ویرایش‌ها

شهید عبدالرسول بلقان آبادی

۱۱ بایت حذف‌شده، ‏۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۵۷
بسمه تعالی
تاریخ تولد : 1337/05/10
==خاطرات==
* شب دامادی عبدالرسول وقتی من وخواهرم داخل اتاقش رفتیم . دیدیم درحال قران خواندن است. به او گفتم : حالا مگر موقع قران خواندن است همه درحال شادی هستند. گفت : من هم با قران شاد می شوم واگرحالا قران نخوانم پس کی باید بخوانم.
* من و شوهرم تازه به نیشابور نقل مکان کرده بودیم و دراین شهر غریب بودیم و بقیه خانواده ام در روستا زندگی می کردند در آنجا همیشه فکر برادرم عبدالرسول بودم. یک شب درخانه دیدم که در خانه ما تعداد زیادی پوتین سربازی است وقتی وارد خانه شدم' برادرم و عده زیادی از بسیجیان درخانه هستند. رو به عبدالرسول گفتم : اینها چه کسانی هستند ؟ گفت : اقوام ائمه معصومین هستند. و گفت : شما چرا اینقدر غصه می خورید' جای من بسیارخوب است. من را به اتاق دیگری برد که در آن پر از میوه و شیرینی های مختلف بود. دیس شیرینی را برداشت و به من تعارف کرد وگفت : بردار' تا خواستم بردارم با صدای اذان از خواب بیدار شدم.
* شبی در خواب دیدم که به زیارت شاهزاده حسین اصغر رفتم' در آنجا یک اتاق بزرگی بود که درداخل در داخل اتاق پر ازجنازه از جنازه بود که هیچکدام آنها سردربردن سر در بدن نداشتند. یک پیرزن را دیدم که یک عصا در دست دارد و نگهبانی آنها را می دهد. به او گفتم : اینها جنازه چه کسانی هستند ؟ اشاره کرد آن طرف. به آنجا رفتم و روی اولین نفر را که کنار زدم عبدالرسول را دیدم که سر دربدن در بدن دارد ول ولی یک دست و پا ندارد. گفتم : کدام از خدا بی خبر این کار رابا را با شما انجام داده که از خواب بیدار شدم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4210 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
   <references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش