شهید عباس یوسفی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی « کد شهید:6315111 نام :عباس نام خانوادگی :یوسفی نام پدر :علیاکبر محل تولد :نیش...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۸۹: | سطر ۸۹: | ||
آخرین مأموریتی که عباس به عهده داشت می بایست کلیه وسایل مردمی را با خود ببرد به منطقه انتقال دهد. قبل از رفتن عباس بود که به کنار ماشین رفتم و از سطل سمنویی که در ماشین بود کمی برداشتم با این که حامله بودم و خیلی سمنو دوست داشتم عباس آمد و گفت : چه کسی به این سمنو دست زده من گفتم : من به آن سمنوها دست زدم عباس گفت : این ها همه کمک های مردمی است و مال بیت المال است . | آخرین مأموریتی که عباس به عهده داشت می بایست کلیه وسایل مردمی را با خود ببرد به منطقه انتقال دهد. قبل از رفتن عباس بود که به کنار ماشین رفتم و از سطل سمنویی که در ماشین بود کمی برداشتم با این که حامله بودم و خیلی سمنو دوست داشتم عباس آمد و گفت : چه کسی به این سمنو دست زده من گفتم : من به آن سمنوها دست زدم عباس گفت : این ها همه کمک های مردمی است و مال بیت المال است . | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22285 | + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22285 سایت یاران رضا]</ref> |
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
| + | ==رده== | ||
نسخهٔ ۴ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۶
کد شهید:6315111
نام :عباس
نام خانوادگی :یوسفی
نام پدر :علیاکبر
محل تولد :نیشابور
تاریخ شهادت :1363/02/۳۰
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :اطلاعاتوعملیاتـ ادوات
گلزار :بهشتفضل
خاطرات
عنوان خواب و رویای شهادت موضوع خواب و روياي شهادت راوی کسری شیبانی
قبل از شهادت شهید عباس یوسفی شبی خواب دیدم که وی مثل یک کبوتر سفید تری حیاط آمد و به من گفت : « کبری ، بیا این بالهایم را بگیر می خواهم تو را جایی ببرم » من بالهایش را گرفتم و مرا بالا برد به سوی آسمان آنقدر بالا رفتیم که دیگر از پائین چیزی دیده نمی شود بعد روی یک ساختمان بلند فرود آمدیم و گفت کبری سرت را پایین بگیر و نگاه کن پایین را نمی دیدم ، فقط یک ذره سبزی دیده می شد ، گفتم : از این بالا که نمی توانم ببینم، پایین می افتم . گفت : (نمی افتی، مواظبت هستم !) گفتم : ما را پایین تر ببر ! بعد بالهایش را داد تا بگیرم و پایین رفتم در پایین یک کاریز آب بود که به اندازه ای زلال بود که ریگهای ته آن برق می زد . یک درخت خیلی زیبا و سر سبز کنار جوی آب بود . مرا کنار جوی آب گذاشت و گفت : پائین آوردمت . پس خوب نگاه کن ! گفتم : دستت درد نکند حالا چطوری می خواهیم از اینجا برویم ؟! گفت : " خوب تماشا کن بعد می برمت " . پسر خاله شهید عباس که نامش کربلائی ابراهیم است نیز آنجا آمد . اطرافم را نگاه کردم و دیدم که یک پله شیشه ای وجود دارد که بر آسمان می رود و می درخشد . عباس به من گفت : من می خواهم به آنطرف بروم کاری نداری ؟! گفتم سؤالی دارم ! گفت : بپرس ! گفتم : خوشا بحال کسی که کنار این نهر آب و زیر این درخت استراحت می کند آن شخص کیست ؟! گفت : " نمی دانی زن ؟! " آن شخص امیر المومنین ( ع ) است ! در همین گفتگو بودم که دیدم از پله ها عباس بالا رفت . گفتم : عباس نرو ، بیا مرا ببر ! شهید گفت : " خودت می روی ! "
عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی ماشاءالله اصغری
قبل از عملیات والفجر 8 بود که شهید یوسفی به دلیل مشکلات خانوادگی به مرخصی اضطراری رفت . روز دوم عملیات بود که من به جهت کاری از منطقه فاو به لشکر اهواز رفتم و اتفاقاً شهید بوسفی را در لشکر دیدم که رادیوی ک.چک در دست دارد و در محوطه قدم می زند . تعجب کردم . چرا که ایشان به تازگی به مرخصی رفته بود آن هم مرخصی اضطراری ! به هر حال جلو رفتم و بعد از احوال پرسی ایشان نامه ای از طرف خانواده ام به من داد و گفت . به ترتیب رفته بودم و خبر سلامتی است را به خانواده ات رساندم و آنها هم این نامه را به دادند تا به تو برسانند و علت زود آمدنش را جویا شدم و ایشان فرمودند : تا متوچه شروع عملیات شدم با وجود کار مهمی که داشتم به منطقه بر گشته ام ! و همان شب با ما به فاو برگشت . ما پس از حرکت شب را در آبادان ماندیم و در مدرسه ای که محل استقرارمان بود خوابیدیم . صبح که به جهت نماز بیدار شدیم شهید یوسفی نبود علت را جویا شدیم . گفتن شاید به جهت وضو بیرون رفته است اما آنجا هم نبود . تمام کلاسها واتاقها را گشتیم اما از ایشان خبری نشد . به هر حال صاعت 8 سبح حرکت کردیم و به سمت جلو رفتیم تا اینکه در کنار اروند شهید یوسفی را یافتیم علت را از ایشان جویا شدیم که چرا زود تر از ما حرکت کرده است ، در جوابم گفت: چون شما خسته بودید و احتمال داشت دیرتر حرکت کنید و از طرفی بچه ها تنها بودند . من فکر کردم که زود تر بیایم و در کنار بچه ها باشم !
عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی فاطمه ملایی
اوایل انقلاب برادر بزرگش محمد امین تلوزیونی آورده بود شهید عباس در حالی که تلوزیون نگاه می کرد گفت : مادر من از کدام یک از این جوانها رشید تر هستم ؟! باید بروم جبهه ! گفتم : عروس بیست روزه است را چکار می کنی ؟ تو بروی من چکار کنم ؟ ! گفت مادر هیچ اصرار نکن حتماً باید بروم . به هر حال رضایت دادم و گفتم : برو مادر جان خدا نگهدارت ! اما قبل از اینکه برود من و همسرش خیلی گریه می کردیم . عباس به ما گفت : مادر گریه نکن . اگر خون گریه کنی می روم یعنی تو مسلمان نیستی ؟! گفتم : چرا مادر جان مسلمانم بعد بع همسرش گفت : برو فلان کتاب را بیاور ! که این کتاب دست نویس خودش بود و جریان کربلا و مصائب حضرت زینب (س) را از اول تا آخر برایم خواند و گفت : مادر یک عباس از تو می خواهد برود حضرت زینب (س) این همه مصیبت دیده تو راضی نیستی من بروم ؟! در جواب گفتم : برو مادر جان سرو جانت فدای زینب (س) و حسین (ع) ! حالا راضی شدم . سپس به همسرش گفت : برو خانم نواری بیاور ! و همسرش نوار آورد و شهید در ضبط صوت گذاشت و از ذوق خوشحالی این شعر را خواند و صدای خودش را ضبط کرد : من مسلمانم حکم قرآنم می روم به جبهه ها مادر حلالم کن ! آن وقت به پشت من دستی زد و گفت : احسنت مادر ، خدا شاهد است اینها نمی فهمد . هر کس امروز امام را تنها بگذارد مثل این است که امام حسین (ع) را در کربلا تنها گذاشته است .
عنوان اخلاص عمل موضوع اخلاص عمل راوی فاطمه ملایی
همه بچه هایش را همیشه عزیز می داشت . و در دامنش قرار می داد . روی زانویش می نشاند . همیشه می گفت : فدات شوم . شب قبل از رفتنش به جبهه ، دخترش مریض شد و تب کرد.به پسر دیگرم گفتم : احمد جان بلند شو این بچخ را به دکتر ببریم . وقتی که می خواستیم از در بیرون برویم ، چشم شهید به من و بچه اش افتاد و یک مرتبه گفت : چی شده مادر جان ؟ گفتم نگاه کن مادر دخترت تب کرده و می سوزد . یک دفعه دیدم که بچه را از دستم قاپید و گفت : فدات شوم آقا جان چی شده ؟/ پس از اینکه از دکتر آمدیم به عباس گفتم : پسر جان ، کمتر به جبهه برو ، تو یک دختر بچه چهار ساله داری و هی می گویی فدات شوم دخترم . ، پس من مادر چه دل دارم که تو را به این سن وسال و قامت رساندم. شهید گفت : مادر جان ، واقعا" شایسته و انقلابی هستی . فرزند خیلی عزیز است . اما ایمان عزیز تراست . به ایمانم قسم ، برای ایمانم می روم .به جان همین دختر برای ایمانم می روم.
عنوان دعا و توسل جمعی موضوع دعا و توسل جمعی راوی فاطمه ملایی
دعای توسل! یکی از دوستانش از روستای ابراهیم آباد نقل می کند: شب قبل از شهادت عباس، وی تسویه حساب گرفته و سرهنگ رشیدی از سپاه تربت جام، جایگزین ایشان آمده بود. در آن شب آخر حمام کرد و ساکها و لباسهایش را آماده کرد. و برای رفتن به مشهد، آنهم پس از 9 ماه حضور در منطقه جنگی آماده می شد که دوستانش با اصرار به وی گفتند: آقای یوسفی، امشب را پیش ما بمان تا با هم مراسم دعای توسل داشته باشیم. شهید عباس یوسفی با وجود اینکه تسویه حساب گرفته بود، اما به اصرار دوستان ماند. اتفاقاً تا سحر شب 28 ماه رمضان هم بیدار و در حال عبادت و نماز و دعا بود. سحری روز 28 ماه رمضان را که می خورد دوستانش به وی گفتند: برادر یوسفی، شما سحری میل بفرما چرا که عازم مشهد هستی! ایشان گفت: سحری می خورم و اگر فردا عازم شدم افطار می کنم. پس از اذان صبح باتفاق برادر رشیدی جهت گرفتن وضو از سنگر خارج می شود و در حالیکه چفیه در دستش بود، مورد اصابت ترکش از ناحیه شکم قرار می گیرد و روده هایش بیرون می آید که توسط دستش جلوگیری می کند. بعد یکمرتبه به زمین می خورد. سپس بلند شده و الله اکبر می گوید و نام امام زمان را بر زبان می آورد. یکی از همرزمانش بطرف او می رود. همین نقل کننده خاطره از روستای ابراهیم آباد - که شهید یوسفی به وی می گوید: همپای جنازه ام تا روستا برو و سفارش مرا به همه برسان و بگو که به آرزویم رسیدم و خداوند مرا قبول کرد. خداوند مرا پذیرفت و من به شهادت راضیم.
