ویرایش‌ها

شهید مرتضی آوینی

۲٬۴۰۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۵۲
==مقدمه==
شهید سید مرتضی آوینی _متولد 21 شهریور 1326 _از روزنامه نگاران و مستند سازان برجسته ی دهه ی اول انقلاب اسلامی بود.«روایت فتح»مهم ترین و شناخته شده ترین اثر اوست که محبوبیت و شهرت بسیاری را نصیب او کرد اگرچه این سید بزرگوار را نیازی به اینها نبود.
طریقه ی فکری او برگرفته از ایدوئولوژی اسلام انقلابی بود که توسط بزرگانی چون مرحوم علی شریعتی و شهید مطهری پایه ریزی شده بود و در واقع از مکتب عاشورایی حسینی سرچشمه می گرفت.اندیشه ای که در آرزوی حکومتی بود به رای مردم و حکم خدا؛چیزی که موجبات ظهور امام زمان را فراهم می نمود.
وی پیش از انقلاب و البته از زمانی که با هدف بزرگ امام خمینی آشنا شد، تلاش و تکاپوی بسیاری برای بسط و گسترش تفکر خویش انجام داد و به نوبه ی خود در جریان انقلاب سهیم بود.
صدای گرم و گیرای سید مرتضی به راستی که بهترین رسانه ی ممکن برای نشر فرهنگ شهدا بود.
متون فوق العاده و بی نظیری که وی درباره ی حوادث مختلف دوران دفاع مقدس نوشته است،از زیباترین مقالات و مکتوبات ادبیات انقلاب بوده است. در کتب بسیاری که تالیف نموده و نمایش ها و مستنداتی که کارگردانی نموده؛دانش و معرفت هنری موج میزند.
او که خونین شهر را «دری به سوی کربلا»توصیف کرده بود در پایان جنگ هشت ساله،افسوس میخورد که فرصت شهادت را از دست داده بود.اما هنگامی که در منطقه فکه مشغول بررسی لوکیشن مستند شهری در آسمان بود،بر اثر انفجار مین به شهادت رسید و به قافله ی عشق ملحق شد.
این قافله هر روز تو را می خواند
به خودت آ که ز بند خاک آزاد شوی<ref>نوشته مهرداد محمدی</ref>
==زندگی‌نامه==
*ندامت
صفحه سپید تقدیر ورق خورد، اما سیاهی گناهان من هر ساعت پاکی و صداقت این دفتر را تیره می‌ساخت. سرخی افق دل آسمان را خونین ساخته بود. که من دل سید را شکستم. از شدت ناراحتی به حیاط آمدم. نگاه هراسان، دل بیقرار و لبان لرزان من، همه گویای ندامت بود. قدمی بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن. سید مرتضی در را بست، به نماز ایستاد. او هنوز دفتر اخلاصش سپید بود. ساعتی بعد در خیابان در آغوشش بودم. گویی اتفاقی نیفتاده است.<ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
منبع: کتاب همسفر خورشید
راوی: محمدی نجات
*زندگی و نماز
به نماز سید که نگاه می‌کردم، ملائک را می‌دیدم که در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند. رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود. گفتم: «نمی‌دانم, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.» به چشمانم خیره شد. «مواظب باش! کسی که سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.» گفت و رفت. اما من مدت‌ها در فکر ارتباط میان نماز و زندگی بودم. «نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (از سخنان سید مرتضی آوینی). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود. منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
راوی: اکبر بخشی
خاکی و متواضع با لباس ساده بسیج دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت، زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سید هنوز با دهان روزه و دعای زیر لب از سفرهای سبز آسمانی شاهدان جان بر کف، بر دفاتر سپید با قلم‌های سرخ می‌نوشت.<ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
منبع: کتاب همسفر خورشید
راوی: دالایی
*سفر حج
سفر حج، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن کار عاشقان است. بین آنکه دلش مشتاق باشد،‌ آنکه پایش مشتاق باشد فاصله‌ای است به وسعت آسمان تا زمین. مرتضی که از این سفر بازگشت،‌ دیدارش رفتیم، در عرفات گم شده بود، می‌گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم. خیلی برایم عجیب بود. من که گم بشوم دیگر چه توقعی ازآن پیرمرد روستایی است.» لبخندی بر لبانش نشست و ادامه داد:«بعد یادم آمد که ای بابا! حدیث داریم که هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است.» صحرای عرفات، حضور صاحب‌الزمان (عج) و دل بی‌قرار آوینی، اگر تمام اشک‌هایش در جبهه بی‌شاهد بود،‌ که دیگر مولایش دل بی تاب سید را می‌دید. آنجا که حجه‌بن‌الحسن (عج) اشک را از روی گونه‌های مردان خدا پاک می‌کند، دستانش را می‌گیرد،‌ راه را گم نکند سیدی دست در دست سیدی والامقام هفت وادی عشق را با پای جان می‌دود. منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
راوی:‌ سید مرتضی آوینی
*خضر زمان
نگران بود و امیدوار. شاید آیندگان عاشق‌تر باشند. عشق یعنی همانند موسی (ع) به دنبال خضر (ع) زمانت، مهر سکوت برلب، با چشمانی بسته، دل به جاده سپردن. در این وادی چرا؟ معنا ندارد ناگهان شکوه‌های دیرینه سید مرتضی سرباز کرد. «صدای من به جایی نمی‌رسد، اما اگر می‌شد برسد، باید در این مملکت برای سریان و نفوذ گسترده‌تر رأی ولایت فقیه تلاش کرد. نباید راضی شد و گذاشت که اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند. این آخرین سفارش بود. پس اگر برای لحظه‌ای مردد شدی، بدان تو مرد میدان و عمل نیستی. منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
*مرد بارانی
تالار اندیشه مملو از هنرمندان،‌،‌ و ... بود. به سختی وارد سالن شدم. فیلم اجازه اکران نداشت. آرام در کنار سعید رنجبر نشستم. ناگهان در میان متن فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه (غیر مستقیم) به صدیقه طاهره توهین شد. سکوت تلخی بر فضا حاکم گشت. در خیا ل خود با روشنفکری قضیه را حل کردیم:‌«حتماً انتقادی است بر فرهنگ عامه مردم».. در همین لحظه مردی با کلاه مشکی و اورکت سبز برخاست. نگاه‌ها به طرف او برگشت. «خدا لعنت کند چرا توهین می کنی؟» سید مرتضی بود که می‌خواست بر سر جهان فریاد بزند،‌ تنها ایستاده بود. از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است. منبع: <ref>همسفر خورشید</ref>
راوی: رضا رهگذر
*داروی درد وصال
مرتضی خیلی خسته بود، خسته عشق و همه می‌دانند که نوشداروی این درد، وصال است. در عملیات طریق‌القدس علی به شهادت رسید و در آغوش آوینی آخرین نفس را کشید، این‌بار خون بود که از دیدگان مرتضی می‌چکید، برایش سخت بود، علی در نزدیکی او شهید شود و او که کمی جلوتر بود... . وقتی عشق حسین (ع) در جانت ریشه کرد،‌ قدرت ماندن نداری، در قافله حسین (ع) کسی قصد ماندن ندارد همه بار سفر بسته‌اند،روز که رضا در کنار او به شهادت رسید، قریب دو ساعت مرتضی بی‌تاب و سرگردان در شلمچه راه می‌رفت، بی‌قرار بود گمان می‌کرد از قافله جا مانده است،‌ اینکه قافله سالار او را در کاروان خویش نپذیرفته است. آرام پرسیدم:«مرتضی جان چرا پریشانی؟» بغض گلویش را فشرد:‌«من نمی‌فهمم چرا در این مدت من شهید نشده‌ام.درست می‌دیدم که درآخرین لحظه تیر به افراد نزدیک من می‌خورد و من سالم از کنار آنها بلند می‌شوم» منبع: <ref>همسفر خورشید</ref>
*در باغ شهادت باز است
آن روزگار اتاق بچه‌های سوره تنها محفل انس کسانی بود که «هنر دیانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجیح می‌دادند. آن روز تازه خبر شهادت سفیر فرهنگ ولایت «صادق گنجی» را در روزنامه‌ها نوشته بودند. وارد اتاق که شدم بوی خوش عطر «تی‌رز» به مشامم رسید، فهمیدم که سید آنجاست. مقابل پنجره ساکت و منتظر ایستاده بود. جلو رفتم. دانه‌های درشت اشک گونه‌هایش را نوازش می‌کرد، با صدای بلند گفتم: «خدا قوت آقا مرتضی!» یکی از بچه‌ها سریع مرا به سکوت دعوت کرد، همانجا سر جایم نشستم نمی‌دانستم حالش بد است». ناگهان برگشت و با بغض گفت: «می‌بینی حسین؟ می‌بینی چه جوری داریم در جا می‌زنیم؟ هفته پیش با او بودیم. کاش او را می‌شناختی. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلی!... خوش به حالش کی فکر شو می‌کرد به این قشنگی اونم بعد از این همه مدت که از قطعنامه می گذره بره؟» دیگر چیزی نگفت. هق هق گریه امانش را برید. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر کشید. منبع: <ref>گفتگو با آقای حسین بهزاد</ref>
*در حضور غربت یاران
سید دل پرخونی داشت، همراهانش با صدای «یارب»های او در نیمه‌شب آشنا بودند. پاسی از شب که می‌گذشت، در انتظار صدای ناله‌های آوینی چشمانشان را باز می‌کردند مرتضی مرثیه‌سرا بود، دلی عاشورایی داشت قصه وصال، روح بی‌تابش را عاشق می‌ساخت. یکبار در دوکوهه به او گفتم: شهید داوود یکبار در زمین خیس پادگان به زمین افتاد و گریه کرد وقتی علت گریه‌اش را پرسیدم، پاسخ داد: «یاد عباس (ع) افتادم که هنگام به زمین افتادن دست نداشت، حتماً سخت به زمین افتاده است. با شنیدن این سخن گریه مجال صحبت را از مرتضی گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به یاد غربت عباس‌بن‌علی (ع) و داوود گریست. گوئی پرده‌های غیب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمین صبحگاه می‌دید. لب به سخن گشود، داوود باید می‌رفت. برخاست،‌ برجای گام‌های داوود نهاد. مرتضی مردی آسمانی بود که پای بر خاک داشت. منبع: <ref>کتاب هسفر همسفر خورشید.</ref>
راوی: برادر رضا برجی
*مروارید گم شده یقین
در عملیات کربلای پنج،‌ مرتضی مسئول اکیپ بود. از آسمان آتش می‌بارید. از شدت سرما بدنمان می‌لرزید. آوینی گفت:«باید به جاده فاطمه الزهرا (س) که زیر آتش عراقیهاست، برویم.» مدتی بعد «مرادی نسب»، «والایی» و «عباسی» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز کردم؛ اما دوباره بی هوش افتادم. یک ساعت بعد بیدار شدم، مرتضی بیرون سنگر نماز شب می‌خواند، با خودم گفتم: «این مرد خستگی ندارد» برای نماز صبح همه بچه‌ها را بیدار کرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتیم. حاجی فقط تا رسیدن به خط خوابید. در خط مقدم شجاعانه می‌دوید، اصلا لزومی نداشت کارگردان آنجا باشد، مسئولیت‌هایی که در شهر داشت باید مانع حضور او در جبهه می‌شد، ترس و خستگی در قاموس مرتضی راه نداشت، او در جبهه به دنبال چیز دیگری بود. «مروارید گم شده یقین که سخت پیدا می شد.» منبع: <ref>کتاب هسفر همسفر خورشید</ref>
راوی: آقای همایونفر
*گل سرخ
مرتضی چون گلی سرخ میان بچه‌های روایت می‌درخشید، همه از تلألو وجود او جان می‌گرفتند، امید حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه‌های سالهای جنگ و شهادت دوستان بر روی دو پایش ایستاده بود. اما هنوز در سر سودایی داشت،‌ نمی‌خواست مردم اسطوره‌های ایمان را به فراموشی بسپارند. «روایت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند که آن روح و نوای قبلی در فیلم‌ها نیست. کار «روایت» پس از جنگ سخت تر شده بود،‌ با عصبانیت به بچه‌ها گفت: «شما را به خدا در مورد من هر فکری می‌خواهید بکنید اما در مورد این یکی دیگر قضاوت نکنید، روایت فتح اصلا از من نیست، از یک جای دیگر است. مشکل ما این است که مقدار فیلم‌هایی که در دسترس داریم، محدود است و برای اجرای امر آقا مجبوریم برای زنده نگهداشتن و استمرار روایت فتح،‌ را کمی طولانی تر کنیم،‌ در حال حاضر دستمان به فیلم‌های جنگ در آرشیو صدا و سیما نمی‌رسد. منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
راوی: دوست شهید
*معنای زندگی
مرتضی دل‌بسته بود، ناله‌های شبانه‌اش دردی جانکاه در دل داشت، که با هق‌هق گریه می‌آمیخت. سید بارها و بارها بر ایمان از شهادت گفت: از رفتن به سوی نور، پرواز کردن، بی‌دل شدن، سجده‌گاه خویش را با خون، سرخ نمودن، و راهی بی‌پایان تا اوج هستی انسان گشودن. به یاد دارم که در مورد زندگی و مرگ گفت: «زندگی کردن با مردن معنی می‌یابد، کلید ماجرا در مردن است، نه زندگی کردن». چگونه مردن برایش مهم بود؛ و خداوند آرزویش را به سر منزل مقصود رساند. منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
راوی: دوست شهید
حاجی نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت: «بیشتر شب‌ها آنها را در پایگاهای بسیج محلات نشان می‌دهم،‌ امشب عذر آنها را می‌خواهم،اما آقا سعید فردا شب حتماً با فیلم‌ها بیا». آوینی جوانان را از دریچه دوربین به معرکه عشق می‌کشاند؛ آنگاه آن‌ها را در برهوت رها می‌کرد؛ تا خود چاره این زخم بی‌هنگام را بیابند. 1- این فیلم در مورد بوسنی است. منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
راوی: بهزاد
*گلچین بیقراری
سپیده صبح رسید، جاده هویزه غوغایی داشت،سراب بیابان انسان را در ورطه حیرت می‌کشاند، حاجی و آهنگران همراهم بودند، حاج صادق از گذشته‌ها می‌گفت و مرتضی مثل ابر بهار می‌گریست. چون ابری بر سر خاکی، آن روز فهمیدم بی‌سبب نیست که حسین (ع) سید فاتحان خون از میان شیعیانش اندک نفراتی را برگزید. گزینش امام عشق (ره) گزینش بی‌قراری است. او به دنبال دل شیدا، در میان رسوایان تاریخ گل‌چین می‌کند، مرتضی نیز گل سرخی در میان گلستان شوریدگان بود. مردی آسمانی که عصاره روح دردمندش، خدا بود. منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
راوی: دوست شهید
*قداست اشک
مراسم نماز جمعه به پایان رسید، در حوالی چهار راه لشگر با حاجی و بچه لشگر بیست و هفت ایستادیم. صدای شادی و خنده همگی به آسمان بلند شد؛ قبل از خداحافظی یکی از نیروها یاد گردان «سیف» را زنده کرد. خاطرات آخرین شب فروغ ستارگان گردان سیف، دل همه را لرزاند، هنوز سخنان او به پایان نرسیده بود که سید آرام و بی‌صدا اشک‌هایش جاری شد. پرسیدم حاجی چرا گریه می‌کنی؟» گونه‌هاش تر گشت، بغضش را فرو خورد و گفت: «شما نمی‌دانید چه کاری کرده‌اید، شما نمی‌دانید آن شب بر این بچه‌ها چه گذشته!» اشک‌های مرتضی صداقت بی‌ریایش بود، که گونه‌های لرزانش را متبرک می‌ساخت. قطراتی به قداست تمام عبادت‌های یک زاهد. منبع: <ref>کتاب راز خونصفحه 30</ref>
*تشییع با شکوه
اواخر فروردین ماه بود، پیکر خونین و خسته سید مرتضی بر دوش امت حزب‌الله در مقابل حوزه هنری تشییع می‌شد،‌ همین لحظه اتومبیل حامل مقام معظم رهبری در خیابان سمیه ایستاد،‌ برای ادای احترام به شهید علی‌رغم مسائل امنیتی از ماشین پیاده شد،‌ پیکر سرباز دلخسته خویش ایستاد، و زیر لب زمزمه نمود، «انا لله و انا الیه راجعون» نگاهی به اطراف انداخت، در جست و جوی خانواده شهید بود. آقا آرام و بی‌صدا در حالیکه چشم به تابوت سید مرتضی دوخته بود، به راه افتاد خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته مقام معظم رهبری را به دنبال پیکر سربازش در ذهن دارد. و چه سخت است،‌ سربازی را در مقابل چشمان مولا و مقتدایش به خاک بسپاری، و چه بغضی در دل دارد، سالاری که فرزند،‌ و سردار فاتح قلبش را به خاک می‌سپرد. منبع: <ref>کتاب راز خون صفحه 30</ref>
*مروارید گم شده رهبر
همه می‌دانستند آن روز مراسم خاکسپاری سید مرتضی آوینی است، قرار نبود آیت‌الله سید علی خامنه‌ای در این مراسم باشکوه شرکت کنند، در اولین ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند: «من دلم گرفته، دلم غم دارد، می‌خواهم بیایم تشییع پیکر پاک شهید آوینی. من افتخار می‌کنم به وجود این بچه‌های نویسنده و هنرمندی که در این مجموعه حوزه هنری تلاش می کنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانی‌اش را می‌بیند، همین‌طور دوست دارد به ایشان علاقمند بشود». دل بی‌قرار رهبر در جست و جوی مروارید گم شده سپاهش بود، که اینک بر دوش هزاران ایرانی مسلمان به سمت بهشت‌زهرا می‌رفت، و باز هم آقا صبور،‌ و سرافراز غم فراق یکی دیگر از مرواریدانش را به جان می‌خرید. منبع: <ref>کتاب راز خون صفحه 30</ref>
عافیتطلبان توهمات خویش را متظاهر در وجود کسی تشخیص دادند که نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود که در این روزگار هم که از ارزش‌های جنگ جز خاطره‌ای گنگ نماند،روایت فتح» می‌ساخت. و وای بر ما اگر با این شتاب به چنبره عقل‌های عادت‌زده خود گرفتار آییم و بار دیگر به بهانه آشنایی با او،‌ خود بگوئیم و به بهانه بیان رنج او،‌ خود را بازگوئیم. منبع: <ref> کتاب راز خون</ref>
راوی: همسر شهید
در روز تشییع جنازه از دیدن آن خیل دلسوختگان بر خود لرزیدم. چگونه او در تنهایی خود این همه عاشق داشت؟ بسیار گفتند و شنیدیم که او لیاقت شهادت داشت. شهادت حقش بود. باب شهادت به روی شایستگان باز است. چگونه باور کنم؟ این روزگار که روزگار شهادت نیست. او همواره در پی جاودانگی بود. از مرگ نمی‌هراسید و باور داشت که این تن نه جای پروراندن کرم است، پیله‌ای است تا که پروانه آن را بشکافد و آن همه بر گرد شمع ولایت طواف کند، تا خود شمع صفت شود و در مدح عشق، کربلا، ندای هل من ناصر ینصرنی، را ندای حق‌طلبی تمام اعصار را لبیک گوید،‌ کربلا را در فکّه یافت و از همان جا نیز به یاران امام حسین (ع) پیوست. منبع: <ref> کتاب راز خون</ref>
راوی: همسر شهید
*امام خمینی (ره)
ساعت 6:30 صبح شنبه خبر مجروحیت آوینی را به من دادند، اما دلم گواهی می‌داد او به شهادت رسیده است با این همه برای چند لحظه سخن عقلم را باور کردم: «هنوز می‌تواند بیندیشد و قلم بزند، هنوز می‌تواند با صدایش که در چند ماه اخیر گرفته بود، روایت فتح را بخواند، پس مهم نیست. با خود اندیشیدم:«چرا هرچه معالجه کرد، گرفتگی صدایش برطرف نشد،‌ با اینکه دکتر قول داده بود که حنجره‌ای را که در خدمت اسلام است خیلی زود مداوا خواهد کرد». تنها آن زمان که خبر شهادتش را شنیدم، دریافتم که حضرت امام (ره) چگونه با زبان شعر این خبر را شب قبل به من داده بود، و من نفهمیدم و این چه حکایتی است که حضرت امام (ره) منادی سفر او به کوی دوست بودند؟ عادات، بندهایی هستند که ما را زمین گیر کرده‌اند و حتی آنگاه که نشانه‌هایی اینچنین بر ما نازل می‌شود، باز در پرده‌ایم و غافل. منبع: <ref>کتاب هسفر خورشید</ref>
راوی: همسر شهید
*مرده اوئیم و بدو زنده‌ایم
مراسم عید بود مرتضی حال عجیبی داشت،‌ و بازدید آن سال برای او جلوه‌ای دیگر داشت. همه ما متوجه تغییر روحیات او شده بودیم. نگران شدم اماسعی کردم کسی از این موضوع مطلع نشود. یک شب همینطور که با هم صحبت می‌کردیم. گفت: «نمی دانم این روزها چه خوبی کرده‌ام که خدا این حال خوب را به من داده است». مرتضی ماه‌ها بود که آسمانی شده بود اما عقل زمینی، قدرت درک عشق او را نداشت، عاشقان زمین را تنگنای محبس درد می‌دانند و زمانی که پیک وصال فرا می‌رسد از شادی و شعف در پوست خود نمی‌گنجند و ذکر قلب و روحشان این است که: «مرده اوئیم و بدو زنده‌ایم». منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
*شهید آشنا
روزی که به پاکستان رسیدیم سید عجیب دلشاد بود، یک روز به کنار مزار عارف حسینی رفتیم. آقا مرتضی نشست، کنارمزار و برای ساعتی گریه کرد معاون شهید عارف حسینی آنجا بود. با چشمانی شگفت‌زده به او نگریست! با تعجب پرسید: «شما قبلاً ایشان را دیده بودید» سید مرتضی اشک‌هایش را پاک کرد و از کنار مزار برخاست و گفت: «خیر،‌ من قبلاً ایشان را ندیده بودم». مرتضی تمام شهدا را می‌شناخت، خون همه آن‌ها در رگ‌های او می‌جوشید. چهره هر شهیدی را که می‌دید می‌گفت: «فکر کنم روزی من او را دیده‌ام اما همه آنان را مرتضی به چشم یقین دیده بود. شب‌های سید شب‌های نجوا با شهیدان بود». منبع: <ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
*حج و تولدی دوباره
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم:«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت: «بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربی‌ها پدر را در آوردند. کاخ ساخته‌اند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنی‌هاشم را خراب کرده‌اند. کاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم: «حاجی تو که قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد: «نمی‌دانم اما احساس می‌کنم این‌بار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم. این‌بار هیجان عجیبی داشت. با خوشحالی گفت: «این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آن‌ها گرفتم که ای کاش قبلاً با این‌ها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسه‌ای که در این‌ها می‌دیدم. به یکی از جانبازانی که نابینا بود گفتم: «دوست نداشتی یک بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید: «چرا یک‌بار دیگر می‌خواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد: «نه» پرسیدم: «چطور؟» گفت: «در مورد چیزی که به خدا دادم و معامله کردم نمی‌خواهم فکر بکنم. بدنم می لرزید، فهمیدم که عجب آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌کنند ما کجا، اینها کجا»<ref>کتاب همسفر خورشید</ref> 
منبع: کتاب همسفر خورشید
*بال در بال ملائک
یازدهم فروردین ماه سال 1372 حاجی را در اهواز دیدم، حاجی برای ادامه حقیقت جنگ به آنجا آمده بود. به خنده گفت: «تهران دنبالت می‌گشتم. اهواز گیرت آوردم! خودت را آماده کن، با عکس‌هایت، برای روایت خرمشهر... . صحبت به درازا کشید. حاجی گفت: «این تلخی‌ها همیشه مثل شهادت شیرین است و این طبیعت حیات انسان می‌باشد که با غلبه به رنج‌ها و آرمان‌ها زنده بماند و من هم مظلومیت بسیجیان را غریبانه می‌بینم و خودم نیز در این مظلومیت قرار گرفته‌ام اما زمانی که آقا دوباره موتور روایت فتح را روشن کرد من دوباره جان گرفتم و امید آقا به دل‌ها است که در این خانه وجود دارند. اشک‌های رهبر با اشک‌های بسیجیان مخلوط شد مرتضی بال در بال ملائک پرواز کرد. سرود لاله‌ها دوباره جان گرفت و دوربین من پس از چهار سال با ریختن اشک به کار افتاد.<ref>کتاب همسفر خورشید</ref> 
منبع: کتاب همسفر خورشید
http://www.aviny.com/Aviny/khaterat.aspx#1
 
==پانویس==
<references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش