ویرایش‌ها

شهید محمد منیری شیوک

۱٬۳۶۷ بایت اضافه‌شده، ‏۱۵ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۳
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمد منیدری شیوک
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[سرخس]]
|شهادت = [[1365/10/21]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر: حسن
}}
 
کد شهید: 6535758 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
==خاطرات== خبر شهادت* موضوع خبر شهادت وقتیکه شهید شد جنازه اش را به سپاه پاسداران سرخس آوردند بنده را بردند تا پسرم را ببینم. وقتی که جنازه را دیدم شناختم و گفتم ایشان پسر بنده نیستند آن برادر پاسداری که مسئول جنازه بود گفت : این محمد منیری شیوک است من قبول نکردم پس از لحظه ای پسر عمویم گفت : مگر کور شده ای و نمی بینی جلوی چشمت را که نشان سالک دارد وقتیکه نشان سالک را دیدم شناختم و کنارش نشستم او مثل یک آدم زنده بر چشمانش فشار آورد اول چشم راستش را و سپس چشم چپ را باز نمود و به صورتم نگاه کرد اما دوباره چشمانش را بست. راوی حسن منیری شیوکمتن کامل خاطره
وقتیکه شهید شد جنازه اش را به سپاه پاسداران سرخس آوردند بنده را بردند تا پسرم را ببینم. وقتی که جنازه را دیدم شناختم و گفتم ایشان پسر بنده نیستند آن برادر پاسداری که مسئول جنازه بود گفت * موضوع: این محمد منیری شیوک است من قبول نکردم پس از لحظه ای پسر عمویم گفت : مگر کور شده ای و نمی بینی جلوی چشمت را که نشان سالک دارد وقتیکه نشان سالک را دیدم شناختم و کنارش نشستم او مثل یک آدم زنده بر چشمانش فشار آورد اول چشم راستش را و سپس چشم چپ را باز نمود و به صورتم نگاه کرد اما دوباره چشمانش را بست. خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی حسن منیری شیوکمتن کامل خاطره
زمانیکه تظاهرات انقلاب در شهرهای بزرگ به اوج خود رسیده بود من و برادرم در خانه نشسته بودیم که سر و صدای سگ از بیرون به گوشهایمان رسید به برادرم گفتم برو ببین چرا این سگ اینقدر سر و صدا می کند برادرم رفت و پس از مدتی در حالیکه دست محمد را گرفته بود برگشت. متوجه دستهای محمد شدم و دیدم که چیزی را در آنها مخفی می کند به وی گفتم چه داری لرزان لرزان دستش را باز کرد و دیدم که عکس شاه است که از کتابش کنده و طوری تا زده که فقط سر شاه معلوم بشود و نخی بر سر شاه بسته تا به گردن سگ ببندد. من گفتم چرا این کار را کرده ای گفت مگر از یادت رفته که وقت سربازی من و خواهرم با شما به تربت حیدریه آمده بودیم و لباسهایمان از شدت آفتاب سفید شده بود این مرد بدی است و من او را دوست ندارم و بدی او بزودی برایتان معلوم می شود.راوی حسن منیری شیوک.د<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19765 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد منیدری شیوک}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان سرخس]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش