{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = عباس محمدی |تصویر =18667.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[بیرجند]]|شهادت = [[1365/10/26]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[امدادگر-بهیار-پرستار]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:محمد}}
کد شهید: 6533202 تاریخ تولد :
نام : عباس محل تولد : بیرجند
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار
گلزار :
==خاطرات== * موضوع لحظه و نحوه شهادتموضوع لحظه به خاطر دارم عباس به همراه سه نفر از همرزمانش ماموریت گرفتند تا برای شناسایی سنگرهای [[عراق]]ی به منطقه بروند. محلی که رفته بودند قبلا پناهگاهی برای استفاده از ماشین آلات بود و نحوه چند روز قبل هم سیل شدیدی آمد و آن جا را پر از آب کرده بود که بعد از انجام ماموریت و در هنگام برگشت در باتلاق گرفتار می شوند و در همان جا شربت [[شهادت]] را نوشیدند. راوی علی برهانی * موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد به خاطر دارم قبل از این که خبر [[شهادت]] عباس را به ما بدهند خواب دیدم که یک ماشین آمد و ما را به بجستان برد و گفت: خبر خوشی برای تان داریم. همان طور که می رفتیم، در سر چهار راه مشاهده کردیم که یک جنازه را بر روی دست می برند، در همان لحظه من از ماشین پیاده شدم و از بین جمعیت خودم را به تابوت رساندم و هر طور که شد جنازه را از تابوت در آوردم و تا در تابوت را باز کردم نور خاصی از آن بلند شد و دیدم که عباس به آرامی در تابوت دراز کشیده و خوابیده است. چهره اش بسیار نورانی و زیبا شده بود، گویی که زنده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم و به مزارش رفتم و دو رکعت نماز به جا آوردم. راوی علی برهانیمتن کامل خاطره* موضوع عشق شهادت به خاطر دارم زمانی که عباس می خواست به جبهه برود، پیش من آمد و گفت: مادر من تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم به اتفاق چند نفر از دوستانم، برای دفاع از کشور و اسلام عازم جبهه شوم. و اگر [[شهید]] شدم که امیدوارم به آرزویی که دارم برسم به هیچ وجه برایم گریه نکنید و مرا در روستا دفن کنید و در مراسم تشییع جنازه ام به رویم گلاب بپاشید. راوی کبری محمودی
به خاطر دارم عباس به همراه سه نفر از همرزمانش ماموریت گرفتند تا برای شناسایی سنگرهای عراقی به منطقه بروند. محلی که رفته بودند قبلا پناهگاهی برای استفاده از ماشین آلات بود و چند روز قبل هم سیل شدیدی آمد و آن جا را پر از آب کرده بود که بعد از انجام ماموریت و در هنگام برگشت در باتلاق گرفتار می شوند و در همان جا شربت شهادت را نوشیدند.خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب نفوذ و روياي ديگران درمورد شهيدراوی علی برهانیمتن کامل خاطرهتاثير کلام
به خاطر دارم قبل از این که خبر شهادت یک روز عباس را به ما بدهند خواب دیدم که یک ماشین آمد و ما را همراه برادرش حسین برای خرید به بجستان برد و گفت: خبر خوشی برای تان داریمبیرون می روند. همان طور که می رفتیم، در سر چهار راه مشاهده کردیم که یک جنازه حسین ماشینش را بر روی دست پارک می برند، کند و عباس می گوید مراقب ماشین باش تا من برگردم. در همان لحظه من هنگام بچه ای از راه می رسد و به آیینه و چند جای دیگر ماشین پیاده شدم ضربه ای وارد می کند و از بین جمعیت خودم را قصد خسارت زدن به تابوت رساندم و هر طور ماشین را داشت که شد جنازه را از تابوت در آوردم عباس می بیند و تا در تابوت آن بچه را باز کردم نور خاصی از آن بلند شد نصیحت می کند و دیدم که عباس با زبانی آرام به آرامی در تابوت دراز کشیده او می گوید: دست زدن به اموال مردم و خوابیده است. چهره اش بسیار نورانی خراب کردن آن کار درستی نیست و زیبا شده بود، گویی از او می خواهد که زنده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم و به مزارش رفتم و دو رکعت نماز به جا آوردمدیگر این کار را انجام ندهد.عشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی کبری محمد محمودیمتن کامل خاطره
به خاطر دارم زمانی که عباس می خواست به جبهه برود، پیش من آمد و گفت: مادر من تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم به اتفاق چند نفر از دوستانم، برای دفاع از کشور و اسلام عازم جبهه شوم. و اگر شهید شدم که امیدوارم به آرزویی که دارم برسم به هیچ وجه برایم گریه نکنید و مرا در روستا دفن کنید و در مراسم تشییع جنازه ام به رویم گلاب بپاشید.نفوذ و تاثیر کلام* موضوع نفوذ لحظه و تاثير کلامراوی محمد محمودیمتن کامل خاطرهنحوه شهادت
یکی از همرزمان عباس برایم نقل کرد: وقتی که با هم در منطقه بودیم، فرمانده مان به خاطر دارم یک روز عباس به همراه برادرش حسین و دو نفر دیگر از همرزمانش گفت: شما ماموریت دارید که برای خرید شناسایی سنگرهای [[عراق]]ی به بیرون می روندجلو بروید. حسین ماشینش را پارک می کند و عباس می گوید مراقب ماشین باش تا من برگردم. در همان هنگام بچه ای از راه می رسد هم با جان و به آیینه دل قبول کرد و چند جای دیگر ماشین ضربه ای وارد می کند و قصد خسارت زدن به ماشین را داشت همراه دوستانش به جلو رفت. وقتی که عباس کارشان تمام می بیند و آن بچه را نصیحت شود در هنگام برگشت در یک باتلاق گرفتار می کند شوند و با زبانی آرام در همانجا جان به او می گوید: دست زدن جان آفرین تسلیم و همگی به اموال مردم و خراب کردن آن کار درستی نیست و از او فیض عظیم [[شهادت]] نائل می خواهد که دیگر این کار را انجام ندهدگردند.لحظه و نحوه شهادتموضوع لحظه و نحوه شهادتراوی محمد محمودیمتن کامل خاطره
یکی از همرزمان عباس برایم نقل کرد: وقتی که با هم در منطقه بودیم، فرمانده مان به عباس و دو نفر دیگر از همرزمانش گفت: شما ماموریت دارید که برای شناسایی سنگرهای عراقی به جلو بروید. عباس هم با جان و دل قبول کرد و به همراه دوستانش به جلو رفت. وقتی که کارشان تمام می شود در هنگام برگشت در یک باتلاق گرفتار می شوند و در همانجا جان به جان آفرین تسلیم و همگی به فیض عظیم شهادت نائل می گردند.خاطرات سیاسی* موضوع خاطرات سياسيراوی محمد محمودیمتن کامل خاطره
به خاطر دارم در اوایل انقلاب، بچه های روستای فخر آباد به سر دق آمدند و علیه رژیم شاه شعار می دادند که عباس جز اولین نفراتی بود که پرچم را برداشت و با بچه های فخر آباد علیه رژیم شاه شعار دادند.راوی محمد محمودیمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18667سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: عباس محمدی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]