ویرایش‌ها

شهید محمد منیدری ۲

۵۲ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۴
متن کامل خاطره
بنابر گفته همرزمش در یکی از روزها که برای کارهای عمرانی از قبیل جاده ، حمام ، آب لوله کشی و... به سبزوار مراجعه می کنند ، تمام پولهای خودشان را خرج می نمایند که حتی پولی جهت کرایه برگشتی به روستا نداشتند . دوست شهید به وی می گوید : حالا چکار کنیم ؟! وی با لبخند می گوید : «مسئله ای نیست ! بیا برویم به مسجد جامع که وقت نماز است . نماز بخوانیم که خدا خودش کمک می کند و همرزم شهید در ادمه تعریف می کند : «پس از نماز به سمت فلکه دروازه عراق سبزوار که محل حرکت ماشینهای روستا بود ، حرکت کردیم و چون وقت حرکت سرویسها هم گذشته بود و ماشینها رفته بودند . به کنار جاده آمدیم و منتظر ماشین ماندیم تا اینکه راننده یک ماشین به ما گفت : شما کجا می خواهید بروید ؟ ما گفتیم : به فلانجا ! ایشان گفت : سوار شوید ! و ما سوار شدیم . هنگامیکه به مقصد نزدیک شدیم و هنوز تا روستا مقداری مانده بود و باید با ماشین دیگری می رفتیم « لذا از ماشین اولی پیاده شدیم . راننده از حالت ما متوجه شد که ناراحتیم و علت را از ما سوال نمود و ما قضیه را گفتیم . ایشان مبلغی پول به ما داد و هیچ کرایه ای هم نگرفت . از آنجا تا روستا هم با ماشین یکی از دوستان رفتیم که او هم بخاطر اینکه ما را می شناخت ، کرایه ای از ما نگرفت . از آنجا تا روستا هم با ماشین یکی از دوستانم رفتیم که او هم بخاطر اینکه ما را می شناخت ، کرایه ای از ما نگرفت . بدین ترتیب بدون کرایه به روستا رفتیم و حتی مقداری پول هم که راننده به ما داده بود ، برایمان باقی ماند . تازه فهمیدم که شهید در مسجد به درگاه خداوندی متوسل شده بود تا مشکل ما اینچنین حل شد .منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19754سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
۲٬۱۷۷
ویرایش