ویرایش‌ها

شهید امیر لگزی‌

۵۲ بایت اضافه‌شده، ‏۶ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۸
متن کامل خاطره
یکی از همرزمانش تعریف می کرد ، در شب [[عملیات کربلای 4]] هیچ کس از افراد ما طوری نشد و شب بعد که قرار حمله کربلای 5 بود ، امیر تنها در سنگر مشغول خواندن [[نماز]] بود . نمازش خیلی به طول انجامید و وقتی تمام شد گفتم : چقدر نمازت طولانی وبود وچقدر عارفانه ! گفت : داشتم بهشت را می دیدم ولی بین دو راه مانده ام نه می توانم از مادر بگذرم و نه می توانم از بهشت خدا بگذرم . گفتم بالاخره چه تصمیمی گرفتی ؟ گفت : اگر خداوند بخواهد از مادرم دل می کنم و به سوی معبودم خدای متعال می روم چون مادرم هم روزی پیش من خواهد آمد ولی این فرصت دیگر پیش نخواهد آمد و تکه کاغذی از جیبش در آورد و گفت : این آدرسی که می نویسم آدرس مادرم است . من مطمئن هستم که در این حمله شهید می شوم و مادرم آرزو دارد که عکس رزمی مرا ببیند. این عکس را پیش خودت نگهدار و به مادرم برسان . گفتم : امیر ( لگزی ) منجم شده ای ؟ گفت : او قبل از من شهید می شود و همین طور هم شد او قبل از امیر به شهادت رسید . گفتم به برادر آشنا بده گفت : او هم بعد از من شهید می شود و گفتم : حالت خوب است گفت : بله حال من خیلی خوب است حتی از شما هم بهترم . در همین گفتگو بودیم که دستور حرکت صادر شد ، امیر کوله پشتی را برداشت و باد گیر به تن کرد و از همه جلوتر به راه افتاد . من از گفتار و حرکت امیر متعجب مانده بودم . نزدیک صبح بود که حمله شروع شد و امیر همچون فرشته نجات بر سر مجروحین حاضر می شد و آنها را یاری می کرد . در همین زمان بود که یکی از برادران خود را بداخل [[سنگر]] انداخت تا از [[ترکش]]ها در امان بماند ولی [[خمپاره]] ای به سنگر اصابت کرد و او را به شهادت رساند . وی همان فردی بود که امیر گفته بود قبل از من به شهادت می رسد . امیر به طرف سنگر دوید ولی کار از کار گذشته بود . امیر گفت : خوشا به سعادت دوست خوبم من نیز بعد از تو می آیم . امیر وقتی به خود آمد دید که تیر بار چی هم افتاده و خود را به تیر بار رساند و مشغول تیر اندازی به طرف دشمن شد و به من گفت : او را پانسمان کن . مشغول پانسمان بودم که متوجه شدم تیر بار از کار افتاده ، نگاه کردم دیدم امیر سرش را روی تیر بار گذاشته به طرف او رفتم و متوجه شدم که تیری به سرش اصابت کرده ، او را به پایین خاک ریز کشیدم و متوجه شدم که زیر لب زمزمه می کند دقت کردم و شنیدم که ذکر خدا را می گوید و با چشمانش اشاره می کند که مرا به حال خودم بگذار و به دیگران کمک کن . در همین حال دستور عقب نشینی صادر شد و برادر آشنا در آخرین لحظه به آمبولانس منتقل شد ولی آمبولانس را نیر در حال مراجعت زدند و دوست امیر ، آشنا نیز به شهادت رسید . من و بقیه به خاطر آتش زیاد دشمن نتوانستیم پیکر پاک امیر را به عقب بیاوریم . خدای من گواه است که آنچه گفته ام گفته های خود امیر است .منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18184سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
۲٬۱۷۷
ویرایش