ویرایش‌ها

شهید محمد مهاجرنی

۵۲ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۴
متن کامل خاطره
"یا زهرا)س(!" یک روز به محمد گفتم: شما که اینقدر بر خدا توکل دارید و با او ارتباط نزدیکى برقرار مى‏کنید، آیا نتیجه‏اى هم گرفته‏اید؟ شهید گفت: بله. گفتم: چه نتیجه‏اى؟ گفت: نمى‏توانم بگویم. اما پس از چندى با اصرار زیاد من راضى شد که آنرا برایم تعریف کند ولى از من قول گرفت که تا هنگامیکه زنده است آنرا براى کسى بازگو نکنم. و اینچنین تعریف کرد: "در دوران تربیت معلم دانشگاه تهران، یکروز که از دانشگاه به خانه بازگشتم، لباسهایم را شستم اما قبل از شستشو وسایل و پولهاى درون آن را بیرون آوردم. صبح روز بعد چون عجله داشتم بدون اینکه پولها را بردارم فوراً لباس پوشیده و به سرعت با تاکسى به تربیت معلم رفتم. وقتى که به تربیت معلم رسیدم. خواستم کرایه راننده را حساب کنم، اما هر چه در جیب و کیفم گشتم پولى پیدا نکردم. براى اینکه راننده متوجه نشود و از طرفى درب تربیت معلم هم بسته بود به راننده گفتم: مسیر بعدى شما کجاست؟! گفت: میدان آزادى! گفتم: من هم همانجا مى‏روم. وقتى به میدان آزادى رسیدیم. راننده تاکسى را نگهداشت و گفت: این هم میدان آزادى، پیاده شو! باز هم فکر کردم و گفتم: آقا اشتباه شده! من مى‏خواهم در همان تربیت معلم پیاده شوم. آقاى راننده با تعجب به من نگاهى کرد و گفت: آقا شما یا امروز دعوا کردى و یا حالت خوب نیست و یا اینکه قصد آزار و اذیت مرا دارى! چون من جلوى تربیت معلم ترمز کردم و چند بار هم گفتم: پیاده شوید! اما شما پیاده نشدید! من هم گفتم: آقا ببخشید، اشتباه شد، حواسم نبود. راننده مرا به تربیت معلم برگرداند و من هم دوباره تمام جیب و کیفم را گشتم ولى از پول خبرى نبود. وقتى که به تربیت معلم رسیدیم، در باز بود. مى‏خواستم پیاده شوم و از دوستان و همکلاسانم پول قرض بگیرم. اما ابتدا گفتم: "یا زهراء" کمکم کن! که راننده عصبانى نشود تا یک فکرى بکنم. و همین که مى‏خواستم دستم را براى معذرتخواهى بر روى سینه‏ام بگذارم، در جیب پیراهنم که روز قبل شسته و تمام وسایل و پولهاى آنرا خالى کرده بودم و امروز نیز آن را ده بار گشته بودم چیزى لمس کردم و صدایى شنیدم. وقتى دستم را در جیبم فرو بردم بوى عطر و گلاب از آن برخاست و 600 تومان )سه عدد 200 تومانى( نو در جیبم بود. از تعجب به گریه افتادم و دیگر چیزى نفهمیدم. وقتى به خود آمدم صداى فریاد راننده را شنیدم که مى‏گفت: آقا شما دیوانه‏اید؟! حدود یکربع است که در اینجا نشسته‏اید و به پولهاى دستتان خیره شده و اشک مى‏ریزید و نه حرفى مى‏زنید و نه پیاده مى‏شوید! بعد معذرتخواهى کردم و گفتم: بفرمایید کرایه مرا دربستى حساب کنید! راننده هم 100 تومان کرایه حساب کرد و بقیه را به من پس داد". از آن پس شهید همیشه و به همه مخصوصاً من سفارش مى‏کرد که: در هر جا که درمانده شدید فقط بگویید "یا زهرا)س(" تا بى‏بى فاطمه زهرا)س( و همچنین ائمه معصوم به فریادتان برسند! و خود شهید هم این کلمه را مرتباً در همه حال تکرار مى‏کرد و حتى در عملیاتى که ایشان شهید شد عملیات بدر جزیره مجنون، رمز عملیات "یازهرا)س(" بود.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19784سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
۲٬۱۷۷
ویرایش