بسمه تعالی
تاریخ تولد : 1334/01/11
نام : حسین محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بانپور تاریخ شهادت : 1366/12/19 نام پدر : علی مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
==خاطرات==
• بعد از شهادت حسین چون ناراحت بودم و گریه زیادی کرده بودم او را در خواب دیدم که با لحن همیشگی و دلچسب خود به من گفت: خواهر جان چرا گریه می کنی؟ گفتم: چون شما دیگر در بین ما نستی و ما دیگر نمی توانیم تو را ببینیم. او به چهار چوب در اشاره کرد. پسرش محسن که خرد سال بود آنجا ایستاده بود و گفت: ببین من همیشه در بین شما هستم و در همان حال محسن بزرگ و بزرگتر شد و درست مثل قیافه ی پدر را گرفت، و گفت: او جای مرا برای شما پر می کند از خواب بیدار شدم و حالا که او را بزرگ شده می بینم همیشه یاد او می کنم چون درست اخلاق مهربان پدر را دارد و مثل او صحبت می کند و تمامی رفتارش مثل اوست.
• بعد از شهادت برادرم حسین بانپور یک شب پسر عمه ام که شوهرم است خوابی دیده بود که در قطعه شهدا بر سر یک قبر خالی ایستاده ام و اطراف آن قبر شلوغ است و از یکی از افرادی که در آنجا بود پرسیدم چرا این جا ایستاده ای با دست اشاره کردند که ما برای این سه نفر اینجا ایستاده ایم وقتی به طرفی که اشاره می کردند نگاه کردم سه نفر که در کنار هم دراز کشیده بودند دیدم که یکی از آنها مهدی و دیگری برادرش حسین و دیگری هم داداشم است که هر سه شهید شده اند. در همان لحظه از خواب بیدار شدم.
• زمانیکه پسرم حسین بانپور در جبهه حضور داشت یک روز که در خانه نشسته بودیم از طرف بچه های سپاه به در منزل ما آمدند و بعد از کمی مقدمه چینی گفتند: که ایشان مجروح شده است وقتی که آدرس بیمارستان را از آنها سوال کردم گفتند که اول باید به معراج شهدا بیائید بعد به بیمارستان بروید. من کمی شک کردم ولی محکم و استوار با رفتن آنها لباس پوشیده و به طرف معراج شهدا راه افتادم وقتی از خانه خارج شدم همسایه ها طور دیگری به من نگاه می کردند و انگار چیزی را از من پنهان می کردند من که عجله زیادی داشتم با سلامی از آنها عبور کردم. وقتی به معراج شهدا رسیدم در آنجا خبر شهادت فرزندم را به من دادند من که خیلی ناراحت شده بودم به طرف خانه حرکت کردم وقتی به کوچه رسیدم دیدم در راه هر که مرا می بیند گریه می کند با خودم گفتم: این پسر من که بود که همه ی کوچه برای شهادتش اشک می ریزند و به داشتن چنین فرزندی به خود بالیدم . فردای آن روز بعد از تشیعع تشییع جنازه با شکوهی که برای او انجام دادیم و او را به خاک سپردیم مجلس ترحیمی در منزل گرفته بودیم و اقوام و دوستان برای ابراز همدردی به خانه ما می آمدند در همین حین دیدم که دو خانم در کنار خانه نشسته و در حال گریه هستند به دخترم گفتم: شما آنها را می شناسید: گفت: نه تا به حال آنها را ندیده ام وقتی جلو رفتم و پرسیدم گفتند که ما از آواره های جنگ و اهل خرمشهر هستیم که به خاطر ویران شدن خانه هایمان به اینجا آمده ایم و پسرتان وقتی فهمید که ما بی خانمان هستیم برای ما خانه ای تهیه کرد و هر روز بدون اینکه چشمداشتی یا پولی از ما بگیرد به ما کمک می کرد تا بتوانیم برای خود زندگی درست کنیم من با شنیدن این حرف ها بیشتر دلم سوخت و برای از دست دادن چنین فرزندی بیشتر گریه می کردم.
• یادم هست وقتی پسرم حسین بانپور به جبهه رفت بعد از حضور چند ماهه در آنجا به خانه آمد و به جای آن برادرش به جبهه رفت و شهید شد بعد از شهادت برادرش دوباره عازم جبهه شد ایشان در وصیت نامه اش نوشته بود که اگر قرار باشد شهید شوم دوست دارم در همان روزی باشد که برادرم شهید شد و درست همان طور که گفته بود شد و در روز سالگرد شهادت برادرش در ساعت یک ظهر به شهادت نائل گشت و به دیار حق شتافت.
• یکی از همرزمان پسرم حسین برای ما تعریف می کرد که ما دوره اعزاممان تمام شده بود و قصد آمدن به مرخصی را داشتیم که فرمانده به همگی ما مرخصی داد ولی حسین را نگه داشت و گفت شما راننده تانکر آب هستید و باید یک جانشین برای شما پیدا کنم بعد شما می توانید به مرخصی بروید دو روز بعد از آن ماجرا وقتی حسین به پیش فرمانده می رود تا برای مراسم سالگرد برادرش مرخصی بگیرد فرمانده به ایشان می گوید این تانکر آب را به منطقه و خط مقدم برسان بعد که آمدی می توانی به مرخصی بروی او نیز همراه چند تن از نیروها به طرف خط مقدم حرکت می کنند که در راه به کمین دشمن می خورند و با آنها درگیر می شوند و با تیر اندازی زیادی که آنها به طرف حسین و دوستانش می کنند همه آنها را به شهادت می رسانند آنها به قدری به حسین تیر زده بودند که بدن او سوراخ، سوراخ شد و بیشتر اعضای بدنش از یکدیگر جدا شده بود.
• قبل از اینکه خبر شهادت پسرم حسین بانپور را به ما بدهند یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه نشسته بودم که حسین از بالای دیوار خانه پایین پردید تا او را دیدم گفتم مگر کلید نداشتی که از روی دیوار وارد شدی گفت: می خواستم کسی متوجه حضورم نشود آمده ام تا از شما و زنم خبری بگیرم و بروم بعد وارد خانه شد و از در دیگر خانه اخراج شد و گفت: مادر من دیگر وقت ندارم به همسرم سلام مرا برسان و بگو فرزندانم را خوب تربیت کند و شما هم کمک او باشید تا در نبود من احساس بی کسی و تنهاییی نکند از خواب بیدار شدم و خیلی پریشان بودم و دو روز بعد از آن خواب خبر شهادتش را برای ما آوردند.
• قبل از شهادت برادرم حسین بانپور یک شب خواب دیدم که پدرم فوت نموده است و بر روی مقبره ایشان نوشته اند(( پدر دو شهید علی بانپور)) من در همان شلوغی و در سر مزار گفتم او پدر یک شهید است نه دو شهید که از خواب بیدار شدم این خواب مصادف بود با رفتن حسین به جبهه. وقتی او برای خداحافظی پیش من آمد گفتم: تو حق نداری که به جبهه بروی و اگر به جبهه بروی من هم به دنبال تو می آیم او قبول کرد تا به جبهه نرود. ولی به خاطر اینکه من دوباره مانع رفتنش نشوم بدون اینکه با من خداحافظی کند به جبهه رفت و نامه ای به عنوان وصیت نامه نوشته بود که تاریخ شهادتش را نیز در آن نوشته بود و آن تاریخ درست در روز سالگرد برادرم بود که گفته اش صحت داشت و در همان روز و ساعت به مقام والای شهادت دست یافت و من آنجا به قدرت و جذبه ی ایمان او پی بردم.
• برادرم حسین خیلی فداکار و دوست داشتنی بود. یادم هست وقتی که شوهرم نارسایی کلیه داشت و دیالیز می شد. پس از چند سال قرار شد که عمل پیوند کلیه روی ایشان انجام شود به دلیل اینکه او کسی را نداشت و برادر دیگرم نیز کارمند بود و نمی توانست او را همراهی کند حسین با از خود گذشتگی و بزرگواری که داشت همراه ما به تهران آمد و در تمام طول عمل و دوران نقاهت شوهرم همراه ما ماند و با اینکه از خانواده و فرزندانش دور بود و در طی این مدت خستگی زیادی را تحمل می کرد حتی برای یک بار هم که شده گله و شکایتی در این مورد با من نکرد و صبورانه تحمل نمود و من این از خود گذشتگی او را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
• یادم هست برادرم حسین به نامش خیلی علاقه داشت. همیشه این را می گفت من به نامم خیلی علاقه دارم چون پدرم علی و مادرم زهراست و همیشه از این موضوع ابراز رضایت می کرد. وقتی که او به شهادت رسیده بود و می خواستند او را به خاک بسپارند من خیلی اصرار می کردم که می خواهم صورتش را ببوسم اما به من اجازه نمی دادند با اینکه با خواهش من در تابوت را باز کردند و من متوجه شدم که سر ایشان در اثر اصابت ترکش از بدن جدا شده. حال که چندین سال از آن می گذرد هر وقت به یاد آن صحنه می افتم به او غبطه می خورم و به خود می گویم چه سعادتی داشت که هم نام امام حسین (ع) و پدر و مادرش هم نام پدر و مادر ایشان بود، مانند ایشان در راه خدا نیز سرش را هدیه داده است.
• در خاطرم هست یک شب خواب دیدم که یک کوه بلند است که یک طرفش را نیروهای دشمن و طرف دیگر هم نیروهای خودی است. که وسط این کوه که دره مانندی که جعبه های انار فراوانی ریخته بود و هر کس که می رود از این انارها بردارد، عراقیها او را اسیر می کنند و می برنند. یک مرتبه دیدم دختر کوچکم هم آنجاست که سریع رفت و یک انار برداشت و من دویدم و رفتم دستش را گرفتم، عراقی ها از آن طرف آمدند و دخترم را از من گرفتند و بردند. دیدم که همسرم اسکندر با همان لباسهای رزمی خود آمد ولی نتوانست دخترمان را از عراقیها بگیرد. عراقیها دخترمان را گرفتند یکی از عراقیها پایش را روی پای دخترم گذاشت و پای دیگرش را کشید و دخترم را از وسط نصف کرد ولی او نمرد و زنده ماند، دخترم را برداشتند و بردند من در عالم خواب رو به همسرم کردم و گفتم :نگاه کن بچه را بردند. گفت: خوب، چکار از دست من برمی آید؟ این ها می دانند که این جا عراق است و نباید بروند انار بردارند. که از خواب بیدار شدم تا اینکه همسرم اسکندر به مرخصی آمد و من خوابم را برایش تعریف کردم و ایشان گفتند انشا الله خیر است خودتان را ناراخت نکنید، هرچه خدا بخواهد همان می شود. بعد که ایشان به جبهه رفتند دیگر خبری از وی نشد تا اینکه خبر مفقود شدن همسرم را برایم آوردند و خوابم تعبیر شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3694 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==