متن کامل خاطره
یک شب نزدیکىهاى صبح بودکه خواهر [[شهید حسین پور ]] گریه کنان وارد شد و گفت: شما چرا وصیت نامه شهیدان را نمىخوانیدنمى خوانید. اصلاً فکر نمىکردیم نمى کردیم که این جوان وصیت نامه داشته باشد. گفتم: چه شد؟ گفت: خواب دیدم که حضرت ابوالفضل سوار مرکب سپیدى هستند و پسر شما هم در رکاب حضرت است. رفتم جلو گفتم چى شده مگه؟ دیدم حضرت ابوالفضل گریه مىکندمى کند. گفتم: یا ابوالفضل شما براى چى گریه مىکنى مى کنى براى پدر و مادرش یا براى خواهرانش تا اسم خواهرش را آوردم حضرت گریهاش گریه اش بیشتر شد. دیدم که بهبود گفت: برو به مادرم بگو که وصیت نامه را بخواند. همانجا دامادمان سریع رفت [[سپاه]] و پرسید که او وصیت نامه دارد گفتند: که آرى یک هفته پیش به ما داد و گفته: که دم دست باشد یک هفته دیگر نیاز مىشود مى شود بعد از پنج ماه نیز برادر حسین پور شهید شد که خواهرش گفت آن موقع به شما نگفتم برادرم محمد پشت سر حضرت ابوالفضل رفت.
ناظر و شاهد بودن شهید برامور
موضوع ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
متن کامل خاطره
یک روز در خانه دراز کشیده بودم. یک دفعه بیدار شدم و گفتم: که بهبود را در خواب دیدم. او گفت: چرا نشستهاید نشسته اید و شمس »همسر شهید« (همسر شهید) را تنها گذاشتهایدگذاشته اید. مادرش رفته چناران که طلبشان را از کسى بگیرد و او تنها در خانه است. و گریه مىکند مى کند و چرا او را به خانه نمىآوریدنمى آورید. دامادهایمان مىروند مى روند مىبینند که همان موضوعى که من خواب دیدهام دیده ام اتفاق افتاده است.
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16661