* موضوع: عشق به جهاد
محمد رضا دوازده ساله بود که می خواست به [[جبهه]] برود ولی به علت سن کم ایشان را به جبهه نمی بردند. بعد او رفت و شناسنامه اش را دست کاری کرد و سنش را زیاد کرد. تا بتواند به جبهه برود. راوی فاطمه زروندی
محمد رضا دوازده ساله بود که می خواست به [[جبهه]] برود ولی به علت سن کم ایشان را به جبهه نمی بردند. بعد او رفت و شناسنامه اش را دست کاری کرد و سنش را زیاد کرد. تا بتواند به جبهه برود.
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب خواب دیدم که با لباسهای جبهه اش که پاره هم بودند پیش من آمد من گفتم : خدا مرگم بده چرا لباسهایت پاره است بعد گفت: مادر از دست تو . گفتم چرا؟ گفت: از بس که تو گریه می کنی. راوی فاطمه زروندیو روياي ديگران درمورد شهيد
فاطمه زروندی
* موضوعیک شب خواب دیدم که با لباسهای جبهه اش که پاره هم بودند پیش من آمد من گفتم : پيش بيني شهادتخدا مرگم بده چرا لباسهایت پاره است بعد گفت: مادر از دست تو . گفتم چرا؟ گفت: از بس که تو گریه می کنی.
پيش بيني شهادت فاطمه زروندی همسر محمد رضا نقل می کرد: دفعه ی آخری که محمد رضا می خواست به جبهه برود به من گفت : این آخرین باری است که مرا می بینید زیرا من این دفعه به [[شهادت]] می رسم همسرش گفته بود : چرا این حرفها را می زنی ؟ محمد رضا گفته بود : من خواب دیدم که یکی از دوستان شهیدم به من گفت : چرا به جبهه نمی روی ؟ گفتم : سه بار تا به حال رفته ام و تازه از جبهه برگشته ام اما آن [[شهید]] گفت : باز هم باید به جبهه بروی . راوی فاطمه زروند
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10911 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />