متن کامل خاطره
به یاد دارم دفعه آخری که محمود میخواست به مأموریت برود، وضو گرفت و جورابها و شلوارش را پوشید. دستهایش را روی پوتینهایش گذاشت که بندهای پوتینش را ببندد که در آن لحظه، دستش را گرفتم و گفتم: فردا روز جمعه است نرو پیش ما بمان. بعد ایشان گفت: تو که اینجوری نبودی، مگر خون من رنگینتر از دیگران است که جبهه نروم. گفت اگر من [[شهید ]] شدم مرا به صالح آباد نبرید با خنده گفتم پدرت آنجاست تو را هم به آنجا میبریم. سپس ایشان گفت: من را به بهشت فضل ببرید. من که لیاقت ندارم شاید به خاطر دیگر شهیدان خدا مرا هم قبول کند. بعد رفت و دوباره از دم در برگشت و گفت: راضی نیستم هیچ کدامتان برای من گریه کنید، وقتی میخواستی گریه کنی برای علیاکبر امام حسین گریه کن این را گفت و رفت. درست بعد از سه روز بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند.
گذشت و اغماض
موضوع گذشت و اغماض