شهید صفر علی زرنگ: تفاوت بین نسخهها
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱۱: | سطر ۱۱: | ||
محل تولد :مشهد | محل تولد :مشهد | ||
| | ||
| − | |||
تاریخ شهادت :1365/02/31 | تاریخ شهادت :1365/02/31 | ||
| سطر ۲۸: | سطر ۲۷: | ||
| + | * موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
| − | + | بعد از شهادت صفر علی یکی از پسرهایم مریض بود و بی تابی می کرد و بالاخره از بی تابی زیاد بی حال شد و خوابید و من هم در کنارش خوابیدم و خواب دیدم ماشینی با چراغهای روشن به طرف من می آید وقتی جلو می آید وقتی جلو آمد دیدم ایشان در ماشین نشسته است. و به او گفتم، بچه مریض است. و این قدر گریه کرده است و تازه خوابیده است. گفت و شما تنها نیستی و من همیشه اینجا هستم و از شما خبر می گیرم. گفتم: شما پهلوی بچه ها باش ایشان بین این دو بچه خوابید و یک دست به گردن حسین و یک دست به گردن رمضان انداخت. راوی فاطمه مولائی | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | بعد از شهادت صفر علی یکی از پسرهایم مریض بود و بی تابی می کرد و بالاخره از بی تابی زیاد بی حال شد و خوابید و من هم در کنارش خوابیدم و خواب دیدم ماشینی با چراغهای روشن به طرف من می آید وقتی جلو می آید وقتی جلو آمد دیدم ایشان در ماشین نشسته است. و به او گفتم، بچه مریض است. و این قدر گریه کرده است و تازه خوابیده است. گفت و شما تنها نیستی و من همیشه اینجا هستم و از شما خبر می گیرم. گفتم: شما پهلوی بچه ها باش ایشان بین این دو بچه خوابید و یک دست به گردن حسین و یک دست به گردن رمضان انداخت. | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | |||
| − | + | * موضوع: خاطرات جنگي | |
| + | خاطره ای از خود شهید در یکی از دفعاتی که او به جبهه می رود که ظاهراً اولین بار بوده است. شبی همراه فرمانده اش قصد عبور از خط خودی را داشتند تا برای کسب اطلاعات به داخل خطوط دشمن رخنه نمایند. قبل از رفتن به سوی دشمن او به نگهبان خودی اطلاع می دهد که چه مقصدی دارند ولی نگهبان به خاطر اینکه پرده گوشهایش توسط صدای آر - پی - جی پاره شده بود از جریان اطلاع پیدا نمی کند. و ایشان و دوستان بعد از اینکه کسب اطلاعات نمودند به سوی خط خودی حرکت می کنند که نگهبانان خودی به گمان اینکه دشمن می آید شروع می کند به شلیک او و دوستانش نمی توانستند بخوابند. به خاطر اینکه سایرین فکر می کنند که واقعاً اینها دشمن هستند در نتیجه ایستاده شروع به حرکت می نمایند. تا اینکه بقیة افراد خودشان را به نگهبان می رسانند و بالأخره او را متوجه قضیه می کنند. راوی هاشم علی زرنگ | ||
| − | |||
| − | + | * موضوع: نظافت و وضع ظاهري | |
| + | به خاطر دارم یک سری که صفر علی از جبهه بر می گشت با فردی که لباس اسلامی نپوشیده بود و همچنین لباسش خیلی گران قیمت بود برخورد کرد و به او گفت : شما مگر چکاره اید که اینگونه لباس می پوشید؟ مگر نه این است که ما همه از یاران و غلامان امام هستیم پس چرا شما این وضع را دارید و اینگونه شهید به وضع ظاهری افراد توجه داشت. راوی سید حسین ملک جعفریان | ||
| − | |||
| + | * موضوع: عشق به جهاد | ||
| − | + | به خاطر دارم سری سومی که صفر علی می خواست به جبهه برود من به ایشان گفتم : شما حق خودتان را رفته اید و دیگر از شما گذشته که به جبهه بروید حالا نوبت بقیه است که از کشورشان دفاع کنند . ایشان در جوابم گفت : بچه های دیگران مثل بچه های من هستند و بقیه مگر زن و بچه ندارند. من تا زمانی که امام دستور دهند به جبهه می روم و از فرمان ایشان اطاعت می کنم به هر حال رفت و دیگر بر نگشت . راوی سید حسین ملک جعفریان | |
| − | |||
| − | + | * موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | |
| + | یک شب خواب دیدم که در روستا یک درخت سنجد کاشته ام اما این درخت خشک شده بود و صفر علی به من گفت من یک صلوات می فرستم و بعد خواهی دید که درخت شکوفه می دهد و خدا را شاهد می گیرم که درخت پر از شکوفه شد. راوی سید حسین ملک جعفریان | ||
| − | |||
| − | + | * موضوع: حسن برخورد | |
| + | به یاد دارم زمانی که در منطقه بودیم یک روز من در سنگری خواب بودم . ساعت 10 صبح بود وقتی که بیدار شدم دیدم که حسین آقا همراه صفر علی به آنجا آمده اند و حسین آقا به من گفت : همان صفر علی زرنگ که می گفتم ایشان هستند و برایم گفت : شهید زرنگ دستش تنگ است اگر پول داری 10 هزار تومان به ایشان بده اما من از آنجایی که آشنایی کامل با ایشان نداشتم جرات نکردم پولی به شهید زرنگ بدهم یک مقدار پول داشتم اما چون نمی دانستم شهید زرنگ چه جور آدمی است به آنها گفتم که الان برایم مقدور نیست . حسین آقا هم زیاد اصرارنکرد و آنها رفتند. تقریبا بعد از 6 یا 7 ماه بود که ما به تهران رفتیم پس از مدتی حسین آقا هم به تهران آمد و گفت: قصد دارد ازدواج کند و از من کمک مالی خواست و من هم 10 هزار تومان به ایشان دادم و ما برای ازدواج حسین آقا به مشهد رفتیم و شهید زرنگ را در آنجا دیدیم و در برخوردهایی که با ایشان داشتیم متوجه شدم چه انسان خوبی هستند. راوی سید حسن علی حسینی | ||
| − | |||
| + | * موضوع: اعتقاد به ولايت | ||
| − | + | بعد از چند وقت که از آشنایی من با صفر علی می گذشت . یک روز آمد و گفت که می خواهد به جبهه برود وقتی از جبهه برگشت چند روز بعد از رادیو و تلویزیون اعلام شد که امام امر کرده اند مردم به جبهه بروند و آن را تکلیف مردم دانستند. من به ایشان گفتم : شما به جبهه نمی روید ، ایشان گفت: این امر رهبر مربوط به کسانی می شود که کاهلی می کنند در جبهه رفتن اما ما می دانیم هر موقعی که نیاز باشد باید برویم. بعد از چند وقت یک روز شهید زرنگ آمد و به من گفت : می خواهم دوباره به جبهه بروم من هم از زبانم پرید و گفتم نروید که این دفعه حتما شهید می شوید و من خواب شهید شدن شما را دیده ام ولی ایشان گفتند : خدا کند که این حرف و خواب شما درست باشد و شهادت نصیب من شود و همین طور شد و دفعه آخری که به جبهه رفت دیگر خبری از او نشد وبه درجه رفیع شهادت نائل گشت. راوی سید حسن علی حسینی | |
| − | |||
| − | + | * موضوع: عشق شهادت | |
| + | مادر بزرگم درباره علاقه پدر به شهادت گفتند بار آخری که پدرم می خواست عازم جبهه شود از او خواستم که به جبهه نرود اما ایشان در جواب من گفت : می خواهم بروم تا اینکه به همرزمانم در جبهه کمک کنم . گفتم بچه هایت کوچک هستند و به تو احتیاج دارند اگر می خواهی کمکی به جبهه بکنی قسمتی از زمین خود را بفروش و پول آن را برای کمک به جبهه ارسال کن این طوری هم می توانی دین خودت را ادا کنی اما شهید جمله ای گفت که جای هیچ حرف و سخنی برای ما باقی نگذاشت و بیان کرد : من می خواهم جان عزیزم را در این راه بدهم و امیدوارم که شهادت نصیب من شود و همین طور هم شد بعد از چند روز که از رفتنش گذشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویش رسید. راوی زهرا زرنگ | ||
| − | |||
| − | + | * موضوع: خبر شهادت | |
| − | به یاد دارم روز قبل از خبر دادن شهادت پدرم ، دوستم فاطمه در مدرسه از من پرسید آیا فردا به مدرسه می آیی گفتم بله می آیم چرا این سوال را کردی . گفت : می گویند که فردا می خواهند پدرت را تشیع کنند از سخنان او فهمیدم که درباره پدرم صحبت می کند از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا بسیار منتظر و دلتنگ پدرم بودم و این سخن مانند آبی بود که فرد تشنه ای را می دادند و بسیار برایم شیرین بود از سخن او فقط مفهوم پدر را فهمیدم و کلمه تشیع برایم نا آشنا بود از مدرسه که برگشتم از مادر خواستم این کلمه را برایم معنی کند . اما مادر با شنیدن این سخن بسیار ناراحت و پریشان شد و از من پرسید که چرا این سوال را کردم و من نیز آنچه دوستم فاطمه به من گفته بود برای مادرم تعریف کردم مادرم بسیار نگران شد و بدون اینکه به من حرفی بزند به طرف خانه فاطمه رفت و از مادرش در مورد این موضوع پرسید. ایشان هم از حرف دخترش بسیار عذر خواهی کرد ، فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم بغض گلویم را گرفته بود و اصلا حوصله صحبت کردن با دوستانم را نداشتم حدود نیم ساعت از کلاس گذشته بود که نظم مدرسه درب کلاس را به صدا در آورد و وارد کلاس شد و در حالیکه به من نگاه می کرد با معلمم صحبت کرد . معلم هم مرا صدا زد و گفت : لوازمت را جمع کن مادر بزرگت آمده دنبالت. من بسیار تعجب کردم مادر بزرگ و برادرم منتظر من بودند برادرم لباس مشکی پوشیده بود و چشمانش سرخ شده بود پرسیدم چه شده برادرم گفت : اتفاقی نیفتاده بغضی که ماه ها در گلویم مرا آزار می داد سرباز کرد و شروع به گریه کردم در بین راه رفتن هم گریه می کردم مادر بزرگ برای اینکه مرا دلداری بدهد گفت : پدرت از جبهه آمده اما زخمی شده و در بیمارستان بستری است به خانه که رسیدیم چشمم به عده زیادی افتاد که همه سیاهپوش شده بودند در ان لحظه یکی از آشنایان فهمیدم که پدرم شهید شده است . حدود نیم ساعت بعد همراه خواهر و برادرانم به معراج شهدا رفتیم راهنمایی که در معراج شهدا بود جنازه پدرم را به ما نشان داد پدر بسیار آرام خوابیده بود و بعد از آن همه وقت که منتظر پدر بودم حالا او را در کنارم احساس می کردم . فردای آن روز پدرم را در حرم تشیع کردیم. | + | به یاد دارم روز قبل از خبر دادن شهادت پدرم ، دوستم فاطمه در مدرسه از من پرسید آیا فردا به مدرسه می آیی گفتم بله می آیم چرا این سوال را کردی . گفت : می گویند که فردا می خواهند پدرت را تشیع کنند از سخنان او فهمیدم که درباره پدرم صحبت می کند از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا بسیار منتظر و دلتنگ پدرم بودم و این سخن مانند آبی بود که فرد تشنه ای را می دادند و بسیار برایم شیرین بود از سخن او فقط مفهوم پدر را فهمیدم و کلمه تشیع برایم نا آشنا بود از مدرسه که برگشتم از مادر خواستم این کلمه را برایم معنی کند . اما مادر با شنیدن این سخن بسیار ناراحت و پریشان شد و از من پرسید که چرا این سوال را کردم و من نیز آنچه دوستم فاطمه به من گفته بود برای مادرم تعریف کردم مادرم بسیار نگران شد و بدون اینکه به من حرفی بزند به طرف خانه فاطمه رفت و از مادرش در مورد این موضوع پرسید. ایشان هم از حرف دخترش بسیار عذر خواهی کرد ، فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم بغض گلویم را گرفته بود و اصلا حوصله صحبت کردن با دوستانم را نداشتم حدود نیم ساعت از کلاس گذشته بود که نظم مدرسه درب کلاس را به صدا در آورد و وارد کلاس شد و در حالیکه به من نگاه می کرد با معلمم صحبت کرد . معلم هم مرا صدا زد و گفت : لوازمت را جمع کن مادر بزرگت آمده دنبالت. من بسیار تعجب کردم مادر بزرگ و برادرم منتظر من بودند برادرم لباس مشکی پوشیده بود و چشمانش سرخ شده بود پرسیدم چه شده برادرم گفت : اتفاقی نیفتاده بغضی که ماه ها در گلویم مرا آزار می داد سرباز کرد و شروع به گریه کردم در بین راه رفتن هم گریه می کردم مادر بزرگ برای اینکه مرا دلداری بدهد گفت : پدرت از جبهه آمده اما زخمی شده و در بیمارستان بستری است به خانه که رسیدیم چشمم به عده زیادی افتاد که همه سیاهپوش شده بودند در ان لحظه یکی از آشنایان فهمیدم که پدرم شهید شده است . حدود نیم ساعت بعد همراه خواهر و برادرانم به معراج شهدا رفتیم راهنمایی که در معراج شهدا بود جنازه پدرم را به ما نشان داد پدر بسیار آرام خوابیده بود و بعد از آن همه وقت که منتظر پدر بودم حالا او را در کنارم احساس می کردم . فردای آن روز پدرم را در حرم تشیع کردیم. راوی زهرا زرنگ |
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10902 سایت یاران رضا]</ref> | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10902 سایت یاران رضا]</ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
==رده== | ==رده== | ||
نسخهٔ ۱۲ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۱
کد شهید:6518452
نام :صفرعلی
نام خانوادگی :زرنگ
نام پدر :قربان
محل تولد :مشهد تاریخ شهادت :1365/02/31
تحصیلات :نامشخص
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :بهشترضا
خاطرات
- موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
بعد از شهادت صفر علی یکی از پسرهایم مریض بود و بی تابی می کرد و بالاخره از بی تابی زیاد بی حال شد و خوابید و من هم در کنارش خوابیدم و خواب دیدم ماشینی با چراغهای روشن به طرف من می آید وقتی جلو می آید وقتی جلو آمد دیدم ایشان در ماشین نشسته است. و به او گفتم، بچه مریض است. و این قدر گریه کرده است و تازه خوابیده است. گفت و شما تنها نیستی و من همیشه اینجا هستم و از شما خبر می گیرم. گفتم: شما پهلوی بچه ها باش ایشان بین این دو بچه خوابید و یک دست به گردن حسین و یک دست به گردن رمضان انداخت. راوی فاطمه مولائی
- موضوع: خاطرات جنگي
خاطره ای از خود شهید در یکی از دفعاتی که او به جبهه می رود که ظاهراً اولین بار بوده است. شبی همراه فرمانده اش قصد عبور از خط خودی را داشتند تا برای کسب اطلاعات به داخل خطوط دشمن رخنه نمایند. قبل از رفتن به سوی دشمن او به نگهبان خودی اطلاع می دهد که چه مقصدی دارند ولی نگهبان به خاطر اینکه پرده گوشهایش توسط صدای آر - پی - جی پاره شده بود از جریان اطلاع پیدا نمی کند. و ایشان و دوستان بعد از اینکه کسب اطلاعات نمودند به سوی خط خودی حرکت می کنند که نگهبانان خودی به گمان اینکه دشمن می آید شروع می کند به شلیک او و دوستانش نمی توانستند بخوابند. به خاطر اینکه سایرین فکر می کنند که واقعاً اینها دشمن هستند در نتیجه ایستاده شروع به حرکت می نمایند. تا اینکه بقیة افراد خودشان را به نگهبان می رسانند و بالأخره او را متوجه قضیه می کنند. راوی هاشم علی زرنگ
- موضوع: نظافت و وضع ظاهري
به خاطر دارم یک سری که صفر علی از جبهه بر می گشت با فردی که لباس اسلامی نپوشیده بود و همچنین لباسش خیلی گران قیمت بود برخورد کرد و به او گفت : شما مگر چکاره اید که اینگونه لباس می پوشید؟ مگر نه این است که ما همه از یاران و غلامان امام هستیم پس چرا شما این وضع را دارید و اینگونه شهید به وضع ظاهری افراد توجه داشت. راوی سید حسین ملک جعفریان
- موضوع: عشق به جهاد
به خاطر دارم سری سومی که صفر علی می خواست به جبهه برود من به ایشان گفتم : شما حق خودتان را رفته اید و دیگر از شما گذشته که به جبهه بروید حالا نوبت بقیه است که از کشورشان دفاع کنند . ایشان در جوابم گفت : بچه های دیگران مثل بچه های من هستند و بقیه مگر زن و بچه ندارند. من تا زمانی که امام دستور دهند به جبهه می روم و از فرمان ایشان اطاعت می کنم به هر حال رفت و دیگر بر نگشت . راوی سید حسین ملک جعفریان
- موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب خواب دیدم که در روستا یک درخت سنجد کاشته ام اما این درخت خشک شده بود و صفر علی به من گفت من یک صلوات می فرستم و بعد خواهی دید که درخت شکوفه می دهد و خدا را شاهد می گیرم که درخت پر از شکوفه شد. راوی سید حسین ملک جعفریان
- موضوع: حسن برخورد
به یاد دارم زمانی که در منطقه بودیم یک روز من در سنگری خواب بودم . ساعت 10 صبح بود وقتی که بیدار شدم دیدم که حسین آقا همراه صفر علی به آنجا آمده اند و حسین آقا به من گفت : همان صفر علی زرنگ که می گفتم ایشان هستند و برایم گفت : شهید زرنگ دستش تنگ است اگر پول داری 10 هزار تومان به ایشان بده اما من از آنجایی که آشنایی کامل با ایشان نداشتم جرات نکردم پولی به شهید زرنگ بدهم یک مقدار پول داشتم اما چون نمی دانستم شهید زرنگ چه جور آدمی است به آنها گفتم که الان برایم مقدور نیست . حسین آقا هم زیاد اصرارنکرد و آنها رفتند. تقریبا بعد از 6 یا 7 ماه بود که ما به تهران رفتیم پس از مدتی حسین آقا هم به تهران آمد و گفت: قصد دارد ازدواج کند و از من کمک مالی خواست و من هم 10 هزار تومان به ایشان دادم و ما برای ازدواج حسین آقا به مشهد رفتیم و شهید زرنگ را در آنجا دیدیم و در برخوردهایی که با ایشان داشتیم متوجه شدم چه انسان خوبی هستند. راوی سید حسن علی حسینی
- موضوع: اعتقاد به ولايت
بعد از چند وقت که از آشنایی من با صفر علی می گذشت . یک روز آمد و گفت که می خواهد به جبهه برود وقتی از جبهه برگشت چند روز بعد از رادیو و تلویزیون اعلام شد که امام امر کرده اند مردم به جبهه بروند و آن را تکلیف مردم دانستند. من به ایشان گفتم : شما به جبهه نمی روید ، ایشان گفت: این امر رهبر مربوط به کسانی می شود که کاهلی می کنند در جبهه رفتن اما ما می دانیم هر موقعی که نیاز باشد باید برویم. بعد از چند وقت یک روز شهید زرنگ آمد و به من گفت : می خواهم دوباره به جبهه بروم من هم از زبانم پرید و گفتم نروید که این دفعه حتما شهید می شوید و من خواب شهید شدن شما را دیده ام ولی ایشان گفتند : خدا کند که این حرف و خواب شما درست باشد و شهادت نصیب من شود و همین طور شد و دفعه آخری که به جبهه رفت دیگر خبری از او نشد وبه درجه رفیع شهادت نائل گشت. راوی سید حسن علی حسینی
- موضوع: عشق شهادت
مادر بزرگم درباره علاقه پدر به شهادت گفتند بار آخری که پدرم می خواست عازم جبهه شود از او خواستم که به جبهه نرود اما ایشان در جواب من گفت : می خواهم بروم تا اینکه به همرزمانم در جبهه کمک کنم . گفتم بچه هایت کوچک هستند و به تو احتیاج دارند اگر می خواهی کمکی به جبهه بکنی قسمتی از زمین خود را بفروش و پول آن را برای کمک به جبهه ارسال کن این طوری هم می توانی دین خودت را ادا کنی اما شهید جمله ای گفت که جای هیچ حرف و سخنی برای ما باقی نگذاشت و بیان کرد : من می خواهم جان عزیزم را در این راه بدهم و امیدوارم که شهادت نصیب من شود و همین طور هم شد بعد از چند روز که از رفتنش گذشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویش رسید. راوی زهرا زرنگ
- موضوع: خبر شهادت
به یاد دارم روز قبل از خبر دادن شهادت پدرم ، دوستم فاطمه در مدرسه از من پرسید آیا فردا به مدرسه می آیی گفتم بله می آیم چرا این سوال را کردی . گفت : می گویند که فردا می خواهند پدرت را تشیع کنند از سخنان او فهمیدم که درباره پدرم صحبت می کند از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا بسیار منتظر و دلتنگ پدرم بودم و این سخن مانند آبی بود که فرد تشنه ای را می دادند و بسیار برایم شیرین بود از سخن او فقط مفهوم پدر را فهمیدم و کلمه تشیع برایم نا آشنا بود از مدرسه که برگشتم از مادر خواستم این کلمه را برایم معنی کند . اما مادر با شنیدن این سخن بسیار ناراحت و پریشان شد و از من پرسید که چرا این سوال را کردم و من نیز آنچه دوستم فاطمه به من گفته بود برای مادرم تعریف کردم مادرم بسیار نگران شد و بدون اینکه به من حرفی بزند به طرف خانه فاطمه رفت و از مادرش در مورد این موضوع پرسید. ایشان هم از حرف دخترش بسیار عذر خواهی کرد ، فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم بغض گلویم را گرفته بود و اصلا حوصله صحبت کردن با دوستانم را نداشتم حدود نیم ساعت از کلاس گذشته بود که نظم مدرسه درب کلاس را به صدا در آورد و وارد کلاس شد و در حالیکه به من نگاه می کرد با معلمم صحبت کرد . معلم هم مرا صدا زد و گفت : لوازمت را جمع کن مادر بزرگت آمده دنبالت. من بسیار تعجب کردم مادر بزرگ و برادرم منتظر من بودند برادرم لباس مشکی پوشیده بود و چشمانش سرخ شده بود پرسیدم چه شده برادرم گفت : اتفاقی نیفتاده بغضی که ماه ها در گلویم مرا آزار می داد سرباز کرد و شروع به گریه کردم در بین راه رفتن هم گریه می کردم مادر بزرگ برای اینکه مرا دلداری بدهد گفت : پدرت از جبهه آمده اما زخمی شده و در بیمارستان بستری است به خانه که رسیدیم چشمم به عده زیادی افتاد که همه سیاهپوش شده بودند در ان لحظه یکی از آشنایان فهمیدم که پدرم شهید شده است . حدود نیم ساعت بعد همراه خواهر و برادرانم به معراج شهدا رفتیم راهنمایی که در معراج شهدا بود جنازه پدرم را به ما نشان داد پدر بسیار آرام خوابیده بود و بعد از آن همه وقت که منتظر پدر بودم حالا او را در کنارم احساس می کردم . فردای آن روز پدرم را در حرم تشیع کردیم. راوی زهرا زرنگ [۱]