باری فرزند رشیدم: می دانم که چه خوب اخلاق و صفات متعالی در تو رشد کرد، آخر ما تو را از [[امام رضا]](ع) درخواست کردیم و آن ها همیشه عطیه های صالح و سالم عنایت میکنند. سفارشت می کنم که وقتت را هدر ندهی و از همه چیز در جهت رسیدن به حق در هر لحظه استفاده کنی.
پیکر پاکش را پس از تشییع در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپردند.
پساز شهادت آن عزيز، حضرت آيتالله خاتمي نمايندۀ حضرت امام و امام جمعه يزد، در پيام تسلیتی نسبت به ايشان عرض ارادت نموده و نوشتند: «اين فرصتي است كه بار ديگر علاقه و ارادت خود را به آن بزرگوار ابراز دارم. در نخستين برخورد من با آن شادروان، هنگامي كه به فرماندهي تيپ الغدير معرفي شد، در چهرۀ نوراني او آثار صدق و اخلاص و صفا و معنويت مشاهده كردم و خوشبختانه در مدتي كه در اين سمت انجام وظيفه مينمود و در كارهاي او شاهد بودم، هرچه ميگذشت، احساس اوليه تقويت ميشد و ارادتم بيشتر، تا اينكه به فوز شهادت كه منتهاي آرزوي او بود نائل آمد. در آن هنگام يقين كردم كه علاقه و شناخت اينجانب بيمورد نبوده و من به كسي ارادت ميورزيدم كه مورد عنايت خاص حضرت احديّت بوده است كه در عنفوان جواني او را به لقاء و محضر خاص خود پذيرفته است. چنين افتخار و سعادتي براي او غيرمنتظره نبود، چرا كه در دفاع از اسلام سر از پا نميشناخت.»
همچنین از سوي فرماندهي كل سپاه پاسداران و فرمانده قرارگاه مركزي خاتم الانبياء، پيامي به خانواده شهيد جعفرزاده ارسال شد كه در بخشي از آن آمده است: «...پدر و مادر عزيز شهيد جعفرزاده، پدران و مادران بايستي بهحال شما غبطه بخورند كه چه گل معطري را تقديم خدا كرديد. برادر عزيز جعفرزاده، يكي از اميدهاي سپاه اسلام بود كه خيلي سريع طلوع كرد و خيلي سريع نورش از ما گرفته شد. گويا جعفرزاده ميخواست اعلام كند كه من از جنس زمينيان نيستم و از ملكوتيان هستم. استعداد بيسابقه، تقوي و اخلاص و تبعيتپذيري جعفرزاده، عطر دلنشين او را در سراسر جبهه پخش ميكرد. جعفرزاده مصمم حرف ميزد و هرچندگاهي نغمۀ يأس برميخاست، جعفرزاده به آن هجوم ميكرد. او محكم و استوار به آينده بود...»
==وصیت نامه==
بارالها، تو را شکر می کنم که مرا در زمانه ای آفریدی که نوری از سلاله پیامبر (ص) برچهره تاریک و ظلمت بار قرنها غفلت، درخشیدن گرفت و آذرخشی کفر و نفاق را سوزاند. اکنون که این وصیت نامه را می نویسم هیچ آرزویی جز حرکت به سوی خداوند و کسب رضای او را ندارم. در این راه مجاهدت می کنم و به حول و قوه الهی پی شمی روم و در این راه تسلیم تقدیر او هستم. از شما طلب دعا دارم و از خداوند توفیق عبودیت و چقدر دوست دارم این آزمایش و معرکه خسران و رضوان اگر جان و مال مورد قبول او باشد شهادت در راه او به احسن وجه نصیبم گردد ....
شما را به اطاعت از ولی الامر، امام روحی له الفدا، و جانبازی در راه اسلام سفارش می کنم «...شما را به اطاعت از اوليالامر امام روحي لهالفدا و جانبازي در راه اسلام سفارش ميكنم. در صورت توفيق شهادت و نيل به فيض الهي، از شما تقاضا دارم، وحدت بين خويشان و بين خودتان را حفظ كنيد. امام و روحانيت اصيل را در صدر قرار داده و با عمل صالح خودتان ثابت كنيد چگونه رهرو پيامبر، علي و فاطمه و ائمه معصومين(علیهما السلام هستيد. پدرم، مادرم، كه هستي من از شما شكل گرفت و شخصيت انساني و اسلاميام را شما ساختيد، اجرتان با خدا. همسرم، كه امكان حضور در صحنه انقلاب و جنگ را با فداكاري بينظيرتان فراهم ساختيد، شرمندهام از اين همه ظلمي كه بهواسطه شرايط به شما تحميل شده. واقعاً كه شريك امين و صديقي بوديد، خداوند شمارا با زهرا(سلاماللهعلیه) محشور نمايد. اميدوارم همانگونه كه براي من اسوۀ ايثار بوديد، همچون كوه، اسوه و استوار باقي بمانيد و از اسلام فاصله نگيريد. خواهرم، اي كوه سترگ، اي حماسۀ ايثار و مقاومت، تو نيز باقي باش بر اين راه و با تربيت صحيح فرزندان شهيد، آنان را مجاهداني خالص و قوي پنجه وارد لشكر صاحبالزمان(عج) نما. و ديگر خواهران و برادران، اي خوبان خوب، دستتان را ميبوسم و شما را به تداوم راهي كه آغاز كردهايد، سفارش ميكنم و همه را به اطاعت از خميني روح الله، مجاهدت في سبيل الله، سلوك با خلق الله و عبادت الله و توسل به اولياء الله سفارش مينمايم...».زندگی نامه پساز شهادت آن عزيز، حضرت آيتالله خاتمي نمايندۀ حضرت امام و امام جمعه يزد، در پيام تسلیتی نسبت به ايشان عرض ارادت نموده و نوشتند: «اين فرصتي است كه بار ديگر علاقه و ارادت خود را به آن بزرگوار ابراز دارم. در نخستين برخورد من با آن شادروان، هنگامي كه به فرماندهي تيپ الغدير معرفي شد، در چهرۀ نوراني او آثار صدق و اخلاص و صفا و معنويت مشاهده كردم و خوشبختانه در مدتي كه در اين سمت انجام وظيفه مينمود و در كارهاي او شاهد بودم، هرچه ميگذشت، احساس اوليه تقويت ميشد و ارادتم بيشتر، تا اينكه به فوز شهادت كه منتهاي آرزوي او بود نائل آمد. در آن هنگام يقين كردم كه علاقه و شناخت اينجانب بيمورد نبوده و من به كسي ارادت ميورزيدم كه مورد عنايت خاص حضرت احديّت بوده است كه در عنفوان جواني او را به لقاء و محضر خاص خود پذيرفته است. چنين افتخار و سعادتي براي او غيرمنتظره نبود، چرا كه در دفاع از اسلام سر از پا نميشناخت.» زندگی نامه همچنین از سوي فرماندهي كل سپاه پاسداران و فرمانده قرارگاه مركزي خاتم الانبياء، پيامي به خانواده شهيد جعفرزاده ارسال شد كه در بخشي از آن آمده است: «...پدر و مادر عزيز شهيد جعفرزاده، پدران و مادران بايستي بهحال شما غبطه بخورند كه چه گل معطري را تقديم خدا كرديد. برادر عزيز جعفرزاده، يكي از اميدهاي سپاه اسلام بود كه خيلي سريع طلوع كرد و خيلي سريع نورش از ما گرفته شد. گويا جعفرزاده ميخواست اعلام كند كه من از جنس زمينيان نيستم و از ملكوتيان هستم. استعداد بيسابقه، تقوي و اخلاص و تبعيتپذيري جعفرزاده، عطر دلنشين او را در سراسر جبهه پخش ميكرد. جعفرزاده مصمم حرف ميزد و هرچندگاهي نغمۀ يأس برميخاست، جعفرزاده به آن هجوم ميكرد. او محكم و استوار به آينده بود...» خاطره قبل از انقلاب دانشآموز بود. از همان زمان بر علیه شاه بلوا به پا میکرد. یک مرتبه از دیوار بالا رفته بود و عکس شاه را شکسته بود. از مدرسه زنگ زدند و ما را مؤاخذه کردند. فردای آن روز ابراهیم را گرفتند و اذیتش کرده بودند. عصر که آمد، گفت: «نترسید، چیزی نشده. در تظاهرات روز عاشورای مردم اصفهان که رفته بود و مجسمه شاه را پایین کشیدند، مأمورین او را تعقیب کرده بودند و جلوی ماشین او را گرفته بودند. به بهانه این که چرا جلوی ماشینت عکس شاه نداری. گفته بود، خب ندارم. گفته بودند، یک 5 تومانی به شیشه جلوی ماشینت بزن. او با ترفند از معرکه فرار میکند، چون ماشینش پر از عکس امام بود.(همدم جعفری – مادر شهید) خاطره ابراهیم مسئولیتش در جبهه زیاد بود. برای همین اخبار مربوط به خانوادهاش را دیر به دیر میشنید. به ابراهیم گفتند: «برو اصفهان به خانوادهات سر بزن.» حدس زد، باید اتفاقی افتاده باشد. سریع با اصفهان تماس گرفت و پرسید: «خبری شده؟» سکینه گلهمند از بیمعرفتی ابراهیم گفت: «ابراهیمجان، برای عروسی ما نبودی، حداقل برای مراسم هفتم محمدعلی اینجا باش.» ابراهیم با وجود کار زیاد روی حرف سکینه حرفی نزد و گفت : «شرمندهام آبجی، بهروی چشم.» مثل همیشه خوشقول بر سر قرارش ماند و آمد. خاطره شب عملیات بدر سوار قایق شدیم و در هوای سرد زمستان با سرعت به سوی دشمن حرکت کردیم. در بین راه یکی از بیسیم چیها خوابش برد. برادر جعفرزاده که فرماندۀ تیپ بود، فوری اورکت خود را درآورد و روی او انداخت تا سرما نخورد. لحظاتی بعد از شروع درگیری، یک ترکش به باطری بیسیم خورد و ارتباط ما قطع شد. در آن شب تاریک و در میان آبهای هور و آتش شدید دشمن، آنچه ما را دلگرم میکرد، فقط زمزمههای عاشقانۀ ابراهیم بود. فردای آن شب، حجم آتش دشمن سنگینتر شد. در آن صحنۀ آتش و خون رو به حاجی کردم و به شوخی گفتم: «کی میشود، یک ترکش استراحت به من بخورد و به عقب منتقل شوم.» حاجی مثل همیشه با قاطعیت گفت: «تا من هستم تو هم اینجا پیش من هستی.» در سنگر کوچکی نشسته بودیم که یک ترکش کوچکی به پشت دستم خورد و خون جاری شد. گفتم: «حاجی آنچه میخواستم رسید.» حاجی چفیهاش را از گردن خود باز کرد و دور دست من بست. چند لحظه بعد یک گلوله خمپاره 120 نزدیکمان به زمین خورد. در میان گرد و خاک و دود به طرف حاجی پریدم. دیدم ترکش به سر او اصابت کرده است. همان چفیه را سریع باز کردم و به سرحاجی بستم و از منطقه خارج شدیم. (پورطباطبایی) خاطره وقتی محمدعلی و حبیب شهید شدند، لباس سیاه به تن کرده بودم. ابراهیم که برای مراسم هفتم، خانه آمد، با دیدن لباس سیاه متحیر شد. وقتی سرمان خلوتتر شد. با ناراحتی گفت: «مامان کی گفته برای شهید باید سیاه بپوشین؟» قبولش داشتم و میدونستم هیچ حرفی را بدون دلیل نمیگه. گفتم: «ابراهیم مامان میدونم، اما نمیشه که سیاه نپوشیم.» با همون چهرۀ درهم گفت: «شهید مگه مرده، که باید سیاه پوشین؟ مامان جان این لباستون رو عوض کنین و منم که شهید شدم، اصلا دوست ندارم مشکی تن کنین.» «مادر شهید». http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=4132 <ref>[http://khayyen.ir/shahid/952 سایت شهدای خین]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>