متن کامل خاطره
یک روز حسین به درب منزل ما آمد و بعد از احوالپرسی و کلی شوخی خداحافظی کرد و رفت . دو مرتبه برگشت و گفت: نزدیک بود یادم برود فردا تشییع جنازه برادرم مجید است تشریف بیاورید. این را گفت و رفت . تعجب کردم و با خودم گفتم که : آمده بود تا خبر شهادت برادرش را بدهد ! _ شهادت و فلسفة آن واقعاً برایش حل شده بود .منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19813سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />