ویرایش‌ها

شهید حسن اسفندیاری

۳۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۲
آقای هادی حسن پور با چفیه و لباس نظامی ‌ بازی میکرد و همه ما پشت یک سنگ بزرگ کمین کرده بودیم. یک مرتبه یک سید بزرگوار دست آقا هادی را گرفت و دیگری هم که سوار بر اسبی بود ‌ یک شاخه گل به من داد و گفت این را به خانواده ات بده . بعدها در خواب به من می‌گفتند: که این گل را حضرت محمد(ص) را به تو داده است.روز بعد صبح من این خواب را برای مادرم تعریف کردم. مادرم گفت: که ‌این خواب را پیش هیچ کس تعریف نکن . ظهر همان روز مامنزل یکی از اقوام ناهار دعوت بودیم. ‌ مادرم گفت من می‌دانم پسرم شهید شده و من به مهمانی نمی آیم .بعد از آنکه ما به مهمانی رفتیم دو نفر پاسدار به خانه ما آمدند ‌و به مادرم گفتند: که حسن دستش قطع شده و مجروح شده است. ولی پدرم گفت: من دلم مثل سنگ است راستش را بگویید. بعد جریان شهادتش را به ما گفتند.<ref>سایت شهدای ارتش</ref>
منبع: سایت شهدای ارتش==پانویس==<references/> 
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_اسفندیاری}}
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش