== خاطرات ==
=== بیتالمال ===
در محوطه پد قدم میزدیم که آقا مهدی متوجه وضعیت غیربهداشتی سنگرها شد و شروع به جمع آوری آشغالهای اطراف سنگر کرد. خجالت میکشیدیم که فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]] زبالههای ما را جمع کند. میخواستیم برویم و نگذاریم؛ اما میدانستیم که زیر بار نمیرود هیچ، عصبانی هم میشود. برای همین آستینهایمان را بالا زدیم و به کمکش رفتیم. کمی از محوّطه را تمیز کرده بودیم که آقا مهدی از میان زبالهها یک بسته صابون پیدا کرد و گفت: ببینید با بیتالمال مسلمین چه میکنند؟ میدانید اینها را چه کسانی به جبهه میفرستند؟ میدانید از پول چه کسانی اینها تهیه میشود؟ چه جوابی به خدا دارید؟ خیلی عصبانی بود. زیر لب تکرار میکرد: نمیتوانیم جواب خدا را بدهیم. بسته صابون را از جلو چشم آقا مهدی دور کردم. وقتی برگشتم، آقا مهدی به طوری که دیگران هم بشنوند زیر لب زمزمه میکرد: ایّها المؤمنون النظافة من الایمان. یک باره مثل آن که چشمش به چیز گران قیمتی خورده باشد، به کنار یکی از سنگرها رفت، یک قوطی حلبی را برداشت و با عصبانیّت گفت: این چه وضعی است؟ چرا کفران نعمت میکنید؟ چرا کوتاهی میکنید؟ مسئول اینجا را پیدا کنید مسئول اینجا کیه؟ بیاید جواب بدهد. حلب حاوی خرما را به داخل سنگر بردم. این بار وقتی برگشتم، مهدی گفت: «آقا طیب، اگر ما بدانیم که اینها را چطوری برای ما میفرستند، اگر بدانیم اینها را بیوه زنها، مادران و فرزندان شهدا از روزی خود میزنند و به جبهه میفرستند، این طور نمیکنیم. <ref name="sobh" />
=== پاسخ خدا ===
=== شهادت ===
مهدی مرا فرستاد سراغ نیروهای سمت شهرک؛ نمیخواست من آن جا باشم. اما آن روز مدام نگران مهدی بودم. سریع پیام او را به نیروها رساندم و برگشتم. دوباره گفت: برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟ خودش هم [[RPG 7|آرپیجی]] به دست از سیل بند بالا رفت. هنوز چند قدمی از او فاصله نگرفته بودم که صدای گلوله ای بلند شد. برای خودم هم عجیب بودم که در میان آن همه صدای تیراندازی، صدای گلوله ای برجا میخکوبم کند. دلم فرو ریخت. دلواپس آقای مهدی بودم. میدانستم که پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحهها را تحریک میکند. یک لحظه به عقب نگاه کردم. فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکر لشگر عاشورا]] با فرقی شکافته در قتلگاه بود. بچهها او را سریع در قایق گذاشتند تا به عقب برگردند. اما [[RPG 7|آرپیجی]] زنهای [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی]] همزمان به تنها قایق روی آب شلیک کردند و دیگر هیچ نشان و اثری از مهدی باکری، سالار کربلای ایران باقی نمیماند.<ref name="sobh" /> - راوی: شهید علی اکبرکاملی
=== راننده تویوتا ===
=== سرعت غیرمجاز ===
به دستور او، روی کیلومترشمار ماشینهای [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]]، علامتی زده شده بود که برای مشخص کردن سرعت مناسب در حرکت بود. در این علامتها که هنوز هم روی ماشینهایی که از آن زمان به جا مانده هست، روی کیلومترشمارها سه رنگ سفید و زرد و قرمز زده شده بود. تا شصت کیلومتر با رنگ سفید، از شصت تا نود با رنگ زرد و از نود به بالا با رنگ قرمز مشخص شده بود. آقا مهدی خیلی روی این قضیه حساس بود.
یک بار که در جاده منتظر ماشین بود، یکی از ماشینها که اتفاقاً از ماشینهای [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]] هم بود، ایشان را سوار میکند. سرعت ماشین بیش از حد مجاز بوده، آقا مهدی به راننده تذکر میدهد که «فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکرتونلشگرتون]] دستور داده تند نرین، شما چرا اینقدر تند میری؟» راننده میگوید: «فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]] گفته؟» و بعد از اینکه با زدن دنده چهار، سرعت ماشین را بیشتر میکند. میگوید: «این هم به عشق فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]].»
وقتی نزدیک مقر [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]] میشوند، راننده میبیند که همه به آقا مهدی احترام میگذارند. از او میپرسد: «تو کی هستی که اینقدر همه بهت احترام میذارن؟» آقا مهدی جواب میدهد: «همونی که به عشقش زدی دنده چهار.» راننده دستپاچه میشود و نمیداند چه بگوید و چه بکند که آقا مهدی او را نصیحت میکند و از او میخواهد که به دستورات احترام بگذارد. <ref name="sobh" /> - راوی: قهرمان زارع
=== جنازههای عراقی ===
== خاطرات ==
=== بیتالمال ===
در محوطه پد قدم میزدیم که آقا مهدی متوجه وضعیت غیربهداشتی سنگرها شد و شروع به جمع آوری آشغالهای اطراف سنگر کرد. خجالت میکشیدیم که فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]] زبالههای ما را جمع کند. میخواستیم برویم و نگذاریم؛ اما میدانستیم که زیر بار نمیرود هیچ، عصبانی هم میشود. برای همین آستینهایمان را بالا زدیم و به کمکش رفتیم. کمی از محوّطه را تمیز کرده بودیم که آقا مهدی از میان زبالهها یک بسته صابون پیدا کرد و گفت: ببینید با بیتالمال مسلمین چه میکنند؟ میدانید اینها را چه کسانی به جبهه میفرستند؟ میدانید از پول چه کسانی اینها تهیه میشود؟ چه جوابی به خدا دارید؟ خیلی عصبانی بود. زیر لب تکرار میکرد: نمیتوانیم جواب خدا را بدهیم. بسته صابون را از جلو چشم آقا مهدی دور کردم. وقتی برگشتم، آقا مهدی به طوری که دیگران هم بشنوند زیر لب زمزمه میکرد: ایّها المؤمنون النظافة من الایمان. یک باره مثل آن که چشمش به چیز گران قیمتی خورده باشد، به کنار یکی از سنگرها رفت، یک قوطی حلبی را برداشت و با عصبانیّت گفت: این چه وضعی است؟ چرا کفران نعمت میکنید؟ چرا کوتاهی میکنید؟ مسئول اینجا را پیدا کنید مسئول اینجا کیه؟ بیاید جواب بدهد. حلب حاوی خرما را به داخل سنگر بردم. این بار وقتی برگشتم، مهدی گفت: «آقا طیب، اگر ما بدانیم که اینها را چطوری برای ما میفرستند، اگر بدانیم اینها را بیوه زنها، مادران و فرزندان شهدا از روزی خود میزنند و به جبهه میفرستند، این طور نمیکنیم. <ref name="sobh" />
=== پاسخ خدا ===
=== شهادت ===
مهدی مرا فرستاد سراغ نیروهای سمت شهرک؛ نمیخواست من آن جا باشم. اما آن روز مدام نگران مهدی بودم. سریع پیام او را به نیروها رساندم و برگشتم. دوباره گفت: برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟ خودش هم [[RPG 7|آرپیجی]] به دست از سیل بند بالا رفت. هنوز چند قدمی از او فاصله نگرفته بودم که صدای گلوله ای بلند شد. برای خودم هم عجیب بودم که در میان آن همه صدای تیراندازی، صدای گلوله ای برجا میخکوبم کند. دلم فرو ریخت. دلواپس آقای مهدی بودم. میدانستم که پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحهها را تحریک میکند. یک لحظه به عقب نگاه کردم. فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکر لشگر عاشورا]] با فرقی شکافته در قتلگاه بود. بچهها او را سریع در قایق گذاشتند تا به عقب برگردند. اما [[RPG 7|آرپیجی]] زنهای [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی]] همزمان به تنها قایق روی آب شلیک کردند و دیگر هیچ نشان و اثری از مهدی باکری، سالار کربلای ایران باقی نمیماند.<ref name="sobh" /> - راوی: شهید علی اکبرکاملی
=== راننده تویوتا ===
=== سرعت غیرمجاز ===
به دستور او، روی کیلومترشمار ماشینهای [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]]، علامتی زده شده بود که برای مشخص کردن سرعت مناسب در حرکت بود. در این علامتها که هنوز هم روی ماشینهایی که از آن زمان به جا مانده هست، روی کیلومترشمارها سه رنگ سفید و زرد و قرمز زده شده بود. تا شصت کیلومتر با رنگ سفید، از شصت تا نود با رنگ زرد و از نود به بالا با رنگ قرمز مشخص شده بود. آقا مهدی خیلی روی این قضیه حساس بود.
یک بار که در جاده منتظر ماشین بود، یکی از ماشینها که اتفاقاً از ماشینهای [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]] هم بود، ایشان را سوار میکند. سرعت ماشین بیش از حد مجاز بوده، آقا مهدی به راننده تذکر میدهد که «فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکرتونلشگرتون]] دستور داده تند نرین، شما چرا اینقدر تند میری؟» راننده میگوید: «فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]] گفته؟» و بعد از اینکه با زدن دنده چهار، سرعت ماشین را بیشتر میکند. میگوید: «این هم به عشق فرمانده [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]].»
وقتی نزدیک مقر [[سپاه عاشورا|لشکرلشگر]] میشوند، راننده میبیند که همه به آقا مهدی احترام میگذارند. از او میپرسد: «تو کی هستی که اینقدر همه بهت احترام میذارن؟» آقا مهدی جواب میدهد: «همونی که به عشقش زدی دنده چهار.» راننده دستپاچه میشود و نمیداند چه بگوید و چه بکند که آقا مهدی او را نصیحت میکند و از او میخواهد که به دستورات احترام بگذارد. <ref name="sobh" /> - راوی: قهرمان زارع
=== جنازههای عراقی ===