[[شهید غلامرضا بداهت]]
تاریخ تولد :1341/07/01
تاریخ شهادت : 1361/11/13
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :[[بوشهر ]] - [[دشتستان ]] – سربست
تا این که در سال 1357 با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی وارد صحنه کارزار شد، چون جواني متدین و خوش برخورد بود و دارای حسن خلق و نیت پاك بود و همچنین شخصی مستعد و از هوش و استعداد فوق العاده ای برخوردار بود توانست افراد زیادی را به خط امام و دستاوردهای انقلاب و آرمان های والای آن امام همام جلب نماید.
این عزیز گرامی، پس از شکل گیری انقلاب اسلامی، در تمام صحنه های انقلاب از جمله ارتش 20 میلیونی حضور فعال و چشم گیری داشت و همواره به امام و خط امام و نظام مقدس و مملکت جمهوری اسلامی عشق می ورزید، وی به انگیزه خدمت بیشتر به این نظام مقدس و مملکت ایران و مردم انقلابی این مرز و بوم، در سال 1359 به عضویت [[ژاندارمری ]] در آمد و دوران آموزشی خود را در استان هرمزگان، [[هرمزگان]] ، در شهرستان [[بندرعباس ]] سپری نمود و در همان سال پس از دوران آموزشی با توجه به شروع [[جنگ تحمیلی ]] مستقیماً به جبهه های جنگ اعزام گردید.
تا این که در تاریخ، 1360/09/08 در [[عملیات طریق القدس ]] منطقه عملیاتی بستان، [[بستان]] ، از ناحیه پا مجروح گردید و برای مداوا به بیمارستان [[اهواز ]] و پس از چند روز بستری، و بهبودی از بیمارستان ترخیص گردید و برای استراحت و بهبودی کامل به منزل مراجعت نمود. وی پس از چند روز استراحت کوتاه، و رفع نسبی مصدومیت و جراحت وارده، مجدداً به جبهه های جنگ گردید که پس از شرکت و حضور در عملیات های متعدد در جنوب و غرب کشور، از جمله [[عملیات محمد رسول الله ]] (ص) در منطقه نوسود، [[نوسود]] ، در تاريخ، 1360/01/12 در [[عملیات فتح المبین، المبین]] ، در سال 1361 در اطراف خرمشهر، [[خرمشهر]] ، [[پادگان حمید]] .
سرانجام در اوایل فروردین ماه سال 1362 جهت شناسایی منطقه عملیاتی [[والفجر ]]1 در غرب فکه، [[فکه]] ، حین گشت و شناسایی به علت عدم امکانات دفاعی و همچنین کثرت نیروهای دشمن مورد محاصره و اسارت قرار می گیرد که از آن تاریخ تا کنون هیچ اثری از آن بزرگوار نیست.
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
در حالی وصیت نامه خود را می نویسم که سر تا پا در عشق به الله و راه آن، در جهاد در راه خدای خویش خوشحال و شادمانم، و به آن عشق می ورزم، پروردگارا، من تو را می بینیم اما نه آن گونه که پیامبرت حضرت محمد(ص) دید و تو را می شناسم اما نه آن طور که امام علی (ع) شناخت، و به تو ایمان و اعتقاد دارم اما نه ایمانی که [[خمینی ]] کبیر به تو دارد، ولی بنده حقیر به تبعیت و اطاعت از این بزرگواران این راه را که در حقیقت صراط مستقیم و کمال مطلوب و سعادت مطلق است، پیدا و استمرار بخشیدم.
پس خدایا مرا به فیض عظمای آن برسان و در جوار رحمت، همنشینی با آنان را نصیبم گردان و چقدر زیبا و نیکو است مرگ در راه تو و چه گواراست شمع گونه سوختن در راهت و چه خوب است سوختن، که با آن بتوان روشنی بخش جامعه و احیاي دین بود؛ زیرا آنان که گفتند پروردگار ما خدای یگانه است و به حقانیت آن ایمان آورده و ثابت قدم مانند، فرشتگان حق بر آنان نازل گشته و مژده دهند به آنها که هیچ ترسی از وقایع آینده و اندوه گذشته را نداشته باشند و آنان را به بهشتی که خداوند به اولیاء و انبیاء خود وعده فرمود مژده دهند.
مادرجان، تقاضا و خواهش من این است که برایم گریه نکني، بخند و خوشحال باش، زیرا فرزندت در راه مقدسی گام برداشته و جان باخته است و نگران من نباش چون گلوله عقدی است میان من و شهادت؛ و توصیه دومم به شما این است که بعد از شهادتم سیاه نپوشید و عزا نگیرید چون روز شهادتم، روز دامادیم است.
من می خواهم که با نثار خون خود به عشقم برسم، عشقی که به الله داشتم و دارم. پس وصیت می کنم که برایم گریه و ناراحتی نکنی و در نهایت سفارشی که به شما دارم اين که در تربیت کامل خواهرم کوشا باش و نگذار کسی موجب ناراحتی او شود كه بخواهد ناراحت و دل شکسته شود و حسن ختام وصیتم این است که برادرانم و خواهرانم، حامی [[ولایت فقیه ]] باشد.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته یکشنبه 1360/10/21