ویرایشها
متن کامل خاطره
یادم هست پدرم روز 22 بهمن برای را هپیمایی از طبس به سبزوار آمد وما با هم در راهپیمایی شرکت کردیم بعد از راهپیمایی به پدرم گفتم : پدر به خانه برویم ناهار بخوریم وبعد به طبس برویم که ایشان هم قبول کرد وما به طرف خانه به راه افتادیم در بازار یکی از فامیلها ما را دید وگفت : که یک شهید آوردند فامیلش مختاری واز روستای اباری است شما از آن خبری ندارید ؟ گفتم : ما فامیل از روستای اباری نداریم البته همانجا در ذهنم جرقه زده که احتمالا" این [[شهید ]] باید برادرم باشد به خانه که آمدیم به پدر م گفتم : آقا فکر می کنم صادق شهید شده باشه چکار کنم ؟ پدرم گفت : هر کار که صلاح می دانی انجام بده مشکلی نیست هر چه خدا بخواهد همان می شود بعد من به سپاه پیش آقای عبد الله نظری مسئول [[سپاه ]] رفتم ودرباره صادق از ایشان سئوال کردم گفت : نه سید صادق شهید نشده گفتم : حاج آقا جان ما برای هر مسئله ای حاضر هستیم آمادگی لازم را داریم آیا صادق شهید شده است گفت : بله شهید شده وبعد از نیم ساعت آقای فیض آبادی به منزل ما آمد واز شهادت برادرم گفت : که بعد من وپدرم به سردخانه رفتیم در آنجا آقای فیض آبادی گفت : شهیدی که امروز آورده اند بیرون بیاورید وبه پدرش نشان بدهید وقتی کشو را بیرون کشیدند وسر کفن را باز کردند همین که پدرم جنازه صادق را دید گفت : خدایا راضی هستم به رضای تو وبه روی او بوسه ای زد .
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
متن کامل خاطره
به طوری که رفقای او تعریف می کردند به ما می گفتند : موقع شهادتش هیچ کس جرأت نمی کرده است به جلو برود اول کسی که حرکت کرد ایشان بود وبه اندازه ای که می توانست گلوله های [[آرپی جی ]] برداشت ما تعجب کردیم که با این همه مهمات که برداشته چطور می تواند حرکت کند به او گفتیم چطور می خواهی بروی با این همه بار سنگین را ه بروی او گفت : ما باید جلوی دشمن را بگیریم هر طور که شده هر کس مایل است با من بیاید بعد رفت جلو وتا گلوله آخر زد وبا هر گلوله یک [[تانک ]] را منهدم می کرد در حال برگشت به عقب بود تا گلوله بردارد وباز به جلو برود که از پشت تیر اندازی می کردند ما به او گفتیم که مواظب باش که در همین حال دیدیم که افتاد زمین بعد که ما به بالای سرش رسیدیم دیدیم که از پشت تیر خورده وبه صورتش ترکش [[خمپاره ]] اصابت کرده است وبه [[شهادت ]] رسیده بود .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
متن کامل خاطره
وقتی پیکر سید صادق را آوردند، همه دوستان پاسدارش آمدند و به ما خبر دادند که پیکر پسرتان در سردخانه است.او را غسل داده اند و آماده تشییع است. وقتی ما رفتیم به سردخانه پیکر او را دیدیم.من پارچه را از روی صورت او برداشتم و به صورت او نگاه کردم.صورتش مثل اینکه حالت تبسم داشت و نورانی بود و من همانجا صورت او را بوسیدم و همانجا یاد فرمایش حضرت [[امام حسین]](ع) افتادم که: ( رضا" به رضائک تسلیما" بأمرک لها معبود سواک یا غیاث المستغیثین )این را تا عرض کردم برادران پاسداری که همراه ما بودند شروع به گریه کردند.
آخرین وداع با خانواده
موضوع آخرين وداع با خانواده
متن کامل خاطره
روزی که برای آخرین بار به [[جبهه ]] می خواست برود با ما روبوسی و خداحافظی کرد . و وقتی در صف اعزام برای رفتن به جبهه رفت یکباره از صف بیرون آمد و دوباره با من خداحافظی کرد و رفت .
آخرین جملات شهید
موضوع آخرين جملات شهيد
متن کامل خاطره
برای آخرین بار وقتی که از [[اهواز ]] تلفن کرده بود، به من گفت: به مادر بگویید می خواهم با او صحبت کنم. من هم به مادر سید صادق گفتم:بیا با پسرت صحبت کن . سید صادق بعد از احوالپرسی با مادرش به اوگفت: مادر از من راضی هستی برای اینکه به جبهه رفتم. مادرش گفت: بلی که راضی هستم . هر چه خدا بخواهد همان می شود.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد