*** فاقد عکس
*** فاقد زندگی نامه و وصیت نامه
==خاطرات :==
از فرط بی خوابی، به هوای آزاد حیاط، پناه بردم . نگاهم به اتاق مسیّب افتاد، اتاقی که غرق نور بود . با خود پنداشتم حتما بر اثر مطالعه زیاد، خوابش برده و چراغ روشن مانده است . کمی در حیاط قدم زدم و آنگاه برای خاموش کردن چراغ ، به سمت اتاقش راه افتادم . به کنار در رسیدم و برای آنکه از خواب بیدار نشود ، در را به آرامی باز کردم . خدایا چه می دیدم ! مسیّب به نماز ایستاده ، دستهایش را بالا گرفته و خدا را استغاثه می کرد. نوری عظیم ، فضای اتاق را پُرکرده بود. ترس ، وجودم را فرا گرفت ؛ آب دهانم را قورت دادم و آرام ، طوری که متوجه نشود ، در را بستم و به اتاق خودم رفتم . تا صبح نتوانستم بخوابم . گاهی گریه می کردم و گاهی بهت زده ، اطراف را می نگریستم . آن نور ، چه بود که من از دیدنش می ترسیدم ولی مسیّب را غرق در وجود خود کرده بود ؟!
اکنون هرگاه ، یاد آن شب و یاد آن نور می افتم . دیگر نمی ترسم ؛ زیرا می دانم آن نور ، نور شهادت بود. ای کاش می توانستم بار دیگر نور شهادت را ببینم و به جای ترس ، خود را در آن نور ، نورانی کنم.