ویرایش‌ها

شهید علیرضا موحدی دانش

۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۰۷:۳۵
جایگزینی متن - 'لشکر' به 'لشگر'
عراق بعد از دو شکست سنگینی که در [[عملیات فتح المبین]] و [[عملیات بیت المقدس|بیت المقدس]] از ایران خورده بود، دنبال فرصتی می‌گشت تا به ترمیم قوای ازدست رفته‌اش بپردازد و اسرائیل این فرصت را با حمله به لبنان، برای کشور عراق ایجاد کرد. مردم مظلوم جنوب لبنان مورد تهاجم اسرائیل قرار گرفتند و به ناچار بخشی از نیروهای ما راهی لبنان شدند. از جمله فرماندهانی که این نیروها را تحت امر داشتند علی بود.
عصر بود که برای سوار شدن به هواپیما در فرودگاه بودیم. قرار بود ابتدا به [[کشور سوریه|سوریه]] و سپس از آنجا به [[کشور لبنان|لبنان]] برویم. [[سرلشکرسرلشگر]] زهیرنژاد رئیس ستاد مشترک [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش جمهوری اسلامی]] - برای بدرقه بچه‌ها آمده بود. پای پلکان هواپیما ایستاده بود و یکی یکی با افراد دست می‌داد و روبوسی می‌کرد.
من پشت علی ایستاده بودم و می‌دانستم علی بی شوخی ازاینجا نمی‌گذرد. نوبت به او رسیده بود. سرلشکر سرلشگر دستش را دراز کرد تا دست بدهد. علی دست مصنوعی‌اش را درآورد توی دست سرلشکر سرلشگر گذاشت. یک دفعه سرلشکر سرلشگر تکانی خورد. صدای خنده همه بلند شد.
سرلشکر سرلشگر هم خندید. از روبوسی ای که با علی کرد، متوجه شدیم همدیگر را خوب می‌شناسند. او بااستفاده از دستش زیاد شوخی می‌کرد، مثلاً هنگام خداحافظی با دوستان، دستش را درمی آورد و می‌گذاشت توی دستا آن‌ها و می‌گفت: دست علی به همراهت. روز اول که به سوریه رسیدیم، قرار شد به صورت رسمی به حرم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها برویم. شروع به سینه زنی کردیم و به طرف حرم راه افتادیم. اطراف زینبیه شیعیان بسیاری سکونت دارند. با این کار ما همه بیرون آمدند. علی شعار می‌داد و بچه‌ها سینه می‌زدند. یک فضای معنوی عجیبی حاکم شد. بچه‌ها علی را روی دوش گرفتند و علی فریاد می‌زد:
هذا نداءالامام، یا ایهالامسلمون التزموابالاسلام/
۲٬۹۰۰
ویرایش