عنوان فکاهی وقایع خنده دار موضوع فکاهي وقايع خنده دار راوی سید کمال موسوی
مسئول گروهان ما آقای یوسفی بود. با ایشان صحبت می کردم. می گفتم: آقای یوسفی این نیروها با نیروهایی که دفعة قبل جبهه آمده بودند، فرق می کنند. آنها مخلص تر بودند. ایشان گفت: این نیروها نیز مخلص و بچه های خوبی هستند. تا این که یک شب مرغ به ما دادند. در جبهه رسم بر این بود، شبی که مرغ می دادند، متوجه می شدیم که فردایش عملیات است. مرغ را که خوردند؛نیمه های شب بود. آقای یوسفی به ما گفت که کمال بلند شو، ساعت تقریباً چهار صبح بود. گفتم: چه خبر است؟ گفت:بلند شو. بچه ها از اینکه فهمیده اند عملیات است، دارند وضو می گیرند و نماز شب می خوانند. فکر کردم واقعاً اینگونه است. خلاصه صبح از بچه ها قرص دیفنوکسیلات درخواست کردیم و همه از این تحویل گرفته بودند و آنجا فهمیدیم که دیشب چه خبر بوده و برای چه نیروها همه بیدار شده بودند. البته نیروهای نماز شب خوان هم داشتیم که جزء شهدای گمنام هستند.
عنوان ساده زیستی و پرهیز از تجمل موضوع ساده زيستي و پرهيز از تجمل راوی فاطمه یوسفی
در موقع ازدواج عباس بود که خانم رفته بود لباس بپوشد می گفت : اگر مریم خانم من است نمی خواهم لباس بپوشد و آرایش کند همین جور خوب است اگر برای خودتان می خواهید هر کاری بکنید و خانم ایشان همان طور با لباس عادی از میهمانان پذیرایی کرد . نه خودش لباس عوض کرد و نه خانمش را گذاشت لباس عوض کند . مادرم رفت کت و شلوار برای عباس گرفت ایشان گفتند : نه مادر نمی پوشم من دوست دارم با لباس سپاهی و چکمه مجلس جشنم را بر پا کنم .
عنوان دقت در حلال و حرام موضوع دقت در حلال و حرام راوی محمد یوسفی
محمد موتور هندایی خریده بود 15 هزار تومان و زمانی که می خواست بفروشد از آن بیشتر از قیمت خرید می خریدند 17- 18 هزار تومان ، عباس می گفت : نه آقا این موتور مدتی دستم بوده و سوارش شده ام نباید 3 هزار تومان بیشتر بخرید ! ُچرا اضافه بشود ؟! و می گفت : نه آقا باید این موتور را 15 هزار تومان بخرید که حتی یک سری از بستگان به او اعتراض کردند و گفتند که این 3 هزار تومان سودش است و می گفت : نه این سود از نظر شرعی حرام است و به جرأت می توانم بگویم عباس فردی بود که به هیچ وجه دل به دنیا به اندازه یک پر کاه نداشت و تنها آرزویش پیروزی اسلام و شهادت در راه خدا بود.
عنوان دقت در بیت المال
موضوع دقت در بيت المال
راوی محمد یوسفی
زمانی بود که عباس برای برای آخرین بار به منطقه می رفت . یک وانت تویوتا زیر پایش بود و آن را در حیاط منزمان پارک کرده بود در عقب ماشیم یک سری لوازمات مردمی بود تا به منطقه ببرد و در همین حال وسایل سطل سمنویی بود عباس وقتی برگشت و چادر ماشین را بالا زد مشاهده اثر انگشتی بر روی سمنوها ایجاد شده است با صدای بلند گفت : چه کسی به سمنوها دست زده خانمشان گفتند : من به این سمنوها دست زدمن تا زمه او را بچشم عباس گفت : خیلی شما بدکاری کردید و چند ضربه به پشت دست ایشان زد تا دفعه دیگر از این کارها انجام ندهد چون این اموال بیت المال است.
عنوان دقت در بیت المال موضوع دقت در بيت المال راوی مریم قائمی
آخرین مأموریتی که عباس به عهده داشت می بایست کلیه وسایل مردمی را با خود ببرد به منطقه انتقال دهد. قبل از رفتن عباس بود که به کنار ماشین رفتم و از سطل سمنویی که در ماشین بود کمی برداشتم با این که حامله بودم و خیلی سمنو دوست داشتم عباس آمد و گفت : چه کسی به این سمنو دست زده من گفتم : من به آن سمنوها دست زدم عباس گفت : این ها همه کمک های مردمی است و مال بیت المال است .