شهید علیرضا تازیک: تفاوت بین نسخهها
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
Parsasirat98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | بسمه تعالی | ||
| + | |||
تاریخ تولد : 1345/11/01 | تاریخ تولد : 1345/11/01 | ||
| − | نام : علیرضا | + | نام : علیرضا |
| − | + | محل تولد : تربت حیدریه | |
| − | نام | + | نام خانوادگی : تازیک |
| − | + | تاریخ شهادت : 1362/12/08 | |
| − | + | نام پدر : محمد | |
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | + | نوع عضویت : سایر شهدا |
| + | |||
| + | مسئولیت : رزمنده | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | یادم هست زمانی که علیرضا می خواست به جبهه برود پدرش در جبهه حضور داشت به همین دلیل به او گفتم: پدرت که در جبهه است شما دیگر به جبهه نرو. ایشان در جواب من گفت : من تمام کارهای شما را انجام داده ام و حال که کاری ندارد می خواهم به جبهه بروم . شبی که فردای آن قرار بود علیرضا به جبهه اعزام شود نیمه های شب متوجه شدم که برق را روشن کرده و لباسهای بسیجی اش را پوشیده و چفیه اش را به دور گردن انداخته و روی لحاف نشته است به پیش او رفتم و گفتم : چرا نخوابیده ای گفت : امشب عجب شبی است چرا صبح نمی شود . به او گفتم : بخواب ساعت 1 نصف شب است . گفت : خوابم نمی برد می خواهم با شما حرف بزنم به شرطی که صبر داشته باشید و ادامه داد صبح که عازم جبهه می شوم روحیه ات را از دست ندهی که روحیه بقیه افراد خانواده از بین می رود . بعد از کمی سکوت از من پرسید . مادر جان آیا شیر و لقمه ای که به من داده ای حلال است یا حرام .گفتم این که معلوم است تا جایی که توانسته ام ومی دانم نه شیر حرام و نه لقمه حرام به تو داده ام سپس گفت : اگر شیر حلال به من داده باشی ان شاء ا ... به جبهه که رفتم به شهادت می رسم . و اگر خدا خواست وبه این بزرگ دست یافتم شما هیچ وقت جلوی جنازه من مشکی نپوشید و گریه نکنید و موقع تشیع جنازه من با گل و شیرینی و دسته گل بیایید . من هم به وصیت او عمل کردم و موقع تشیع جنازه با صبری که خدا به من عنایت کرده بود با دسته گل و شیرینی از تشیع کنندگان استقبال کردم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5129 سایت شهدای یاران رضا]</ref> | + | یادم هست زمانی که علیرضا می خواست به جبهه برود پدرش در جبهه حضور داشت به همین دلیل به او گفتم: پدرت که در جبهه است شما دیگر به جبهه نرو. ایشان در جواب من گفت : من تمام کارهای شما را انجام داده ام و حال که کاری ندارد می خواهم به جبهه بروم . شبی که فردای آن قرار بود علیرضا به جبهه اعزام شود نیمه های شب متوجه شدم که برق را روشن کرده و لباسهای بسیجی اش را پوشیده و چفیه اش را به دور گردن انداخته و روی لحاف نشته است به پیش او رفتم و گفتم : چرا نخوابیده ای گفت : امشب عجب شبی است چرا صبح نمی شود . به او گفتم : بخواب ساعت 1 نصف شب است . گفت : خوابم نمی برد می خواهم با شما حرف بزنم به شرطی که صبر داشته باشید و ادامه داد صبح که عازم جبهه می شوم روحیه ات را از دست ندهی که روحیه بقیه افراد خانواده از بین می رود . بعد از کمی سکوت از من پرسید . |
| + | |||
| + | مادر جان آیا شیر و لقمه ای که به من داده ای حلال است یا حرام .گفتم این که معلوم است تا جایی که توانسته ام ومی دانم نه شیر حرام و نه لقمه حرام به تو داده ام سپس گفت : اگر شیر حلال به من داده باشی ان شاء ا ... به جبهه که رفتم به شهادت می رسم . و اگر خدا خواست وبه این بزرگ دست یافتم شما هیچ وقت جلوی جنازه من مشکی نپوشید و گریه نکنید و موقع تشیع جنازه من با گل و شیرینی و دسته گل بیایید . من هم به وصیت او عمل کردم و موقع تشیع جنازه با صبری که خدا به من عنایت کرده بود با دسته گل و شیرینی از تشیع کنندگان استقبال کردم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5129 سایت شهدای یاران رضا]</ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۵ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۶
بسمه تعالی
تاریخ تولد : 1345/11/01
نام : علیرضا
محل تولد : تربت حیدریه
نام خانوادگی : تازیک
تاریخ شهادت : 1362/12/08
نام پدر : محمد
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
خاطرات
یادم هست زمانی که علیرضا می خواست به جبهه برود پدرش در جبهه حضور داشت به همین دلیل به او گفتم: پدرت که در جبهه است شما دیگر به جبهه نرو. ایشان در جواب من گفت : من تمام کارهای شما را انجام داده ام و حال که کاری ندارد می خواهم به جبهه بروم . شبی که فردای آن قرار بود علیرضا به جبهه اعزام شود نیمه های شب متوجه شدم که برق را روشن کرده و لباسهای بسیجی اش را پوشیده و چفیه اش را به دور گردن انداخته و روی لحاف نشته است به پیش او رفتم و گفتم : چرا نخوابیده ای گفت : امشب عجب شبی است چرا صبح نمی شود . به او گفتم : بخواب ساعت 1 نصف شب است . گفت : خوابم نمی برد می خواهم با شما حرف بزنم به شرطی که صبر داشته باشید و ادامه داد صبح که عازم جبهه می شوم روحیه ات را از دست ندهی که روحیه بقیه افراد خانواده از بین می رود . بعد از کمی سکوت از من پرسید .
مادر جان آیا شیر و لقمه ای که به من داده ای حلال است یا حرام .گفتم این که معلوم است تا جایی که توانسته ام ومی دانم نه شیر حرام و نه لقمه حرام به تو داده ام سپس گفت : اگر شیر حلال به من داده باشی ان شاء ا ... به جبهه که رفتم به شهادت می رسم . و اگر خدا خواست وبه این بزرگ دست یافتم شما هیچ وقت جلوی جنازه من مشکی نپوشید و گریه نکنید و موقع تشیع جنازه من با گل و شیرینی و دسته گل بیایید . من هم به وصیت او عمل کردم و موقع تشیع جنازه با صبری که خدا به من عنایت کرده بود با دسته گل و شیرینی از تشیع کنندگان استقبال کردم .[۱]