شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی فاطمه عباس قرایی
روزی که خبر [[شهادت ]] همسرم محمد را آوردند شبش خواب دیدم که همسرم چهار گوسفند را قربانی کرد و در دیگ انداخت گفتم: چرا این طور می کنی؟ گفت: فردا مردم می خواهند بیایند این جا ناهار را بخورند صبح که بیدار شدم و به روستا رفتم دیدم دو نفر از اقوام با هم صحبت می کنند و تا مرا دیدند ساکت شدند به برادرش گفتم از محمد خبر نداری؟ گفت: غصه نخور برو خانه محمد هر جا باشد الان می آید عصر همان روز یک روحانی و دو نفر دیگر خبر شهادت محمد را آوردند.
عنوان احساس مسؤلیت
موضوع احساس مسؤليت راوی فاطمه عباس قرایی
آخرین باری که محمد می خواست به [[جبهه ]] برود من به او گفتم : دیگر بس است شما نمی خواهد بروی ما تنها هستیم شما به اندازه ی خودت رفته ای او در جواب گفت : من باید بروم دشمن درخانه ی ماست واین بار من به قصد شهادت می روم تا ان شاءالله به این آرزو نائل شوم این مطلب را خیلی جدی و با غرور گفت و رفت .
عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت
شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی فاطمه عباس قرایی