شهید سید احمد پلارک: تفاوت بین نسخهها
Farhodi9704 (بحث | مشارکتها) جز (Farhodi9704 صفحهٔ شهید احمد پلارک را بدون برجایگذاشتن تغییرمسیر به شهید سید احمد پلارک منتقل کرد) |
|||
| سطر ۴: | سطر ۴: | ||
آخرين باري كه سیّد احمد پلارك مي خواست به جبهه برود، به مادرم گفت: «مادرجان، من ديگر برنمي گردم، كارهايت را انجام بده، اگر قندي مي خواهي بشكنم، خانه و زندگي را مرتب كنم، اين دفعه ديگر برنمي گردم، من جوابم را از آقا امام رضا(ع) گرفته ام. | آخرين باري كه سیّد احمد پلارك مي خواست به جبهه برود، به مادرم گفت: «مادرجان، من ديگر برنمي گردم، كارهايت را انجام بده، اگر قندي مي خواهي بشكنم، خانه و زندگي را مرتب كنم، اين دفعه ديگر برنمي گردم، من جوابم را از آقا امام رضا(ع) گرفته ام. | ||
| − | او چند وقت قبل به زيارت امام رضا (ع) رفته بود. سید احمد به مادر گفت: «مادر، من براي تو هيچ كاري نكرده ام، ولي آنقدر تو را بالا مي برم كه همه زحماتت را جبران كنم. «درست است كه 17، 18 سال از شهادت او ميگذرد، اما من اصلاً نمي توانم باور كنم كه برادرم سيّد احمد از پیش من رفته است، فكر ميكنم هنوز زنده است، احساس ميكنم پيش من است و هميشه با من حرف مي زند. | + | او چند وقت قبل به زيارت امام رضا (ع) رفته بود. سید احمد به مادر گفت: «مادر، من براي تو هيچ كاري نكرده ام، ولي آنقدر تو را بالا مي برم كه همه زحماتت را جبران كنم. «درست است كه 17، 18 سال از شهادت او ميگذرد، اما من اصلاً نمي توانم باور كنم كه برادرم سيّد احمد از پیش من رفته است، فكر ميكنم هنوز زنده است، احساس ميكنم پيش من است و هميشه با من حرف مي زند.<ref>[http:///http://navideshahed.com سایت نوید شاهد]</ref> |
| − | سایت نوید شاهد | + | ==پانویس== |
| + | <references/> | ||
نسخهٔ ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۸
شهید سیداحمدپلارک
خاطرات
قبل از عمليات كربلاي 8 با گردان رفته بوديم مشهد . يک روز صبح ديدم سيداحمد پلارک از خواب بيدار شده، اما تمام بدنش مي لرزد. پرسیدم: چي شده؟ گفت: فكر ميكنم تب و لرز كرده ام. بعد از یكي دو ساعت به من گفت: امروز بايد حتماً برويم بهشت رضا(ع). اتفاقاً برنامه آن روز گردان هم بهشت رضا(ع) بود.�از احمد پرسيدم: چي شده كه می گویی حتماً بايد به بهشت رضا (ع) برويم؟ از پاسخ طفره رفت. بعد که اصرار مرا دید، گفت: «ديشب خواب يک شهيد را ديدم كه به من گفت: تو در بهشت همسايه مني! خيلي از شنیدن این حرف او تعجب كردم، چون تا آن موقع او را نديده بودم. پرسيدم: تو كي هستي و الآن در كجايي؟ گفت: «در بهشت رضا (ع) » احمد آن روز آنقدر گشت تا مزار نورانی آن شهيد را كه حتي نام او را نمي دانست، پيدا كرد و بالاي مزار آن شهيد نشست و با او درد دل کرد.
آخرين باري كه سیّد احمد پلارك مي خواست به جبهه برود، به مادرم گفت: «مادرجان، من ديگر برنمي گردم، كارهايت را انجام بده، اگر قندي مي خواهي بشكنم، خانه و زندگي را مرتب كنم، اين دفعه ديگر برنمي گردم، من جوابم را از آقا امام رضا(ع) گرفته ام. او چند وقت قبل به زيارت امام رضا (ع) رفته بود. سید احمد به مادر گفت: «مادر، من براي تو هيچ كاري نكرده ام، ولي آنقدر تو را بالا مي برم كه همه زحماتت را جبران كنم. «درست است كه 17، 18 سال از شهادت او ميگذرد، اما من اصلاً نمي توانم باور كنم كه برادرم سيّد احمد از پیش من رفته است، فكر ميكنم هنوز زنده است، احساس ميكنم پيش من است و هميشه با من حرف مي زند.[۱]