ویرایش‌ها

شهید جواد خانی بیدابید

۴۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۸
یادم هست برادرم جواد خانی زمانی که مجروح شده بود نحوه مجروحیتش را اینگونه برای من تعریف کرد که تانک مورد هدف آر پی جی دشمن قرار گرفت و در حال انفجار بود من هر طور بود خودم را بالا کشیدم و از تانک پایین پریدم ولی در همان لحظه تانک منفجر شد و چند ترکش به بدم خورد ولی چشم درد شدیدی را حس می کردم و احساس می کردم داغ شده است ناگهان متوجه شدم خون مثل فواره از چشمم بیرون می زند. دستم را روی چشمم گذاشتم و از جا بند شدم و به طرف خاکریزهای خودی رفتم که توسط نیروهای دشمن به تیر بسته شدم دو تا تیر به شانه هایم خورد ولی از رفتن منصرف نشدم و هر طور بود خودم را به خاکریز خودم رساندم و دیگر چیزی متوجه نشدم تا اینکه چشم باز کردم و دیدم در بیمارستان هستم و لطف خدا بود که من از آنجا نجات یافتم.
یادم هست در آخرین اعزام برادرم جواد خانی همراه خانواده به بدرقه او رفتیم در آنجا با هم عکس می گرفتیم و شوخی می کردیم. زمانی که حرکت کاروان می خواست انجام شود مرا در آغوش گرفت و گریه می کردیم. به من گفت: هر چه می خواهی مرا نگاه کن که این دفعه آخر است. به او گفتم این چه حرفی است که می زنی؟ می خواهی من را اذیت کنی؟ گفت نه قصد آزارت را ندارم ولی حقیقت است مواظب همسر و فرزندانم باش من گریه ام بلندتر شد او مرا به یک کناری برد و گفت نمی خواهم حالا مادر از این موضوع چیزی بفهمد. بعد دوباره مرا بوسید و خداحافظی کرد و سوار بر قطار شد. حال و هوای دیگری داشت من تا به آن وقت او را آن طور ندیده بودم و به یقین رسیده بودم که حرفهایش درست است و دیگر بازگشتی ندارد. به همین خاطر دویدم به طرف قطار ولی قطار دربهایش را بسته بود و در حال حرکت بود. با خودم تکرار می کردم خدا کند پشیمان شود و از رفتن منصرف گرد. ولی کار از کار گذشت و از ایستگاه دور شد و این دیدار تبدیل به آخرین دیدار من با ایشان شد.
چند سالی بعد از شهادت برادرم جواد خانی می گذشت که یک شب در خواب دیدم که در یک جاده تاریک و ظلمانی راه می روم و به خاطر پیدا نکردن مسیر خود گریه می کردم و با خدای خود می گفتم چگونه راه را پیدا کنم که ناگهان دستی بر شانه ام احساس کردم. برگشتم و برادرم جواد را دیدم و چون دیدن او برایم غیر منتظره بود جیغ کشیدم. برادرم با لبخندی به من گفت ببخشید که تو را ترساندم همدیگر را در آغوش گرفتیم . گفت اینجا چه کار می کنی؟ گفتم دنبال شما می گشتم. گفت: من که گم نشده ام من همیشه در کنارتان هستم چرا اینقدر گریه می کنید من که نمرده ام شهید شده ام و شهیدان همیشه زنده هستند. بعد دست من را گرفت و به یک مکان زیبا و دیدنی برد و در آنجا مشغول صحبت شدیم بعد از کمی گفتگو به من گفت خواهرم من همیشه در کنارت هستم هر وقت دلتنگی و کاری داشتی مرا صدا کن کمکت می کنم در همان لحظه از خواب بیدار شدم.سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7849سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />
۲٬۱۷۷
ویرایش