در منطقه سر دشت [[سردشت]] ما در حالت پدافند بودیم دشمن آتش شدیدی بروی ما می ریخت.من و عباس بعد از اینکه مدتی تیر اندازی کردیم،در پشت سنگری که از سنگ ساخته شده بود مشغول تعویض خشاب اسلحه ب.دیم که خمپاره ای در نزدیکی ما فرود آمد و [[ترکش ]] آن به عباس اصابت کرد تنها کلنه ای تا در آن لحظه عباس گفت:یا حسین بود و به حالت درازکش روی زمین افتاد و بر اثر اصابت همان ترکش شدت خونریزی به [[شهادت ]] رسید.
عنوان خواب و رویای شهادت
در منطقه سردشت بودیم . در تاریخ 66/5/31 دشمن در حال آتش ریختن به سوی ما بود . مدتی تیر اندازی کردیم عباس در حال تعویض خشاب بود که ناگهان خمپاره ای نزدیک سنگر فرود آمد . عباس به شدت نزدیک جعبه های چوبی و خرجهای آر پی چی که هر آن امکان انفجار آن بود ، پرتاب شد . فریاد (یا حسین ! یا حسین !) بر لبانش نقش بسته بود . من هم دستها و صورتم خون آلود شده بود . در حالت بیهوش فریاد زدم و کمک خواستم . امداد گران همراه برادر [[بسیجی ]] ما را به پشت خود گرفته و به باخل آمبولانس رساندند واما لحظاتی که همیشه در دلم ثبت و ضبط شده ، لحظاتی است که با عباس به خون غلطیده گذراندم . داخل آمبولانس غرق خون شده بود . نگاهم را به پاکترین نگاهی که هرگز از یادم نمی رود ، دوختم . او که آخرین لحظات بودنش را در قفس تن می گذراند، با چشمان پاکش که روز نه بهشت بود ،از حال من ، من افسرده و خون دل خورده جویا شد . با چشمانی پر از اشک به وی گفتم : توجه ؟ با لبخندی گفت : ( بهترین حال ممکن ، اینک در وجود من است ! ) چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد . همین اندازه یادم می آید که پس از رسیدن به بیمارستان صحرایی ، صدای پرستار را در میان خواب و بیداری می شنیدم که می گفت : عباس ؟! او خیلی خون ریزی دارد ، او ... بعد از به هوش آمدن ، شاهد شهد شدنش بودم .
عنوان عشق به جهاد
او هر زمان که پیش پدر مادر می آمد صحبت از جبهه را پیش می کشید.تا اینکه بالاخره یک روز که پیش آنها صحبت جبهه را کرده بود آنها رضایت دادند او به جبهه برود و گفتند:هر طور که طلاح می دانی عمل کن.او چندین بار به جبهه رفت.بعد از چند بار رفتن ما به او گفتیم:دیگر نمی خواهد [[جبهه ]] بروی تو به اندازة حقت رفته ای جالا درست را بخوان.ایشان چون علاقة زیادی به جبهه داشت گفت:من قول می دهم که هم درسم را بخوانم و هم به جبهه بروم.
عنوان عشق به جهاد
او همیشه در دبیرستان [[قرآن ]] همراه داشت و با خود زمزمه های عارفانه می کرد ، بسیار مهربان و با محبّت بود . همکلاسیهایش را به باغ می برد و به آنها میوه می داد . تابستانها و ایّام تعطیلات مدرسه به جبهه ها می رفت . از سنّ 15 سالگی با جبهه ها انس گرفته بود . برای سوّمین دفعه که می خواست به محلّ انس و الفتش برود ، من و محمود برادرم و همچنین خواهرم رقیّه که خیلی او را دوست داشتیم با اینکه پدر و مادرم به او رفتن داده بودند ولی ما او را در خانه ای زندانی کردیم و درب را برویش قفل زدیم . بالاخره بعد از گفتگوهایی که پشت درب ردّ و بدل شد ، درب را باز کردیم . او به بهانة جمع آوری سیب ، بادمپایی و شلوارکردی کیسه ای را به دست گرفت و با موتور به باغ رفت . چند ساعتی گذشت . که عبّاس پس از تقسیم کیسه ای سیب میان بسیجیان به همراه آنها روانة جبهه شده است . او با نوشتن نامه ای خداحافظی و معذرتخواهی خود را به ما ابراز کرده بود .
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22188