شهیداحمد رنجبر: تفاوت بین نسخهها
Beiranvand97 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | شهید احمد رنجبر | |
| سطر ۱۷: | سطر ۱۷: | ||
یک مرتبه که به مرخصی آمده بود به او گفتم: از آنجا برایم تعریف کن. خنده ای کرد و گفت: آنجا هم خبر خوب است هم خبر بد. بهتر است که خبر خوب را بدهم. می گفت: ما در حال دیده بانی بودیم و آن قدر خسته بودیم که خوابمان برد و متوجه نشدیم که باران در حال بارش است. وقتی از خواب بیدار شدیم دیدیم که سنگر را آب گرفته و همگی غرق در آب و گل شدیم که به یکدیگر می خندیدیم. | یک مرتبه که به مرخصی آمده بود به او گفتم: از آنجا برایم تعریف کن. خنده ای کرد و گفت: آنجا هم خبر خوب است هم خبر بد. بهتر است که خبر خوب را بدهم. می گفت: ما در حال دیده بانی بودیم و آن قدر خسته بودیم که خوابمان برد و متوجه نشدیم که باران در حال بارش است. وقتی از خواب بیدار شدیم دیدیم که سنگر را آب گرفته و همگی غرق در آب و گل شدیم که به یکدیگر می خندیدیم. | ||
| − | آخرین باری که به مرخصی آمده بود به دیدار همه رفت و با همه خداحافظی کرد. گویا می دانست که این آخرین دیدار است و من هم به قلبم افتاده بود که او دیگر برای ما نمی ماند. بغض گلویم را می فشرد و اشک هایم بی اختیار از گوشه چشمم جاری می شد. به او گفتم: ما به زودی صاحب فرزند می شویم، نرو. ولی شهید گفت که من حتماً باید بروم. | + | آخرین باری که به مرخصی آمده بود به دیدار همه رفت و با همه خداحافظی کرد. گویا می دانست که این آخرین دیدار است و من هم به قلبم افتاده بود که او دیگر برای ما نمی ماند. بغض گلویم را می فشرد و اشک هایم بی اختیار از گوشه چشمم جاری می شد. به او گفتم: ما به زودی صاحب فرزند می شویم، نرو. ولی شهید گفت که من حتماً باید بروم.1<ref>[http://navideshahed.com/fa/news/421596/نگاهی-به-زندگینامه-شهید-احمد-رنجبر سایت نوید شاهد]</ref> |
| + | ==پانویس== | ||
| − | + | ||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ ۷ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۱۵
شهید احمد رنجبر
زندگینامه
در تار ی خ 1340/03/12 در روستا ی تنگ کرم به دن ی ا آمد. او در روستا یی آرام با مردمان ی زحمت کش و رنج د ی ده و در خانه ا ی پر از اعتقادات پاک و مذهب ی بزرگ شد. وی که علاقه ز ی اد ی به درس خواندن داشت، پس از سپری کردن دوران کودکی، مقطع ابتدا یی را با موفق ی ت پشت سر گذاشت. مدرسه راهنما یی در روستا وجود نداشت و او به ناچار برا ی ادامه تحص ی ل به شهرستان فسا که فاصله ز ی اد ی تا روستا داشت، عزیمت نمود و پس از مدتی، به یاری پدر در امر کارگری پرداخت تا کمک خرج خانواده شود.
از خصوص ی ات بارز شه ی د، می توان به انسان دوست ی و بخشندگ ی وی اشاره نمود. او به هرکس تا آنجا که م ی توانست کمک م ی کرد. در سن 18 سالگ ی وارد ارتش شد و در ارتش به هم نوعان خود کمک م ی کرد تا ا ی نکه زمزمه جنگ و خط مقدم را پ ی ش کش ی د و راه ی جبهه شد.
سرانجام آن شهید گرانقدر، در دوم اسفند ماه 1364 در گ ی لان غرب بر اثر اصابت ترکش به پهلو و پشت، دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رس ی د.
خاطرات
- خاطره از زبان همسر شهید
یک مرتبه که به مرخصی آمده بود به او گفتم: از آنجا برایم تعریف کن. خنده ای کرد و گفت: آنجا هم خبر خوب است هم خبر بد. بهتر است که خبر خوب را بدهم. می گفت: ما در حال دیده بانی بودیم و آن قدر خسته بودیم که خوابمان برد و متوجه نشدیم که باران در حال بارش است. وقتی از خواب بیدار شدیم دیدیم که سنگر را آب گرفته و همگی غرق در آب و گل شدیم که به یکدیگر می خندیدیم.
آخرین باری که به مرخصی آمده بود به دیدار همه رفت و با همه خداحافظی کرد. گویا می دانست که این آخرین دیدار است و من هم به قلبم افتاده بود که او دیگر برای ما نمی ماند. بغض گلویم را می فشرد و اشک هایم بی اختیار از گوشه چشمم جاری می شد. به او گفتم: ما به زودی صاحب فرزند می شویم، نرو. ولی شهید گفت که من حتماً باید بروم.1[۱]