاسداررده: شهدا]] با روز جمعه مقارن شده بود . به مصلای [[نماز جمعهرده: شهدای دفاع مقدس]] رفتم تا در [[نمازرده: شهدای ایران]] شرکت کرده باشم.بین نماز جمعه و عصر در حال گفتن ذکر تسبیحات [[حضرت زهرارده: شهدای استان خراسان رضوی]] (س) بودم که ناگهان خواب بر چشمانم آمد . در همان حین حسین را دیدم که از دور وارد مصلی شد در حالی که همه ی مردم جلوی پایش بلند می شدند و صلوات می فرستادند دیدم که با همان لباسهای فرم که به رنگ سبز بود وارد جایگاه شد ناگهان با صدای صلوات مردم از خواب پریدم.   منبع سایت[[رده: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18746شهدای شهرستان کاشمر]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش