ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد تقی روهنده

۴۹۵ بایت حذف‌شده، ‏۳ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۴
 
 
کد شهید:6114285
 
نام :محمدتقی‌
 
نام خانوادگی :روهنده
 
نام پدر :غلامحسین
 
محل تولد :سبزوار
‌تاریخ تاریخ شهادت :1361/08/۰۸08‌مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :شغل :یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 
مسئولیت :رزمنده‌
گلزار :
  ==خاطرات ==عنوان پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادت 
راوی برات علی خوشابی
شب حمله اعلام کردند که هرکس پلاکش گم شده یا ندارد بیاید و مجددا پلاک تحویل بگیرد تا خدای نکرده اگر مجروح یا شهید شدند شناخته شوند. من هم پلاک داشتم ، محمد نقی هم پلاک داشت اما رفت و مجددا یک پلاک گرفت گفتم: شما که پلاک دارید، گفت: این پلاک قدیمی شده می خواهم یک پلاک نو بگیرم که اگر شهید شدم بتوانند بهتر مرا بشناسند. روز بعدش هم حمله شروع شد و تقریبا ساعت 12 ظهر بود که با ترکش دشمن محمد نقی به شهادت رسید.
عنوان  شجاعت و شهامتموضوع شجاعت و شهامت
راوی برات علی خوشابی
عنوان پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت 
راوی صغری رهونده
آخرین دفعه که برادرم محمد نقی به مرخصی آمد. به خانه ما آمد که آن موقع من یک پسر دو ساله داشتم و محمد می خواست آن را به حرف بیاورد. گفت: ان شاء الله این دفعه که بروم شهید می شوم و تو دایی باید انتقام خون ما را از صدام بگیری. من گفتم: این حرفت را نزن ولی باز ام گفت: نه باید بچه خواهرم انتقام خون ما را از صدام بگیرد و وقتی که به جبهه همان طور که گفته بود به شهادت رسید.
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد 
راوی صغری رهونده
یک ماه بود از شهادت برادرم محمد نقی می گذشت که یک شب خواب دیدم که ایشان آمده است و در یک حسینیه بزرگی نشسته است . توی حسینیه نانهای زیادی وجود داشت که روی آنها را پارچه کشیده بودند. وقتی به داخل حسینیه رفتم گفتم : برادر چرا نمی آیی؟ می خواهم برایت عروسی بگیرم . یکدفعه دیدم یک سبد در بغلش و یک زن هم کنارش نشسته است . گفت : نمیبینی من زن و بچه دارم و ادامه داد کار زن من این است که هر کس کاری انجام دهد می نویسد و خط می کشد. من دیگر نمی توانم بیایم و بعد مرا از حسینیه بیرون کرد.
عنوان خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسي 
راوی حسن رهونده
عنوان خواب و رویای شهیدموضوع خواب و روياي شهيد 
راوی صغری رهونده
آخرین باری که برادرم محمد نقی می خواست به جبهه برود گفت: خواهر من این دفعه که بروم دیگر بر نمی گردم گفتم : چرا این حرف را می زنی گفت : حتما شهید می شوم گفتم : چرا ، گفت: دیشب خواب دیدم که از آسمان یک اسب سفید می آمد مرا سوار کرد و برد.
عنوان روابط عاطفی با خانواده و دوستان یعد از شهادتموضوع روابط عاطفي با خانواده و دوستان يعد از شهادت 
راوی برات علی خوشابی
۵۰۹
ویرایش