آخرین دفعه که به مرخصی آمده بود کمی مریض احوال بود . وقتی دیدم حالش خوب نیست او را به بیمارستان بردیم و وقتی از بیمارستان به منزل آوردیمش ، به بچه ها گفت: دست و پایش را حنا بزنند و گفته بود که این سری که به [[جبهه ]] بروم دیگه برنمی گردم و [[شهید ]] می شوم و همانطور هم شد.