شهید مهدی امینی قاضجمانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۲: سطر ۲:
  
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
بسم الله الرحمن الرحيم
+
بسم الله الرحمن الرحیم
دربارة مهدي، عاجزم تعريف كنم كه چه بود. چه بگويم و كدام جنب هاش را برايتان معرفي كنم؟ از هر لحاظ تكميل بود.
+
دربارة مهدی، عاجزم تعریف كنم كه چه بود. چه بگویم و كدام جنب هاش را برایتان معرفی كنم؟ از هر لحاظ تكمیل بود.
اولاً از اوان كودكي مهربان و باهوش بود. مؤمن و مدرس بود. هم به در سهاي مدرسه اش مي رسيد و هم در درس هاي طلبگي شركت می کرد. اصلاً از من پول نمي خواست. با اینکه صندوق پول مغازه در اختيارش بود، هيچ از آن استفاده نمی کرد. در اين اواخر كه به دانشگاه رفته بود، فكر می کردم چون شايد از من رودربايستي داشته باشد، به يكي از فاميل ها در تهران پول سپردم و به مهدي گفتم هر وقت پول لازم داشته باشي، به ايشان مراجعه كن. ولي اين كار را هم نكرد. در خانه نيز هر چقدر به مادرش پول می دادم تا به او بدهند، قبول می کرد و اعتراض نداشت و راضي بود.
+
اولاً از اوان كودكی مهربان و باهوش بود. مؤمن و مدرس بود. هم به در سهای مدرسه اش می رسید و هم در درس های طلبگی شركت می کرد. اصلاً از من پول نمی خواست. با اینکه صندوق پول مغازه در اختیارش بود، هیچ از آن استفاده نمی کرد. در این اواخر كه به دانشگاه رفته بود، فكر می کردم چون شاید از من رودربایستی داشته باشد، به یكی از فامیل ها در تهران پول سپردم و به مهدی گفتم هر وقت پول لازم داشته باشی، به ایشان مراجعه كن. ولی این كار را هم نكرد. در خانه نیز هر چقدر به مادرش پول می دادم تا به او بدهند، قبول می کرد و اعتراض نداشت و راضی بود.
از نظر فعاليت هاي انقلابي از همان اوايل انقلاب فعاليت پيگير داشت.به علت فعاليت هاي شديد در انقلاب، آن سال كه نتايج امتحانات خود را آورد، متوجه شدم كه نمره هايش نسبتاً كم است؛ حال آ نكه سال قبل شاگرد اول مدرسة راهنمايي خود بود. ناراحت شدم و به او گفتم چه كار مي كني؟ چرا اين گونه درس مي خواني؟ كمي هم به فكر خودت باشد. به دنبال نصيحت هاي من شديداً شروع به درس خواندن كرد و من يك دفعه متوجه شدم كه چشمانش ورم كرده است. علت را از مادرش پرسيدم، گفتند: به علت شدت مطالعه است.
+
از نظر فعالیت های انقلابی از همان اوایل انقلاب فعالیت پیگیر داشت.به علت فعالیت های شدید در انقلاب، آن سال كه نتایج امتحانات خود را آورد، متوجه شدم كه نمره هایش نسبتاً كم است؛ حال آ نكه سال قبل شاگرد اول مدرسة راهنمایی خود بود. ناراحت شدم و به او گفتم چه كار می كنی؟ چرا این گونه درس می خوانی؟ كمی هم به فكر خودت باشد. به دنبال نصیحت های من شدیداً شروع به درس خواندن كرد و من یك دفعه متوجه شدم كه چشمانش ورم كرده است. علت را از مادرش پرسیدم، گفتند: به علت شدت مطالعه است.
خلاصه با سعي و تلاش و جديت آن سال توانست قبول شود، ولي معدلش قدري كم بود و لذا در رشتة اقتصاد دورة دبيرستان ثبت نام كرد. بعدها به مادرش گفته بود نبايد من آن سال قبول مي شدم. بهتر بود مي ماندم و در رشتة بهتري كه مناسب استعداد من باشد، درس مي خواندم.
+
خلاصه با سعی و تلاش و جدیت آن سال توانست قبول شود، ولی معدلش قدری كم بود و لذا در رشتة اقتصاد دورة دبیرستان ثبت نام كرد. بعدها به مادرش گفته بود نباید من آن سال قبول می شدم. بهتر بود می ماندم و در رشتة بهتری كه مناسب استعداد من باشد، درس می خواندم.
به هر حال ايشان در همين رشته ادامة تحصيل داد و در كنكور سراسري نيز در منطقة خود رتبة سوم را داشت. ولي با اين حال چون در «دانشگاه امام صادق (ع)» قبول شده بود، آنجا را ترجيح داد و خدا را شكر مي كنيم كه در اين دانشگاه موفق به تحصيل شد. قابل انكار نيست كه محيط علمي و اسلامي اين دانشگاه نقش مهمي در تكامل روحي و علمي او داشت؛ هر چند كه زمينه هاي اين رشد را از قبل داشت، ولي اين توفيق مضاعف الهي بود.
+
به هر حال ایشان در همین رشته ادامة تحصیل داد و در كنكور سراسری نیز در منطقة خود رتبة سوم را داشت. ولی با این حال چون در «دانشگاه امام صادق (ع)» قبول شده بود، آنجا را ترجیح داد و خدا را شكر می كنیم كه در این دانشگاه موفق به تحصیل شد. قابل انكار نیست كه محیط علمی و اسلامی این دانشگاه نقش مهمی در تكامل روحی و علمی او داشت؛ هر چند كه زمینه های این رشد را از قبل داشت، ولی این توفیق مضاعف الهی بود.
در زمان تحصيل، تا وقتي كه به دانشگاه نرفته بود، به بسيج مي رفت و اصرار می کرد كه به او اجازه بدهند تا به جبهه برود. بالاخره نيز موفق شد و به جبهه رفت؛ هر چند كه سنش اقتضاي رفتن به جبهه را نداشت. 2 يا 3 سال تحصيلي را در جبهه به سر برد. وقتي از جبهه برمي گشت در اتاق خلوت می کرد و درها را مي بست. با شدت و با ارادة محكم شروع به درس خواندن می کرد و در امتحانات موفق مي شد. به محض تمام كردن امتحانات بلافاصله به جبهه مي رفت؛ حتي در دانشگاه امام صادق(ع) نيز با وجود ضرورت تحصيل، بين درس خواندن و جبهه رفتن را جمع كرده بود و اكثر اوقات در جبهه ها بود.
+
در زمان تحصیل، تا وقتی كه به دانشگاه نرفته بود، به بسیج می رفت و اصرار می کرد كه به او اجازه بدهند تا به جبهه برود. بالاخره نیز موفق شد و به جبهه رفت؛ هر چند كه سنش اقتضای رفتن به جبهه را نداشت. 2 یا 3 سال تحصیلی را در جبهه به سر برد. وقتی از جبهه برمی گشت در اتاق خلوت می کرد و درها را می بست. با شدت و با ارادة محكم شروع به درس خواندن می کرد و در امتحانات موفق می شد. به محض تمام كردن امتحانات بلافاصله به جبهه می رفت؛ حتی در دانشگاه امام صادق(ع) نیز با وجود ضرورت تحصیل، بین درس خواندن و جبهه رفتن را جمع كرده بود و اكثر اوقات در جبهه ها بود.
از نظر معاشرتي با افراد خاصي دوست مي شد كه همگي مثل خودش بودند. اوقات بيكاري خود را وقف دوستان رزمنده می کرد. دوستان را به خانه مي آورد، خودشان مي آمدند و مي نشستند و مشغول مطالعه يا عبادت مي شدند.
+
از نظر معاشرتی با افراد خاصی دوست می شد كه همگی مثل خودش بودند. اوقات بیكاری خود را وقف دوستان رزمنده می کرد. دوستان را به خانه می آورد، خودشان می آمدند و می نشستند و مشغول مطالعه یا عبادت می شدند.
اين اواخر متوجه شدم در عبادتش خيلي مي كوشد و نسبت به گذشته خيلي عوض شده است. هميشه در مكان خلوت و تاريكي مي رفت و با خدايش خلوت می کرد. عبادتش از اندازة معمول خارج بود و خيلي طول مي كشيد.
+
این اواخر متوجه شدم در عبادتش خیلی می كوشد و نسبت به گذشته خیلی عوض شده است. همیشه در مكان خلوت و تاریكی می رفت و با خدایش خلوت می کرد. عبادتش از اندازة معمول خارج بود و خیلی طول می كشید.
اين اواخر به او گفتم می ترسم اين گونه كه عبادت می كني، در وسط راه بماني، چون می گويند:
+
این اواخر به او گفتم می ترسم این گونه كه عبادت می كنی، در وسط راه بمانی، چون می گویند:
ره چنان رو كه رهروان رفتند. و سعي كن عبادتت براي هميشه باشد. ولي او هيچ جوابي نداد. با هر كسي دوست می شد او را به اسلام ، انقلاب و جبهه تشويق می کرد. در خدمت بچه هاي رزمنده بود. به در سهاي دوستان رزمنده اش طبق برنامة زمانبندي شده توجه زيادي داشت؛ حتي در دانشگاه نيز باعث تشويق ديگران به جبهه رفتن می شد.
+
ره چنان رو كه رهروان رفتند. و سعی كن عبادتت برای همیشه باشد. ولی او هیچ جوابی نداد. با هر كسی دوست می شد او را به اسلام ، انقلاب و جبهه تشویق می کرد. در خدمت بچه های رزمنده بود. به در سهای دوستان رزمنده اش طبق برنامة زمانبندی شده توجه زیادی داشت؛ حتی در دانشگاه نیز باعث تشویق دیگران به جبهه رفتن می شد.
مهدي و جعفر (طايفه) هميشه می آمدند و در مسجد كوچ همان (مسجد امين الله) نماز می خواندند. يكي از همسايه هايمان تعريف می كند كه با مهدي كار داشتم و شب هنگام به مسجد رفتم. منتظر ماندم كه نمازشان تمام شود. آن قدر منتظر ماندم تا اینکه فهميدم عبادت اين دو به اين زودي تمام شدني نيست و نماز خواندنشان معمولي نيست. آخر خسته و منصرف شدم تا بعد به خدمتش برسم.دوستانش نيز تعريف می كنند كه نماز خواندن او در جمع آن همه بچه هاي خوب و متعهد و نما زخوان، شاخص بود. موقع نماز خواندن كاملاً خشك می شد.
+
مهدی و جعفر (طایفه) همیشه می آمدند و در مسجد كوچ همان (مسجد امین الله) نماز می خواندند. یكی از همسایه هایمان تعریف می كند كه با مهدی كار داشتم و شب هنگام به مسجد رفتم. منتظر ماندم كه نمازشان تمام شود. آن قدر منتظر ماندم تا اینکه فهمیدم عبادت این دو به این زودی تمام شدنی نیست و نماز خواندنشان معمولی نیست. آخر خسته و منصرف شدم تا بعد به خدمتش برسم.دوستانش نیز تعریف می كنند كه نماز خواندن او در جمع آن همه بچه های خوب و متعهد و نما زخوان، شاخص بود. موقع نماز خواندن كاملاً خشك می شد.
هميشه سر به زير بود و سر بالا صحبت نمی کرد. هميشه خنده رو بود؛ حتي خنده رو بودنش را در هنگام جا ندادن نيز داشت. اصلاً مهدي در بين رزمنده ها مشهور بود، در هنگام شب آ نچنان و هنگام روز چون شير و در ديگر اوقات هميشه قرآن به دست و مشغول حفظ قرآن و تلاوت آن بود. از خدا می خواهم كه بتوانيم راه آنها را ادامه بدهيم.
+
همیشه سر به زیر بود و سر بالا صحبت نمی کرد. همیشه خنده رو بود؛ حتی خنده رو بودنش را در هنگام جا ندادن نیز داشت. اصلاً مهدی در بین رزمنده ها مشهور بود، در هنگام شب آ نچنان و هنگام روز چون شیر و در دیگر اوقات همیشه قرآن به دست و مشغول حفظ قرآن و تلاوت آن بود. از خدا می خواهم كه بتوانیم راه آنها را ادامه بدهیم.
او راه زيبايي انتخاب كرد. راه خوبي را رفت. افتخار می كنم، ولي افسوس كه مهدي ديگري ندارم تا چون او برود و شهيد بشود. مهدي تك بود. هر كس نمی تواند مهدي بشود. شهادت مهدي در همة خويشاوندان اثر عجيبي گذاشته بود. دوستانش نيز كه از دانشگاه برگشته بودند، تعريف می کردند كه شهادت او در دانشجوها اثر زيادي داشته است.
+
او راه زیبایی انتخاب كرد. راه خوبی را رفت. افتخار می كنم، ولی افسوس كه مهدی دیگری ندارم تا چون او برود و شهید بشود. مهدی تك بود. هر كس نمی تواند مهدی بشود. شهادت مهدی در همة خویشاوندان اثر عجیبی گذاشته بود. دوستانش نیز كه از دانشگاه برگشته بودند، تعریف می کردند كه شهادت او در دانشجوها اثر زیادی داشته است.
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
*خاطراتي از زبان خواهر شهيد
+
*خاطراتی از زبان خواهر شهید
بس مالله الرحمن الرحيم
+
بس مالله الرحمن الرحیم
وَ لا تحَْسَبنََّ الذَّينَ قتُلِوُا ف ي سَبيلِ ا أمَوْاتا بلَْ أحَْياء عِندَْ رَبهِِّمی رُْزَقوُنَ
+
وَ لا تحَْسَبنََّ الذَّینَ قتُلِوُا ف ی سَبیلِ ا أمَوْاتا بلَْ أحَْیاء عِندَْ رَبهِِّمی رُْزَقوُنَ
آنها كه در راه خدا كشته می شوند مرده نيستند، بلكه زنده اند و نزد خدا روزي دارند. مهدي واقعاً نمونه و اسوة كامل تقوا وايمان بود و زبان ما از تمجيد ايشان قاصر است. ولي به طور خلاصه خاطر هاي را كه به نظر من می تواند ماندگار باشد عرض می كنم.
+
آنها كه در راه خدا كشته می شوند مرده نیستند، بلكه زنده اند و نزد خدا روزی دارند. مهدی واقعاً نمونه و اسوة كامل تقوا وایمان بود و زبان ما از تمجید ایشان قاصر است. ولی به طور خلاصه خاطر های را كه به نظر من می تواند ماندگار باشد عرض می كنم.
در عمليات «والفجر »2 كه ايشان شركت كره بود، نقش مهمي در اين عمليات داشت. اين شهيد فرماندهي گروهي را به عهده داشت. بعد از آمدنش من به طور مخفيانه دفتر خاطراتش را خواندم. در آن جريان خوابي كه ديده بود و خواهرم فاطمه به او گفته بود كه شهيد می شوي و ... را خواندم. بعد من به نحوي اين جريان را به او گفتم، گفت:
+
در عملیات «والفجر »2 كه ایشان شركت كره بود، نقش مهمی در این عملیات داشت. این شهید فرماندهی گروهی را به عهده داشت. بعد از آمدنش من به طور مخفیانه دفتر خاطراتش را خواندم. در آن جریان خوابی كه دیده بود و خواهرم فاطمه به او گفته بود كه شهید می شوی و ... را خواندم. بعد من به نحوی این جریان را به او گفتم، گفت:
- حالا كه خواندي اشكالي ندارد، ولي حلالت نمی كنم اگر قبل از شهادت من اين راز را به كسي بگويي. من نيز چنان كردم. از نظر اخلاق واقعاً پرهيزگار بود. هيچ عمل خلافي انجام نمی داد. به نامحرم نگاه نمی کرد؛ حتي وقتي با فاميل هاي نزديك برخورد می کرد اصلاً سرش را هم بلند نمی کرد. به من می گفت كسي كه كارهاي دو روزش مثل هم باشد، واقعاً ضرر كرده است. برايم سفارش می کرد كه در سهايم را خوب بخوانم و می خواست تعطيلات عيد بيايد و به من درس زبان ياد بدهد.
+
- حالا كه خواندی اشكالی ندارد، ولی حلالت نمی كنم اگر قبل از شهادت من این راز را به كسی بگویی. من نیز چنان كردم. از نظر اخلاق واقعاً پرهیزگار بود. هیچ عمل خلافی انجام نمی داد. به نامحرم نگاه نمی کرد؛ حتی وقتی با فامیل های نزدیك برخورد می کرد اصلاً سرش را هم بلند نمی کرد. به من می گفت كسی كه كارهای دو روزش مثل هم باشد، واقعاً ضرر كرده است. برایم سفارش می کرد كه در سهایم را خوب بخوانم و می خواست تعطیلات عید بیاید و به من درس زبان یاد بدهد.
 
به من می گفت:
 
به من می گفت:
- چرا بايد به جاي افراد حزب اللهي، يك سري افراد ناشايست سركار بيايند و مملكت را به هم بزنند.
+
- چرا باید به جای افراد حزب اللهی، یك سری افراد ناشایست سركار بیایند و مملكت را به هم بزنند.
وقتي از او می خواستم كه خاطراتي از جبهه برايم نقل كند می گفت:
+
وقتی از او می خواستم كه خاطراتی از جبهه برایم نقل كند می گفت:
- اگر زحمات و ناراحتي هايي كه ديده ام، تعريف كنم در اين صورت از اجرم كاسته می شود.
+
- اگر زحمات و ناراحتی هایی كه دیده ام، تعریف كنم در این صورت از اجرم كاسته می شود.
از جمله خاطراتي كه تعريف می کرد ، اين بود كه می گفت:
+
از جمله خاطراتی كه تعریف می کرد ، این بود كه می گفت:
- در جبهه راه را گم كرده بودم و خيلي هم تشنه بودم. به جايي رسيدم، ديدم شهيدي افتاده است. از قمقمه اش آب برداشته و خوردم. بعد ديدم راه را بلدم و راهم را ادامه دادم تا اینکه به برادران رزمنده ام رسيدم.
+
- در جبهه راه را گم كرده بودم و خیلی هم تشنه بودم. به جایی رسیدم، دیدم شهیدی افتاده است. از قمقمه اش آب برداشته و خوردم. بعد دیدم راه را بلدم و راهم را ادامه دادم تا اینکه به برادران رزمنده ام رسیدم.
آخرين بار كه قرآن روي سرش گرفتم، حالت مخصوصي داشت و هنگامي كه خداحافظي می کرد دوباره قرآن را بالاي سرش گرفتم، بعد قرآن را باز كردم، آيه اي كه آمده بود دربارة شهيد بود. اين بود كه به مقام بزرگ خواهي رسيد. از آنجا متوجه شدم ديگر برنمی گردد. موقع خداحافظي مادرم گريه می کرد. روي مادرم را بوسيد و گفت چرا گريه می كني؟ در يكي از نامه ها برايم اين چنين نوشته بود:
+
آخرین بار كه قرآن روی سرش گرفتم، حالت مخصوصی داشت و هنگامی كه خداحافظی می کرد دوباره قرآن را بالای سرش گرفتم، بعد قرآن را باز كردم، آیه ای كه آمده بود دربارة شهید بود. این بود كه به مقام بزرگ خواهی رسید. از آنجا متوجه شدم دیگر برنمی گردد. موقع خداحافظی مادرم گریه می کرد. روی مادرم را بوسید و گفت چرا گریه می كنی؟ در یكی از نامه ها برایم این چنین نوشته بود:
عهد بستم با شهيدان در شب سرخ شهادت تا بگيرم انتقام از دشمن دون، خصم كافر رهسپاريم با خميني، رهبر حق تا شهادت.
+
عهد بستم با شهیدان در شب سرخ شهادت تا بگیرم انتقام از دشمن دون، خصم كافر رهسپاریم با خمینی، رهبر حق تا شهادت.
وصيت نامة شهيد
+
وصیت نامة شهید
صبح چهارشنبه 17 / 10 كنار خاكريز در محوطة گردان ساعت 10:15 اين مطالب را می نويسم.
+
صبح چهارشنبه 17 / 10 كنار خاكریز در محوطة گردان ساعت 10:15 این مطالب را می نویسم.
الان از كار روغن كاري اسلحه ها فارغ شدم. وضويي ساختم و آماده براي نوشتن. هر لحظه آماده ايم تا به منطقة عملياتي برويم. تصميم گرفته بودم بعد از رفتن «صفايي » و «بهداد » ديگر هرگز نخندم و شادي نكنم. از خداي تعالي نيز خواسته بودم كه ديگر روي خوش اين دنيا را به من نشان ندهد و مرا هيچ وقت مسرور نگرداند؛ مگر به لقاي خويش و نيكوي حضرتش.
+
الان از كار روغن كاری اسلحه ها فارغ شدم. وضویی ساختم و آماده برای نوشتن. هر لحظه آماده ایم تا به منطقة عملیاتی برویم. تصمیم گرفته بودم بعد از رفتن «صفایی » و «بهداد » دیگر هرگز نخندم و شادی نكنم. از خدای تعالی نیز خواسته بودم كه دیگر روی خوش این دنیا را به من نشان ندهد و مرا هیچ وقت مسرور نگرداند؛ مگر به لقای خویش و نیكوی حضرتش.
اما امروز اين تصميم را شكستم و دارم با برادرها شوخي می كنم و خلاصه حسابي شاد و سرحالم؛ چرا كه براي پيوستن به شهدا دارم بار و بنة سفر را می بندم. نمی دانم چه در پيش است؟ ولي احساس می كنم كه هنگامة خوش لقاء نزديك است. فراوان از خداي تعالي درخواست كرده ام و می كنم كه در ميدان جهاد توفيق استقامت، صبر و صلابت و سرانجام شهادت حسين گونه برايم عنايت فرمايد.
+
اما امروز این تصمیم را شكستم و دارم با برادرها شوخی می كنم و خلاصه حسابی شاد و سرحالم؛ چرا كه برای پیوستن به شهدا دارم بار و بنة سفر را می بندم. نمی دانم چه در پیش است؟ ولی احساس می كنم كه هنگامة خوش لقاء نزدیك است. فراوان از خدای تعالی درخواست كرده ام و می كنم كه در میدان جهاد توفیق استقامت، صبر و صلابت و سرانجام شهادت حسین گونه برایم عنایت فرماید.
دوست دارم اين بار حسين وار بجنگم و حسين وار شهيد شوم. تا يادم نرفته بگويم كه من و برادرم جعفر طايفه وصيت نامه اي ننوشته ايم.چرا كه هم وقت نشد و هم مطلبي نداشتيم و در خود لياقتي سراغ نداشتيم كه بنويسيم.
+
دوست دارم این بار حسین وار بجنگم و حسین وار شهید شوم. تا یادم نرفته بگویم كه من و برادرم جعفر طایفه وصیت نامه ای ننوشته ایم.چرا كه هم وقت نشد و هم مطلبی نداشتیم و در خود لیاقتی سراغ نداشتیم كه بنویسیم.
مطلب را هر چه بود، شهدا با خون خود بر صفحة تاريخ خونين نهضت حسيني ما نگاشتند؛ و چه خوب نگاشتند. هر كس از ما پيامي و كلامي می خواهد، آن را در امام بجويد.
+
مطلب را هر چه بود، شهدا با خون خود بر صفحة تاریخ خونین نهضت حسینی ما نگاشتند؛ و چه خوب نگاشتند. هر كس از ما پیامی و كلامی می خواهد، آن را در امام بجوید.
سخن را سخن سرايان بسيار گفته اند و شعر و سرود، شاعران بسيار سروده اند و آهنگ و آواز را نغمه سرايان زياد سر داده اند. هان! ما نه شاعريم و نه سخنران و نه نغمه خوان. امانتي بوديم كه بايد تحويل صاحب اصل يمان می شديم. وظيف هاي داشتيم كه می بايد عمل می کرديم. خوني داشتيم كه می بايد در راه اسلام بر خاك اسلام می ريختيم، تا فردا و فرداها، هزاران هزار حسيني سر از زمين بردارند و دوباره همه جا را كربلا و هر روز را عاشورا سازند.
+
سخن را سخن سرایان بسیار گفته اند و شعر و سرود، شاعران بسیار سروده اند و آهنگ و آواز را نغمه سرایان زیاد سر داده اند. هان! ما نه شاعریم و نه سخنران و نه نغمه خوان. امانتی بودیم كه باید تحویل صاحب اصل یمان می شدیم. وظیف های داشتیم كه می باید عمل می کردیم. خونی داشتیم كه می باید در راه اسلام بر خاك اسلام می ریختیم، تا فردا و فرداها، هزاران هزار حسینی سر از زمین بردارند و دوباره همه جا را كربلا و هر روز را عاشورا سازند.
عبدي بوديم كه می بايست خواسته يا ناخواسته به مولا رجوع داده می شديم و خداي تعالي بر ما منت گذارد و اين رجوع ما را احسن قرار داد و رجوع ما را معراج و پرواز از خاك تا آن سوي افلاك. لذا نه عزم سخن داريم و نه قصد سخنراني و شعرخواني وغز لسرايي براي ما بعد از ما.اين عرصه، عرصة عمل است. ميدان، ميدان جهاد است. و آناني كه در نهايتِ راحتِ اين دنيا، به سر دادن سرود عرفان، عشق، اخلاص، صفا، لقا و هزاران القاب و عناويني چنين و چنان پرداخت هاند، جز لاف و گزاف به چيز ديگر مشغول نيستند و آنها كه كتاب و مقاله و گفتار در مراتب سير و سلوك می نويسند و دل خود را به اين عناوين و القاب و مشغوليت ها خوش كرده اند، بسي در غفلتند و فراوان در خواب.
+
عبدی بودیم كه می بایست خواسته یا ناخواسته به مولا رجوع داده می شدیم و خدای تعالی بر ما منت گذارد و این رجوع ما را احسن قرار داد و رجوع ما را معراج و پرواز از خاك تا آن سوی افلاك. لذا نه عزم سخن داریم و نه قصد سخنرانی و شعرخوانی وغز لسرایی برای ما بعد از ما.این عرصه، عرصة عمل است. میدان، میدان جهاد است. و آنانی كه در نهایتِ راحتِ این دنیا، به سر دادن سرود عرفان، عشق، اخلاص، صفا، لقا و هزاران القاب و عناوینی چنین و چنان پرداخت هاند، جز لاف و گزاف به چیز دیگر مشغول نیستند و آنها كه كتاب و مقاله و گفتار در مراتب سیر و سلوك می نویسند و دل خود را به این عناوین و القاب و مشغولیت ها خوش كرده اند، بسی در غفلتند و فراوان در خواب.
عرفان، اخلاص، تقوا، صفا و لقا، در كنار راحتِ دنيا، و در ميان تريبو نها، سمينارها، اجلاسيه ها و مجالس اخلاق، پيدا نمی شود. اي طالبان عرفان و اخلاص و اي دم زنندگان از لقا و وصال، و اي شكو ه كنندگان از فراق و غربت، خود را به اين ظواهر و تجمّلات اخلاقي نفريبيد، و فريفتة فريبندگانش نيز نشويد. هر كس هواي لقاي مولا دارد، بس م الله، پاي در ميدان عمل گذارد، و بيابد؛ آ نچه را كه می خواهد. اين گوي و اين ميدان. هر آنكه دم از لقاء و وصال می زند، گام به سوي سربداران صحنة جهاد بگذارد و ببيند كه اينان چه آسان از قيد تعلقات دنياي دني خود را رهيد هاند. سر سپردن در راه حضرتش چقدر برايشان راحت است؛ راحتتر از سخنراني ها و لفاظي ها. جنازة ما حتماً در كنار برادرانمان در گلزار شهداي خوي دفن شود و مجلس عزاداري ما را هيچ يك از مساجد خوي حق ندارند برگزار كنند؛ به جزمسجد امين الله، كه حاج آقا اميني با عمري زحمت و پول حلال و نيت خالص، براي خداي تعالي آن را ساخته اند.
+
عرفان، اخلاص، تقوا، صفا و لقا، در كنار راحتِ دنیا، و در میان تریبو نها، سمینارها، اجلاسیه ها و مجالس اخلاق، پیدا نمی شود. ای طالبان عرفان و اخلاص و ای دم زنندگان از لقا و وصال، و ای شكو ه كنندگان از فراق و غربت، خود را به این ظواهر و تجمّلات اخلاقی نفریبید، و فریفتة فریبندگانش نیز نشوید. هر كس هوای لقای مولا دارد، بس م الله، پای در میدان عمل گذارد، و بیابد؛ آ نچه را كه می خواهد. این گوی و این میدان. هر آنكه دم از لقاء و وصال می زند، گام به سوی سربداران صحنة جهاد بگذارد و ببیند كه اینان چه آسان از قید تعلقات دنیای دنی خود را رهید هاند. سر سپردن در راه حضرتش چقدر برایشان راحت است؛ راحتتر از سخنرانی ها و لفاظی ها. جنازة ما حتماً در كنار برادرانمان در گلزار شهدای خوی دفن شود و مجلس عزاداری ما را هیچ یك از مساجد خوی حق ندارند برگزار كنند؛ به جزمسجد امین الله، كه حاج آقا امینی با عمری زحمت و پول حلال و نیت خالص، برای خدای تعالی آن را ساخته اند.
مهدي اميني - 17 / 10 / 13
+
مهدی امینی - 17 / 10 / 13
  
 
منبع:سایت نویدشاهد
 
منبع:سایت نویدشاهد

نسخهٔ ‏۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۴

شهید مهدی امینی قاضجمانی

زندگینامه

بسم الله الرحمن الرحیم دربارة مهدی، عاجزم تعریف كنم كه چه بود. چه بگویم و كدام جنب هاش را برایتان معرفی كنم؟ از هر لحاظ تكمیل بود. اولاً از اوان كودكی مهربان و باهوش بود. مؤمن و مدرس بود. هم به در سهای مدرسه اش می رسید و هم در درس های طلبگی شركت می کرد. اصلاً از من پول نمی خواست. با اینکه صندوق پول مغازه در اختیارش بود، هیچ از آن استفاده نمی کرد. در این اواخر كه به دانشگاه رفته بود، فكر می کردم چون شاید از من رودربایستی داشته باشد، به یكی از فامیل ها در تهران پول سپردم و به مهدی گفتم هر وقت پول لازم داشته باشی، به ایشان مراجعه كن. ولی این كار را هم نكرد. در خانه نیز هر چقدر به مادرش پول می دادم تا به او بدهند، قبول می کرد و اعتراض نداشت و راضی بود. از نظر فعالیت های انقلابی از همان اوایل انقلاب فعالیت پیگیر داشت.به علت فعالیت های شدید در انقلاب، آن سال كه نتایج امتحانات خود را آورد، متوجه شدم كه نمره هایش نسبتاً كم است؛ حال آ نكه سال قبل شاگرد اول مدرسة راهنمایی خود بود. ناراحت شدم و به او گفتم چه كار می كنی؟ چرا این گونه درس می خوانی؟ كمی هم به فكر خودت باشد. به دنبال نصیحت های من شدیداً شروع به درس خواندن كرد و من یك دفعه متوجه شدم كه چشمانش ورم كرده است. علت را از مادرش پرسیدم، گفتند: به علت شدت مطالعه است. خلاصه با سعی و تلاش و جدیت آن سال توانست قبول شود، ولی معدلش قدری كم بود و لذا در رشتة اقتصاد دورة دبیرستان ثبت نام كرد. بعدها به مادرش گفته بود نباید من آن سال قبول می شدم. بهتر بود می ماندم و در رشتة بهتری كه مناسب استعداد من باشد، درس می خواندم. به هر حال ایشان در همین رشته ادامة تحصیل داد و در كنكور سراسری نیز در منطقة خود رتبة سوم را داشت. ولی با این حال چون در «دانشگاه امام صادق (ع)» قبول شده بود، آنجا را ترجیح داد و خدا را شكر می كنیم كه در این دانشگاه موفق به تحصیل شد. قابل انكار نیست كه محیط علمی و اسلامی این دانشگاه نقش مهمی در تكامل روحی و علمی او داشت؛ هر چند كه زمینه های این رشد را از قبل داشت، ولی این توفیق مضاعف الهی بود. در زمان تحصیل، تا وقتی كه به دانشگاه نرفته بود، به بسیج می رفت و اصرار می کرد كه به او اجازه بدهند تا به جبهه برود. بالاخره نیز موفق شد و به جبهه رفت؛ هر چند كه سنش اقتضای رفتن به جبهه را نداشت. 2 یا 3 سال تحصیلی را در جبهه به سر برد. وقتی از جبهه برمی گشت در اتاق خلوت می کرد و درها را می بست. با شدت و با ارادة محكم شروع به درس خواندن می کرد و در امتحانات موفق می شد. به محض تمام كردن امتحانات بلافاصله به جبهه می رفت؛ حتی در دانشگاه امام صادق(ع) نیز با وجود ضرورت تحصیل، بین درس خواندن و جبهه رفتن را جمع كرده بود و اكثر اوقات در جبهه ها بود. از نظر معاشرتی با افراد خاصی دوست می شد كه همگی مثل خودش بودند. اوقات بیكاری خود را وقف دوستان رزمنده می کرد. دوستان را به خانه می آورد، خودشان می آمدند و می نشستند و مشغول مطالعه یا عبادت می شدند. این اواخر متوجه شدم در عبادتش خیلی می كوشد و نسبت به گذشته خیلی عوض شده است. همیشه در مكان خلوت و تاریكی می رفت و با خدایش خلوت می کرد. عبادتش از اندازة معمول خارج بود و خیلی طول می كشید. این اواخر به او گفتم می ترسم این گونه كه عبادت می كنی، در وسط راه بمانی، چون می گویند: ره چنان رو كه رهروان رفتند. و سعی كن عبادتت برای همیشه باشد. ولی او هیچ جوابی نداد. با هر كسی دوست می شد او را به اسلام ، انقلاب و جبهه تشویق می کرد. در خدمت بچه های رزمنده بود. به در سهای دوستان رزمنده اش طبق برنامة زمانبندی شده توجه زیادی داشت؛ حتی در دانشگاه نیز باعث تشویق دیگران به جبهه رفتن می شد. مهدی و جعفر (طایفه) همیشه می آمدند و در مسجد كوچ همان (مسجد امین الله) نماز می خواندند. یكی از همسایه هایمان تعریف می كند كه با مهدی كار داشتم و شب هنگام به مسجد رفتم. منتظر ماندم كه نمازشان تمام شود. آن قدر منتظر ماندم تا اینکه فهمیدم عبادت این دو به این زودی تمام شدنی نیست و نماز خواندنشان معمولی نیست. آخر خسته و منصرف شدم تا بعد به خدمتش برسم.دوستانش نیز تعریف می كنند كه نماز خواندن او در جمع آن همه بچه های خوب و متعهد و نما زخوان، شاخص بود. موقع نماز خواندن كاملاً خشك می شد. همیشه سر به زیر بود و سر بالا صحبت نمی کرد. همیشه خنده رو بود؛ حتی خنده رو بودنش را در هنگام جا ندادن نیز داشت. اصلاً مهدی در بین رزمنده ها مشهور بود، در هنگام شب آ نچنان و هنگام روز چون شیر و در دیگر اوقات همیشه قرآن به دست و مشغول حفظ قرآن و تلاوت آن بود. از خدا می خواهم كه بتوانیم راه آنها را ادامه بدهیم. او راه زیبایی انتخاب كرد. راه خوبی را رفت. افتخار می كنم، ولی افسوس كه مهدی دیگری ندارم تا چون او برود و شهید بشود. مهدی تك بود. هر كس نمی تواند مهدی بشود. شهادت مهدی در همة خویشاوندان اثر عجیبی گذاشته بود. دوستانش نیز كه از دانشگاه برگشته بودند، تعریف می کردند كه شهادت او در دانشجوها اثر زیادی داشته است.

خاطرات

  • خاطراتی از زبان خواهر شهید

بس مالله الرحمن الرحیم وَ لا تحَْسَبنََّ الذَّینَ قتُلِوُا ف ی سَبیلِ ا أمَوْاتا بلَْ أحَْیاء عِندَْ رَبهِِّمی رُْزَقوُنَ آنها كه در راه خدا كشته می شوند مرده نیستند، بلكه زنده اند و نزد خدا روزی دارند. مهدی واقعاً نمونه و اسوة كامل تقوا وایمان بود و زبان ما از تمجید ایشان قاصر است. ولی به طور خلاصه خاطر های را كه به نظر من می تواند ماندگار باشد عرض می كنم. در عملیات «والفجر »2 كه ایشان شركت كره بود، نقش مهمی در این عملیات داشت. این شهید فرماندهی گروهی را به عهده داشت. بعد از آمدنش من به طور مخفیانه دفتر خاطراتش را خواندم. در آن جریان خوابی كه دیده بود و خواهرم فاطمه به او گفته بود كه شهید می شوی و ... را خواندم. بعد من به نحوی این جریان را به او گفتم، گفت: - حالا كه خواندی اشكالی ندارد، ولی حلالت نمی كنم اگر قبل از شهادت من این راز را به كسی بگویی. من نیز چنان كردم. از نظر اخلاق واقعاً پرهیزگار بود. هیچ عمل خلافی انجام نمی داد. به نامحرم نگاه نمی کرد؛ حتی وقتی با فامیل های نزدیك برخورد می کرد اصلاً سرش را هم بلند نمی کرد. به من می گفت كسی كه كارهای دو روزش مثل هم باشد، واقعاً ضرر كرده است. برایم سفارش می کرد كه در سهایم را خوب بخوانم و می خواست تعطیلات عید بیاید و به من درس زبان یاد بدهد. به من می گفت: - چرا باید به جای افراد حزب اللهی، یك سری افراد ناشایست سركار بیایند و مملكت را به هم بزنند. وقتی از او می خواستم كه خاطراتی از جبهه برایم نقل كند می گفت: - اگر زحمات و ناراحتی هایی كه دیده ام، تعریف كنم در این صورت از اجرم كاسته می شود. از جمله خاطراتی كه تعریف می کرد ، این بود كه می گفت: - در جبهه راه را گم كرده بودم و خیلی هم تشنه بودم. به جایی رسیدم، دیدم شهیدی افتاده است. از قمقمه اش آب برداشته و خوردم. بعد دیدم راه را بلدم و راهم را ادامه دادم تا اینکه به برادران رزمنده ام رسیدم. آخرین بار كه قرآن روی سرش گرفتم، حالت مخصوصی داشت و هنگامی كه خداحافظی می کرد دوباره قرآن را بالای سرش گرفتم، بعد قرآن را باز كردم، آیه ای كه آمده بود دربارة شهید بود. این بود كه به مقام بزرگ خواهی رسید. از آنجا متوجه شدم دیگر برنمی گردد. موقع خداحافظی مادرم گریه می کرد. روی مادرم را بوسید و گفت چرا گریه می كنی؟ در یكی از نامه ها برایم این چنین نوشته بود: عهد بستم با شهیدان در شب سرخ شهادت تا بگیرم انتقام از دشمن دون، خصم كافر رهسپاریم با خمینی، رهبر حق تا شهادت. وصیت نامة شهید صبح چهارشنبه 17 / 10 كنار خاكریز در محوطة گردان ساعت 10:15 این مطالب را می نویسم. الان از كار روغن كاری اسلحه ها فارغ شدم. وضویی ساختم و آماده برای نوشتن. هر لحظه آماده ایم تا به منطقة عملیاتی برویم. تصمیم گرفته بودم بعد از رفتن «صفایی » و «بهداد » دیگر هرگز نخندم و شادی نكنم. از خدای تعالی نیز خواسته بودم كه دیگر روی خوش این دنیا را به من نشان ندهد و مرا هیچ وقت مسرور نگرداند؛ مگر به لقای خویش و نیكوی حضرتش. اما امروز این تصمیم را شكستم و دارم با برادرها شوخی می كنم و خلاصه حسابی شاد و سرحالم؛ چرا كه برای پیوستن به شهدا دارم بار و بنة سفر را می بندم. نمی دانم چه در پیش است؟ ولی احساس می كنم كه هنگامة خوش لقاء نزدیك است. فراوان از خدای تعالی درخواست كرده ام و می كنم كه در میدان جهاد توفیق استقامت، صبر و صلابت و سرانجام شهادت حسین گونه برایم عنایت فرماید. دوست دارم این بار حسین وار بجنگم و حسین وار شهید شوم. تا یادم نرفته بگویم كه من و برادرم جعفر طایفه وصیت نامه ای ننوشته ایم.چرا كه هم وقت نشد و هم مطلبی نداشتیم و در خود لیاقتی سراغ نداشتیم كه بنویسیم. مطلب را هر چه بود، شهدا با خون خود بر صفحة تاریخ خونین نهضت حسینی ما نگاشتند؛ و چه خوب نگاشتند. هر كس از ما پیامی و كلامی می خواهد، آن را در امام بجوید. سخن را سخن سرایان بسیار گفته اند و شعر و سرود، شاعران بسیار سروده اند و آهنگ و آواز را نغمه سرایان زیاد سر داده اند. هان! ما نه شاعریم و نه سخنران و نه نغمه خوان. امانتی بودیم كه باید تحویل صاحب اصل یمان می شدیم. وظیف های داشتیم كه می باید عمل می کردیم. خونی داشتیم كه می باید در راه اسلام بر خاك اسلام می ریختیم، تا فردا و فرداها، هزاران هزار حسینی سر از زمین بردارند و دوباره همه جا را كربلا و هر روز را عاشورا سازند. عبدی بودیم كه می بایست خواسته یا ناخواسته به مولا رجوع داده می شدیم و خدای تعالی بر ما منت گذارد و این رجوع ما را احسن قرار داد و رجوع ما را معراج و پرواز از خاك تا آن سوی افلاك. لذا نه عزم سخن داریم و نه قصد سخنرانی و شعرخوانی وغز لسرایی برای ما بعد از ما.این عرصه، عرصة عمل است. میدان، میدان جهاد است. و آنانی كه در نهایتِ راحتِ این دنیا، به سر دادن سرود عرفان، عشق، اخلاص، صفا، لقا و هزاران القاب و عناوینی چنین و چنان پرداخت هاند، جز لاف و گزاف به چیز دیگر مشغول نیستند و آنها كه كتاب و مقاله و گفتار در مراتب سیر و سلوك می نویسند و دل خود را به این عناوین و القاب و مشغولیت ها خوش كرده اند، بسی در غفلتند و فراوان در خواب. عرفان، اخلاص، تقوا، صفا و لقا، در كنار راحتِ دنیا، و در میان تریبو نها، سمینارها، اجلاسیه ها و مجالس اخلاق، پیدا نمی شود. ای طالبان عرفان و اخلاص و ای دم زنندگان از لقا و وصال، و ای شكو ه كنندگان از فراق و غربت، خود را به این ظواهر و تجمّلات اخلاقی نفریبید، و فریفتة فریبندگانش نیز نشوید. هر كس هوای لقای مولا دارد، بس م الله، پای در میدان عمل گذارد، و بیابد؛ آ نچه را كه می خواهد. این گوی و این میدان. هر آنكه دم از لقاء و وصال می زند، گام به سوی سربداران صحنة جهاد بگذارد و ببیند كه اینان چه آسان از قید تعلقات دنیای دنی خود را رهید هاند. سر سپردن در راه حضرتش چقدر برایشان راحت است؛ راحتتر از سخنرانی ها و لفاظی ها. جنازة ما حتماً در كنار برادرانمان در گلزار شهدای خوی دفن شود و مجلس عزاداری ما را هیچ یك از مساجد خوی حق ندارند برگزار كنند؛ به جزمسجد امین الله، كه حاج آقا امینی با عمری زحمت و پول حلال و نیت خالص، برای خدای تعالی آن را ساخته اند. مهدی امینی - 17 / 10 / 13

منبع:سایت نویدشاهد