ویرایشها
برادرش در این خصوص می گوید: با خانواده خداحافظی کرد ، خودم با ماشین پدرم تا میدان امام حسین(ع) بردمش که سوار مینی بوس شود، کم حرف بود اما این بار کمی بیشتر حرف می زد. دفعات قبل هرگاه به یک شکلی دم از شهدا میزد و بالاخره می خواست احتمال کشته شدنش را به خانواده حتی به عنوان یک منطق جنگ بگوید باواکنش های تندی روبرو می شد و روی همین حساب با یک خداحافظی ساده می رفت . این بار اما با من به عنوان برادر بزرگترش حرف زد و گفت که بالاخره احتمال دارد بر نگردد ، البته من هم بر خلاف خانه با او منطقی برخوردکردم و حلالیت خواستم . او رفت و با هر قدمش احساس گنگی میکردم.موعد انتخابات فرا رسید، کاروان های ارتش یک به یک آماده می شدند تا اسکورت صندوق ها را بر عهده گیرند.علی اصغر هم در یکی از آنها مثل همیشه تیربار چی پشت وانت بود . دو ماشن جلو ، ماشین رای وسط و بالاخره وانت و تیربار، پشت همه آنها در حالی که چند رزمنده هم در پشت آن سوار بودند .به روستاهای اطراف [[بانه]] سرزدند و رای گیری به پایان رسید .بیست و هفتمین روز از بهار شصت و سه گذشته بود.بعد از ظهر یک روز سرد کوهستانی بود. ماشین ها یک به یک از پیچ جاده های کوهستانی عبور می کردند و هرآن احتمال درگیری میرفت . حافظان امنیت ساختار دموکراتیک جمهوری اسلامی اما آماده بودند .سر یک پیچ ، ماشین اول گذشت ، ماشین دوم هم ، به ماشین حامل صندوق که رسید اما صدای انفجار بلند شد . همه کاروان متوقف شد و فقط ماشین اول موقعیت بهتری داشت.
همرزمش می گوید: همه غافلگیر شدیم. در تکاپو بودیم که یکی پیشنهاد داد صندوق را به ماشین جلویی انتقال دهیم و با مجریان انتخابات به شهر بفرستیم . سریع دست بکار شدیم در همین حال بود که ماشین دوم هم توانست از معرکه دور بگیرد . صندوق را که جابجا کردیم درگیری همچنان با شدت ادامه داشت . اصغر را دیدم که تیر خورده بود اما به روی خودش هم نمی آورد ، بالاخره قهرمان بوکس بود و ورزیده . ناگهان اصغر پرید پایین و با داد و بیداد که من می مانم و شما بروید راننده وانت را هم مجبور کرد که ماشین را بردارد و از مهلکه همراه باقی فرار کند. آنها یک نفر و چند سرباز سپاه که آن جا بودند و مردانه ایستادند . در حالی که به شدت اشک میریختم پشت ماشین دوم نشستم و رفتیم …
همرزمش ادامه می دهد: با جنازه بچه ها روبرو شدیم .همه علی رغم تیر خوردن هایشان در جریان درگیری باز هم تیر خلاص خورده بودند. اصغر را پیدا کردم . همانجا روی زمین بود . در خون خودش شناور و اورکتش سراسر قرمز بود . همه را سوار کرده و به مقر بازگشتیم.بدن مطهر شهید جوادیان چند روز بعد تحویل خانواده اش شد..غلامرضا اجاقی یک از دوستان شهید جوادیان در باره پیکر پاکش میگوید: شهید اصغر را در سردخانه ارتش تحویل گرفتیم . بیش از ۱۲ گلوله خورده بود که فقط چهارتایش تیر خلاص بود ، تیر هایی که به گردن و اطراف قلبش خورده بود حکایت از این امر داشت.گویا [[ضد انقلاب]] هم از زنده ماندن چنین جوانی وحشت داشتند و به یک تیر راضی نشده بودند. آرام خوابیده بود ، هنوز هم باورم نمی شد که او هم به خیل عظیم یرزقون فی سبیل الله پیوسته است . .<ref>[http://www.shohadayekermanshah.ir منبع: / سایت شهدای کرما نشاهکرمانشاه]</ref>==پانویس==<references/>