درس را رها و ازدواج کرده بودم سرى آخر که پدر مىخواست به [[جبهه ]] برود نزدم آمد و نماز را از من پرسید و من هم شانه خالى کردم بلند شدم و رفتم پدر دوباره پیشم آمد و گفت: چرا وقتى درباره نماز از شما سؤال مىکنم، بلند مىشوى و مىروى این طرف، آن طرف "گفتم: خوب کار دارم، گفت نه شما حتماً در نماز، مشکلى دارى یا اینکه خجالت مىکشى با پدرت صحبت کنى گفتم مقدارى در مشهد مشکل دارم. بعد شروع کرد و خاطرهاى را از جبهه نقل کرد و گفت: یک پسر مسیحى که مسلمان شده بود پیش من آمد و نماز را یاد گرفت، آن وقت دخترم از من خجالت مىکشد کنجکاو شدم و گفتم ، خوب مسیحى دینش با ما فرق مىکند. چطورى شد که آمد پیش شما و نماز را یاد گرفت پدرم گفت مدتى در منطقه بودیم و آن پسر مسیحى بدون اجازه والدینش به جبهه آمده بود با اینکه بعضى از نیروهاى خودمان هنگام اعزام شدن به خط مقدم شانه خالى میکردند اما این پسر دائم به خط مىرفت یکروز آمد و گفت: آقاى یعقوبى اگر چیزى به شما بگویم گوش مىکنید. گفتم: بگو گوش مىکنم گفت: من دوست دارم نماز را از شما یاد بگیرم نشست و از صبح تا ظهر نماز را یاد گرفت. بعد از ظهر که عملیات شد رفت و در همان عملیات [[شهید ]] شد. پدرم گفت: واقعاً جاى شرمندگى دارد یک مسیحى مسلمان شود و بیاید پیش من نمازش را اصلاح کند، آن وقت دخترم خجالت بکشد که بگوید در این قسمت از نمازم اشکال دارم.
عنوان محبت و مهربانی
آقاى یعقوبى با ما زندگى مىکرد، تا اینکه بزرگ شد، یکروز گفت، من مىروم به روستاى دیگر تا آرایشگرى کنم. گفتم "برو" رفت و بعد از مدتى آمد و گفت: من ازدواج کردم گفتم: خدا را شکر که تو داماد شدى. گفت: دختر خاله را به من دادند و من در همانجا ازدواج کردم. و حالا دوست دارم پیش شما بیایم. گفتم: هر وقت بیابى، جایت در این خانه باز است. براى ما هیچ فرقى ندارد هر کجا که تو خوش باشى، ما هم خوش هستیم. ماه [[رمضان ]] که مىشد، 5 - 4 دوره قرآن در روستا برگزار مىشد و هر کجا که تمام مىشد مىدیدیم [[قرآن ]] را به دست گرفته و به دوره دیگرى مىرود مىگفتم "کجا مىروى" جواب مىداد که در همین دورههاى قرآن است که گناهانم پاک مىشود.
عنوان آخرین وداع با خانواده