ما برای اعزام سراسری که از مشهد بود برای حواندن سرود آماده شدیم تا آن را اجرا نمائیم. بعد از چند روز وقتی به جایگاه رفتیم تا مراسم سرود را اجراء نمائیم در بین جمعیت ناگهان پدرم آقای یعقوبی را دیدم از شوق نزدیک بود تپقی بزنم ومراسم سرود خراب شود، اما هر طور بود خود را کنترل نمودم وسرود را به پایان رساندیم بعد نزد پدرم رفتم او پلاستیکی را که همراه داشت به من داد از تعاون بسیج به او داده بودند که داخلش مقداری شکلات وتخمه داشت گرفتم وبه پیش دوستانم برگشتم فردای آنروز که قرار بود مقام معظم رهبری آقای خامنه ای که آن زمان رئیس جمهور بودند به بارگاه ملکوتی ومطهر امام رضا (ع) بیایند ودر مراسم اعزام نیروها به جبهه سخنرانی کنند من در بین بسیجیان به دنبال پدرم می گشتم که او را نیافتم اما آنقدر محو چهره ی الهی بسیجیان شده بودم وچه زیبا آنها با آغوش باز به استقبال دیدار یار می رفتند در همین حال وهوا بودم که یک مرتبه متوجه شدم کسی صدایم می زند به طرف صدا که برگشتم دیدم پدرم است که برادر کوچکم مجید را بغل کرده است ومجید هم دستش را به پیشانی بلند پدرم انداخته بود وآنرا می کشید صحنه آنقدر عاطفی ورمانتیک بود که چند خانم که در نزدیکی ما بودند با دیدن این صحنه گریه می کردند. تا اینکه پدرم به طرف من آمد ومرا بوسید ودستی به سرم کشید وبعد از خداحافظی ساکش را برداشت وراهی جبهه شد وهمان آخرین وداع من وپدرم بود که هر موقع به یادش می افتم دستی که پدرم قبل از شهادتش روی سرم کشید را احساس می کنم وهر چه منتظر ماندم تا دوباره چهره خندان وسوخته در آفتاب ولباسهای خاکی زیبایش را در بغل بگیرم نیامد وفقط خاطراتش برایم زنده مانده است.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22175سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده==