شهید ابوالفضل زرگرانی: تفاوت بین نسخهها
Raesipoor98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۲۲: | سطر ۲۲: | ||
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | * موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
| − | به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های قرآن را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم . راوی گوهر قلعه نوعی | + | به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های [[قرآن]] را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم . راوی گوهر قلعه نوعی |
* موضوع : عشق به جهاد | * موضوع : عشق به جهاد | ||
| − | چند وقتی بود که ابوالفضل تصمیم داشت برای اعزام به جبهه ثبت نام کند ولی پدر و مادرم به دلیل کمی سن و اینکه موقع امتحانات بود با این کار مخالفت می کردند . هنگامی که می خواست در روستا ثبت نام کند به دلیل سن کمش او را قبول نکردند . که تصمیم گرفته به مشهد برود و در آنجا نام نویسی کند . پس از اینکه پدر و مادرم از ثبت نام ابوالفضل در جبهه مطلع شدند پدرم گفت : تو هنوز خیلی کوچک هستی من به جای تو به جبهه می روم که ابوالفضل گفت : هر کسی به جای خودش باید برود . من می روم شما هم بروید با این حرف پدرم موافقت کرد که او به جبهه برود و به آرزویش رسید . راوی : فاطمه زرگرانی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10888 سایت یاران رضا]</ref> | + | چند وقتی بود که ابوالفضل تصمیم داشت برای اعزام به جبهه ثبت نام کند ولی پدر و مادرم به دلیل کمی سن و اینکه موقع امتحانات بود با این کار مخالفت می کردند . هنگامی که می خواست در روستا ثبت نام کند به دلیل سن کمش او را قبول نکردند . که تصمیم گرفته به مشهد برود و در آنجا نام نویسی کند . پس از اینکه پدر و مادرم از ثبت نام ابوالفضل در جبهه مطلع شدند پدرم گفت : تو هنوز خیلی کوچک هستی من به جای تو به [[جبهه]] می روم که ابوالفضل گفت : هر کسی به جای خودش باید برود . من می روم شما هم بروید با این حرف پدرم موافقت کرد که او به جبهه برود و به آرزویش رسید . راوی : فاطمه زرگرانی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10888 سایت یاران رضا]</ref> |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۱۷ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۴۱
کد شهید:6212244
نام :ابوالفضل
نام خانوادگی :زرگرانی
نام پدر :قربانعلی
محل تولد :نیشابور
تاریخ شهادت :1362/01/24
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :دانش آموز
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :بهشتفضل
خاطرات
- موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های قرآن را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم . راوی گوهر قلعه نوعی
- موضوع : عشق به جهاد
چند وقتی بود که ابوالفضل تصمیم داشت برای اعزام به جبهه ثبت نام کند ولی پدر و مادرم به دلیل کمی سن و اینکه موقع امتحانات بود با این کار مخالفت می کردند . هنگامی که می خواست در روستا ثبت نام کند به دلیل سن کمش او را قبول نکردند . که تصمیم گرفته به مشهد برود و در آنجا نام نویسی کند . پس از اینکه پدر و مادرم از ثبت نام ابوالفضل در جبهه مطلع شدند پدرم گفت : تو هنوز خیلی کوچک هستی من به جای تو به جبهه می روم که ابوالفضل گفت : هر کسی به جای خودش باید برود . من می روم شما هم بروید با این حرف پدرم موافقت کرد که او به جبهه برود و به آرزویش رسید . راوی : فاطمه زرگرانی.[۱]