شهید علیرضا نودهی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «مشخصات کد شهید: 6226002 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : اسفراین نام خانوادگی :...» ایجاد کرد)
 
سطر ۲۱: سطر ۲۱:
 
راوی عبدالله نژادی
 
راوی عبدالله نژادی
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
بچه ها همه سوار ماشین شدیم تا به اسفراین بیاییم و از آنجا هم به جبهه برویم. پدرشهید نودهی هجازه نداد که او همراه ما بیاید. ما کمی از روستا ها فاصله گرفته بودیم که دیدیم شهید با اسب به طرف ما می آید. راننده ماسین نگه داشت. تا اینکه شهید رسید و گفت صبر کنید من هم می آیم. اسب را به یکی ازبچه ها داد و خودش همراه ما آمد. علیرضا گفت: به خونه برویم تا شناسنامه ام را بردارم ما هم ازراننده خواهش کردیم که برود.
+
بچه ها همه سوار ماشین شدیم تا به اسفراین بیاییم و از آنجا هم به جبهه برویم. پدرشهید نودهی هجازه نداد که او همراه ما بیاید. ما کمی از روستا ها فاصله گرفته بودیم که دیدیم شهید با اسب به طرف ما می آید. راننده ماسین نگه داشت. تا اینکه شهید رسید و گفت صبر کنید من هم می آیم. اسب را به یکی ازبچه ها داد و خودش همراه ما آمد. علیرضا گفت: به خونه برویم تا شناسنامه ام را بردارم ما هم ازراننده خواهش کردیم که برود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21151 سایت یاران رضا]</ref>
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21151
+
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۰

مشخصات کد شهید: 6226002 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : نودهی‌ تاریخ شهادت : 1362/05/08 نام پدر : رضا مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار :

خاطرات عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی رضا نودهی متن کامل خاطره ماه رمضان بود که یک روز صبح عده ای از طرف سپاه با ماشینی به روستایمان آمده بودندتاافرادی که می خواهندبه جبهه بروندرا با خودشان ببرند.شهید که در صحرا بودوقتی ظهر به خانه برگشت ومتوجه شد که ماشین سپاه آمده ولی او به آن نرسیده بسیار ناراحت شدواسبی را زین کرد وبا سرعت هر چه بیشتر به طرف ماشین به راه افتاد.حتی شهید در بین راه به خاطر سرعت زیاد آن چنان به زمین می خورد که عده ای گمان می کنند او مرده است ولی به خاطر عشق وعلاقه اش به جبهه از زمین بلند شده ودوباره سوار اسب می شود وبه راه خود ادامه می دهدکه بعد از مدتی به ماشین می رسد.سپس از راننده تقاضا می کند که اندکی صبرکند تا اسب را به خانه برگردانددر راه بازگشت باز هم به زمین می خورد ولی بلند شده واسب را به خانه بر می گرداندو وسایل مورد نیازش را برداشته و بوسیله موتوری خودش را به ماشین می رساند. عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی عبدالله نژادی متن کامل خاطره بچه ها همه سوار ماشین شدیم تا به اسفراین بیاییم و از آنجا هم به جبهه برویم. پدرشهید نودهی هجازه نداد که او همراه ما بیاید. ما کمی از روستا ها فاصله گرفته بودیم که دیدیم شهید با اسب به طرف ما می آید. راننده ماسین نگه داشت. تا اینکه شهید رسید و گفت صبر کنید من هم می آیم. اسب را به یکی ازبچه ها داد و خودش همراه ما آمد. علیرضا گفت: به خونه برویم تا شناسنامه ام را بردارم ما هم ازراننده خواهش کردیم که برود.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا