ابراهیم پس از ابراز لیاقت در طول مبارزات و فعالیتها، چه قبل و چه پس از انقلاب اسلامی، در تشکیل [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]] قمشه نیز نقش چشمگیری داشت. او عضویت در شورای فرماندهی [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]] و مسئولیت واحد روابط عمومی را به عهده گرفت و فعالیتهای خود را بعدی تازه بخشید. به دنبال غائله [[کردستان]]، به شهرستان [[شهر پاوه|پاوه]] عزیمت کرد و مسئولیت روابط عمومی [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] آن جا را به عهده گرفت. پس از یک سال خدمت در [[کردستان]]، به همراه [[حاج احمد متوسلیان]]، به مکه مشرف شد. با [[شهادت]] «[[شهید ناصر کاظمی|ناصر کاظمی]]» به فرماندهی [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] [[شهر پاوه|پاوه]] منصوب شد و تا آغاز [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ تحمیلی]] در این سمت باقی ماند. با شروع [[عملیات رمضان]]، در تاریخ 23/4/61 در [[منطقه شرق بصره]]، فرماندهی [[لشگر بیستوهفت محمد رسول ا... صلیاللهعلیهوآله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی |تیپ 27 محمد رسول(ص)]] را به عهده گرفت و بعدها با ارتقاء این یگان به لشکر، لشگر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهی آن لشکر لشگر انجام وظیفه کرد. در [[عملیات مسلم بن عقیل]] (ع) و [[عملیات محرم|محرم]] در سمت فرمانده [[قرارگاه ظفر]]، سلحشورانه با دشمن متجاوز جنگید. در [[عملیات والفجر مقدماتی]]، مسئولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل: [[لشگر بیستوهفت محمد رسول ا... صلیاللهعلیهوآله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشکر لشگر 27 حضرت رسول (ص)]]، [[سپاه 31 عاشورا|لشکر لشگر 31 عاشورا]]، [[لشکر لشگر پنج نصر سپاه پاسدران انقلاب اسلامی|لشکر لشگر 5 نصر]] و [[تیپ ده سیدالشهدا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ 10 سیدالشهدا]] بود، به عهده گرفت. سرعت عمل و صلابت رزمندگان [[لشگر بیستوهفت محمد رسول ا... صلیاللهعلیهوآله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشکر لشگر 27]] تحت فرماندهی او در [[عملیات والفجر 4|عملیات والفجر چهار]] و تصرف [[ارتفاعات کانی مانگا]] هرگز از خاطرهها محو نمیشود.
اوج حماسهآفرینی این سردار بزرگ در عملیات [[عملیات خیبر|خیبر]] بود. در این مقطع، حاج همت تمام توان خود را به کار گرفت و در آخرین روزهای حیات دنیویاش، خواب و خوراک و هرگونه بهرهی مادی از دنیا را بر خود حرام کرد و با ایثار خون خود برگی خونین در تاریخ دفاع مقدس رقم زد. سرانجام، فاتح [[عملیات خیبر|خیبر]] - سردار بزرگ اسلام حاج محمد ابراهیم همت- در تاریخ 19 اسفندماه سال 1362 در [[منطقه جزیره مجنون|جزیره مجنون]] به دیدار معبود خویش شتافت و به جمع دوستان شهیدش ملحق شد. روحش شاد و یاد جاودانهاش گرامی باد.<ref name="isna">نرم افزار شاهد</ref>
آمریکا، در رژیم شاه در بطن تشکیلات ارتش بود. چنان که اگر زمانی به دولت ایران، یعنی دولت شاه، دستور داده میشد، عراق و کلاً دولت بعث عراق تهدید شود و از مرزهای غرب کشور یعنی قصر شیرین ـ خانقین یا نفت شهرـ خانقین و یا سو مار ـ من دلی و از طریق جاده اصلی خانقین ـ بغداد و یا من دلی ـ بغداد ارتش وارد شود و بغداد را تصرف کند. وقتی که آمریکا به طور کامل از تمام این موارد خبر دارد، این صحنهها را به عراق تذکر دادند؛ تمام اینها گفته شده بود و این بنا به گفته خود اسرای عراقی است. آنها که در قبل از حمله گوش کرده بودند به تهدیدهای سیاسی دولت عراق، متوجه هستند که عراق آمادگی حمله داشت و غیر از عراق هیچ کشوری آمادگی حمله را نداشت و آمریکا منتظر فرصت بود. برنامه آمریکا این بود که اگر بنیصدر خائن نتوانست نظام جمهوری اسلامی را به انحطاط بکشاند و سبب سقوطش بشود و اگر آن حرکتهای منافقین در دانشگاه تهران و سخنرانیها و حرکتهای نظامی و آن خیانتهایی که او در شروع جنگ کرد موجب تأمین نظر آمریکا نشد. جنگ را آغاز کند؛ چرا آمریکا جنگ را آغاز کند؟ به علت اینکه نظام یک مملکت و سیستم یک مملکت، کمر آن مملکت است و اگر این سیستم و نظام شکسته شود، در حقیقت کمر آن مملکت شکسته میشود و شما برادران عزیز، هوشیار باشید.
در غرب سه لشکر لشگر گرفتار بودند: لشکرهای لشگرهای 64 و 28 و 81 که درگیر با ضد انقلاب بودند و قدرت جابجایی و نقل و انتقال از کردستان را نداشتند. در تمامی محورهای سقز، بانه و سردشت و بوکان و مهاباد و پاوه و ماکو و کامیاران و سنندج درگیری بود. گارد جاویدان به علت اینکه شاهنشاهی بود و چند تیپ مخصوص و ویژه شاه، آمریکا انتظار این را داشت که اینها همه منحل شوند. لشکر لشگر 77 در خراسان و 16 در قزوین، تماماً فقط به علت ترس آمریکا از روسیه تشکیل شده بودند و تشکیل این سه لشکر، لشگر، خصوصاً لشکرهای لشگرهای زرهی به خاطر ترس آمریکا از نیروهای زرهی روسیه بود و اگر میبینیم مثلاً لشکر لشگر 16 قزوین در قزوین تشکیل میشود، علتش ترس از روسیه شوروی در شمال است و علت اینکه لشکر لشگر 93 زرهی در خوزستان تشکیل میشود، علتش ترس از ارتش عراق است که یک ارتش روسی است؛ این یعنی تحمیل خواستهها. چنان که حتی جایگزین کردن یک لشکر لشگر در سیستم و نیروی نظامی شاه بر اساس خطوطی بود که آمریکا تحمیل میکرد که آن هم به علت ترس از روسیه و مقابله ارتش شاه با روسیه، نه به خاطر ایران و مملکت ایران بلکه به خاطر منافع آمریکا بود. نیروی هوایی آن، اینچنین بود و نیروی دریاییاش نیز همین طور.
لذا آمریکا این خط را به صدام داد که عراق از غرب تا جنوب یک هزار و سیصد کیلومتر مرز با دشمن، که اسمش را گذاشته دشمن فارس، دارد. یعنی از غرب، پیرانشهر، بانه، سردشت، مریوان، بوکان، قصر شیرین، نفت شهر، سومار، ایلام، مهران و جنوب تا بندر فاو هزار و سیصد کیلومتر مرز است. آمریکا این فکر را به صدام داده بود که ای صدام، تو در مملکت در شروع جنگ دوازده لشکر لشگر داری؛ پنج لشکرت لشگرت زرهی است، پنج لشکرت لشگرت پیاده است و دو لشکر لشگر مکانیزه است و دستنخورده و لشکرهای لشگرهای کامل و از پشتیبانی ناسیونالیستی کشورهای عربی خاورمیانه من دی و پشتیبانی ابرقدرت آمریکا را خواهی داشت. در جنوب، ایران یک لشکر لشگر بیشتر ندارد که آن هم به نام لشکر لشگر 92 زرهی است. حمله کنید و این لشکر لشگر را از هم بپاشید و در عرض چهل و هشت ساعت جنوب را از ایران جدا کنید و خودمختار کنید. این حرکت در غرب نیز همین طور پیشبینیشده بود.
ای عزیزان، در شروع حرکت عراق پیشبینیشده بود که در همدان رادار حساسی است و میتواند تمام نیروهای عراقی را که وارد خاک ایران میشوند شناسایی کند. لذا این پیشبینیشده است که قبل از حرکت، یک کودتا در نوژه بشود که شد و رادار از کار بیفتد و حتی این پیشبینیشده بود که برای تسریع سقوط انقلاب در حرکت نوژه جماران هم هدف باشد، یعنی با حرکت نوژه همدان، در حین آمادگی دولت و ارتش صدام، در نوژه کودتایی شود و هواپیما بلند شود و جماران را بمباران کند و دولت ساقط شود و امام عزیز از بین برود و به دنبال این حرکت ارتش عراق وارد ایران شود و گروگانها نجات پیدا کنند و انقلاب ایران ساقط گردد. این حرکت به طوری طراحی شده بود که در نوژه پس از انجام کودتا ـ که به حول و قوه الهی حرکت کودتای اینها و حرکت منافقانه اینها در تهران و جماران شکست خوردـ رادار را وصل کنند.
حرکت بعدی همین لشکر لشگر 92 زرهی در جنوب بود ـ که با توجه به خیانتهای دولت موقت، در آینده باید تحلیل شود و در مورد آن کتابها نوشته و در تاریخ انقلاب آورده شود ـ و آن این بود که در نظام ارتشی ـ آن برادران عزیز که خدمت کرده باشند خبر دارندـ راننده تانک اگر از اهالی قزوین است ممکن است در لشکر لشگر 92 زرهی اهواز خدمت کند. حال اگر این شخص را به شهرستان خودش بفرستند مجبور است از لشکر لشگر زرهی برود و در لشکر لشگر پیاده خدمت کند. یعنی شخص اگر خدمه تانک است باید برود در شهر خودش. در قسمت پرسنلی کار کند و این را آمریکا دقیقاً همان طور که در ارتش و سیستم خودش اعمال کرده در ارتش زمان شاه نیز پیاده کرده بود بعد از انقلاب، دولت موقت این را آزاد کرد و این یک خیانت آشکار بود به انقلاب و شهید سپهبد قرنی به این وضع خیلی اعتراض داشت و آن عزیزانی که از دست رفتند و آن افسران مؤمنی که از اول جنگ بودند و بعد شهید شدند، همه اعتراض داشتند به این مطلب که رها کردن نیرویی که در یک واحد تخصّص داشت و سالیان دراز از بودجه مملکت هزینه شده تا آنها مهارت پیدا کنند، اگر اینها را برداریم و بفرستیم شهرستان خودشان، میروند در یک واحد دیگر که در آن تخصّص ندارند و این کار بیهودهای است و بسیاری از واحدهای ارتش که پس از انقلاب بههمریخته بود و تازه میخواستیم آنها را متشکل کنیم به این صورت به هم ریختند. خدمه تانک رفت در شهرستان خودش، در واحد پرسنلی مشغول شد. این کار در رابطه با لشکر لشگر 92 شدت بیشتری گرفت. یعنی قبل از حمله، یک تیپ از این لشکر لشگر در «عین خوش» بود و تیپ دیگرش در فکه. روی این لشکر لشگر حساب شده بود که در کودتا از آن استفاده شود و چنین شد و شکست طرح کودتا باعث شد که پنجاه درصد کادر این لشکر لشگر اخراج شوند و این لشکر لشگر کار آیی نظامی خود را از دست بدهد.
تمام این زمینهها برای یک حمله گسترده آماده شده بود و حملههای هوایی پیشبینیشده بود. خطوط هوایی در نقشه معلوم شده بود. مانند حمله اسرائیل به اعراب، در جنگهایی که داشت و عراق میخواست در عرض چهل و هشت ساعت نظام ایران را بر هم بزند و باعث سقوط ایران بشود و چه شد که دشمن نتوانست این کار را بکند؟ با توجه به اینکه دو لشکر لشگر را به غرب اعزام نمود و با بیش از هشت لشکر لشگر به طرف جنوب حرکت کرد. چه عاملی باعث شد که دشمن در کرخه ماند؟ پس از توطئه بنیصدر که نگذاشت برادران ما کالاهایمان را از گمرک خرمشهر عبور دهند و بیست و یک میلیارد دلار کالا در آنجا توسط عراق به غارت رفت و نگذاشت قطعات فانتوم از پادگان تحویل شود و بسیاری از قطعات فانتوم در آنجا به غارت رفت، بعد از این تفاسیر چرا عراق در بیست کیلومتری اهواز ماند؟ چرا عراق نتوانست کاری از پیش ببرد؟ چرا عراق بی فکری کرد و از قسمت امامزاده عباس با یک گردان حرکت نکرد تا در پل دختر جبهه جنوب را ببندد و جنوب را جدا کند و… و بسیاری از این چراها.
عراق در قسمت جنوب در دو محور، حرکت خودش را برای داخل شدن آغاز کرد؛ یکی محور عین خوش ـ فکه که خودش دو خط را عقبه داشت: یکی عقبه دهلران ـ عین خوش ـ جسر نادری ـ پل کرخه و دیگری فکه ـ چنانه بود. در قسمت خرمشهر جناح اصلی دشمن دو قسمت میشد؛ یکی از سمت شلمچه بود به سمت خرمشهر و یکی از اهواز و عبور از کوشک و طلائیه و جفیر و آمدن به سمت اهواز. این محورهایی بود که عراق در روزهای اول حمله، مورد استفاده قرار داد. در مقابل آنها هم نیرویی نبود. یک افسر نیروی هوایی عراق گزارش میکند که: «من با جیپ از کنار کرخه عبور میکردم و رفتم به سمت اندیمشک و به جایی رسیدم که با چشم خود پادگان نیروی هوایی را دیدم و برگشتم.» میگوید: «من پادگان نیروی هوایی را دیدم.» در این پادگان نیروی هوایی چه تجهیزاتی بود و چقدر نیرو بود؟ هیچ. در اندیمشک که بود؟ هیچ کس. این افسر عراقی برای ردههای بالای خود گزارش مینویسد و میگوید: «من برای شناسائی پادگان نیروی هوایی رفتم و آنجا را دیدم.» ولی چنین تحلیل میکند که: «به نظر میرسد دشمن کمین گذاشته باشد و این یک نقشه باشد. یعنی به نظر میرسد که دشمن میخواهد نیروهای عراقی به سمت شرق کرخه بروند و از پشت راهشان را ببندد.» لذا نیروهای عراقی در غرب کرخه باقی میمانند و این وضعیت سبب فتح الم بین میشود. آنان اگر به سمت شرق کرخه میآمدند، ما یک عملیات جداگانه را باید انجام میدادیم. در سمت اهواز نیروهای عراقی به راحتی از سمت جفیر عبور میکنند و میآیند به سمت اهواز و پادگان حمید را هم به راحتی میگیرند ولی در پانزده یا بیست کیلومتری اهواز میمانند. یعنی جرئت قدم گذاشتن به داخل شهر را ندارند. در سمت آبادان، آن شهر را محاصره میکنند؛ آن هم نه با یک یا دو لشکر لشگر بلکه با هشت لشکر لشگر این کار را انجام میدهند. در برابرشان هم هیچچیز نیست. در طرف ما هر کس دوستانش را بر میداشت و یک تعداد اسلحه میگرفت و به جبهه میرفت و هیچ انسجامی نداشتیم. نه ارتش آمادگی داشت و نه سپاه و نه مردم.
چرا عراق در اطراف آبادان ماند؟ بهتر است قدری روی آن بحث کنیم.
پس از سقوط بنیصدر، ارتش و سپاه هماهنگ شدند و حملات یکی پس از دیگری مثل ثامنالائمه و طریقالقدس انجام شدند و فتح الم بین با آن شکل روحانی و معنوی و آن ابهت و بزرگی که داشت و اصلاً نامش را عملیات نظامی نمیتوان گذاشت و در تاریخ اسم آن عملیات را عملیات نظامی نباید گذاشت. دشمن را گیج و مبهوت کرد و تلفات و خسارات زیادی به آن وارد آورد و قسمت دزفول و شوش آزاد شدند. در آن زمان بحث بود که این عملیات کجا انجام شود. بعضیها نظر داشتند در اهواز انجام شود و بعضیها نظر داشتند در خرمشهر و در آخر به این نتیجه رسیدند که این عملیات در خونینشهر انجام شود. در عملیات الم قدس و فتح الم بین در مجموع نه هزار کیلومترمربع از خاک جمهوری اسلامی ایران آزاد شد.
آماری که در این زمینه داده میشود و تازه کمترین آمار است، یک چیز که عجیب و تاریخی است و شاید در دنیا سابقه نداشته و آن اینکه کمتر از صد روز فاصله بین این دو عملیات، فتح الم بین و الم قدس، فاصله بود و این در تاریخ بیسابقه است که هشت لشکر لشگر از قسمت دزفول و شوش در عرض کمتر از سه ماه این عملیات را تمام کنند و آن هم عملیاتی با چنان ابهت و چنان حیثیت و چنان عظمت.
آزادی خونینشهر که ابداً توسط ما تبلیغ نشد، اینقدر اهمیت و اثر این عملیات شدید بود که در دنیا تکانش را دیدیم. اثر این عملیات در سوریه و لبنان طوری بود که مانند آن را ما در تهران و اصفهان ندیدیم و این به خاطر عظمت عملیات بود. مستشاران روسی و آمریکایی در خونینشهر طرح دفاعی خونینشهر را برای بیست سال ریخته بودند. خاک ریز از کارون تا جاده اهواز و از جاده اهواز تا شلمچه، یک خاک ریز ممتد شرقی غربی و کانالها و میادین متعدد مین سبب این شده بود که دشمن تصور از دست دادن خرمشهر را هم نداشته باشد. خود خونینشهر غیر از گردانهای تانک با هفده گردان محافظت میشد. دشمن اصلاً تصور سقوط هم نداشت و بجاست که خدمت شما بسیجیان پاک پاک پاک، این نکته گفته شود که مغزها خسته شده بودند و در مرحله سوم الم قدس، همان طور که در صحبتهای قبلی خدمت شما گفته شد، نمیدانستیم چه تصمیمی بگیریم. آیا باید داخل خونینشهر شد یا نه؟ کیفیتها پایین آمده بود. تلفات داده بودیم؛ آیا اگر ما داخل خونینشهر برویم موفق میشویم؟ دیگر قدرت تصمیمگیری نبود، تا اینکه برادران خدمت امام رسیدند و به امام عرض کردند که خونینشهر این سختیها را دارد و ما هر چه پیشبینی میکنیم باز نیرو کم داریم. وضع این گونه است و نمیتوانیم حمله کنیم، سیمخاردار است و درعینحال نمیتوانیم تصمیم بگیریم، شما نظر بدهید که چه کنیم، حمله کنیم یا نکنیم؟ تمام این صحبتها را کردند و امام در جواب برادران گفته بود که تا توکلّتان چقدر باشد. برادران دیگر ننشسته بودند و به طرف جنوب حرکت کرده بودند. همه لشکریان لشگریان خسته بودند و وقتی گفته امام را برای آنها باز گفته بودند همه به گریه افتادند و گفتند حال که امام فرمودهاند به خدا توکل میکنیم و امام راست میگویند که ما توکل به خدا نداریم و به این علت سست هستیم.
تصمیم گرفته شد که با آن نیروی کم و با آن حرکت معجزهآسا عملیات الم قدس انجام شود و دیدید که چقدر اسیر، هزار هزار اسیر، حتی شبی هجده هزار اسیر، ولی باز ما متوجه نبودیم که چه شد. همان طور که گفتم در خارج از ایران، این عملیات اینقدر تکان داده بود. که وقتی با حافظ اسد صحبت میکردیم سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود. سیستم نظامی سوریه و لبنان، شیعیان لبنان، فلسطینیهایی که مؤمن به انقلاب و معتقد به انقلاب بودند و نه در خط یاسر عرفات، همه اصلاً بهتزده شده بودند که ایران چه قدرتی دارد. چند وقت پیش با فرمانده نیرویی دریایی صحبت شده بود و گفته بود در زمانی که سقوط خونینشهر قطعی شده بود، همه به وحشت افتاده بودند و ترسیده بودند و کشتی کشتی میرفتند آن طرف. مشخص بود که ترس پیدا کرده بودند که با سقوط خرمشهر، ایران حرکت را به سمت کویت و به سمت بصره ادامه خواهد داد. تا این حد دشمن وحشت کرده بود و ترسیده بود و این حرکت اینقدر اعجاز انگیز بود و آن قدر ابهت در آن بود که آن چنان آمریکا را به وحشت انداخت. از ترس رشد انقلاب و صدور انقلاب بود که اسرائیل به لبنان حمله کرد تا به این ترتیب قدرت آمریکا برای کشورهای عربی به نمایش گذاشته شود و به آنها فهمانده شود که آمریکا قدرت دارد و نظرها از جنگ ایران به جنگ اعراب و اسرائیل منحرف شود و همچنین صدام هم این وسط نجات پیدا کند و بعد اینکه ریشه انقلاب اسلامی و آن موجی که در لبنان ایجاد کرد، بخشکد و به قول برادر عزیزمان هاشمی رفسنجانی، آمریکا به تمام نتایجی که میخواست برسد، رسید مگر یک نتیجه. قدرت خودش را به اعراب نشان داد و اذهان را به سمت جنگ اعراب و اسرائیل برگرداند و انقلاب را در لبنان به مقدار زیاد خفه کرد. فقط به یک نتیجه نرسید و آن هم برگرداندن ذهن ایران به جنگ اعراب و اسرائیل و نجات صدام بود و این بر اساس هوشیاری و آن درایت و بصیرت بزرگ امام بود که روی این مسئله دست گذاشتند که راه قدس از کربلا میگذرد و از کربلا به طرف قدس میرویم.
حرکت بعد حرکت محرم بود. یک جبهه گسترده را در محرم باز کردیم. جبهه گستردهای که از مهران شروع میشد و تا دهلران بود ـ از قسمت دهلران در ارتفاعات جبل حمره ای ـ و عملیات در این جبهه سبب شد راهی به عرض پنجاه کیلومتر به داخل خاک عراق باز شود و رسیدن به بصره را ممکن کند. در این جبهه محرم موفقیت زیاد بود. منتها ای برادران عزیز، اگر به خاطر داشته باشید در روزهای اول جنگ عراق سوار بر اسب مراد میتاخت و صدام رجزخوانی میکرد، چنان که راننده تانکی هنگام حضور در جی راوند، از مردم جی راوند سؤال میکند که تا تهران چند کیلومتر است و جدی هم سؤال میکند و صدام نیز پس از سخنرانی و مصاحبه در خونینشهر، هنگام سوارشدن که خبرنگارها میگویند: «باز سؤال داریم.» میگوید: «مصاحبه بعدی در اهواز.» یعنی دشمن با این قدرت آمده بود و رجزخوانی میکرد.
در زمانی که تانکهای دشمن مه ابا و وحشیانه به خاک ما تاختند، به ناموس ما تاختند و در خونینشهر و سوسنگرد و قصر شیرین آن جنایات را آفریدند و با آن حرکتی که کردند و آن بیبندوباریها و آن غارتها و تجاوزات به ناموس و زن و بچه مردم و به اسارت گرفتن آنها، و از بین بردن حیثیت ما، عراق بر اسب مراد سوار بود. ای رزمندگان دلاور اسلام، توسط همین بسیجیان حزبالله، صدام از اسب مراد به زیر کشیده شد. یعنی صدام و دولت عراق چنان قدرت نظامی خودش را در سرتاسر مرزهای ما از دست داده که چه در هفت صد و پنجاه کیلومتر مرز غرب و چه در پانصد و پنجاه کیلومتر مرز جنوب ـ از بندر فاو تا دهلران و از دهلران تا پیرانشهر ـ در هر کجا نیروهای رزمنده اسلام اراده کنند، به و الله میتوانند داخل خاک عراق شوند و در هیچ جا از این هزار و سیصد کیلومتر دولت مزدور عراق و ارتش عراق که آن قدر مطمئن بود و اکنون ضعیف و شکسته و بی روحیه شده، حتی در یک کیلومتر از این مرز، عراق قادر نیست با یک لشکر لشگر حمله کند. یعنی به کلی قدرت آفند و حمله از دولت عراق و ارتش عراق توسط ید شما و توسط یدالله، گرفته شده است. دولت عراق قسمت اعظم قدرت نظامیاش را از دست داده، چرا؟ چون شما پنجاه هزار نفر را در مهران اسیر گرفتید.
پس از عملیات محرم و روحیهای که در برادران عزیز دیدیم و آن حرکت بزرگ و عظیم، به یک باره صحبت از صلح شد. ای برادران عزیز، خوب دقت کنید، در شرط مؤمن هرگز خلل ایجاد نمیشود. ما از روز اول این شرایط را برای عراق گذاشتیم: 1) ای صدام ما محاکمه تو را میخواهیم. محاکمه آن کسی که تجاوز کرده است.2) از تو غرامت میخواهیم. تو حمله کردی به خاک جمهوری اسلامی و زن و بچه مردم را مورد اهانت قرار دادی و خسارات مالی و جانی به ما وارد نمودی و به اسلام لطمه وارد کردی. ما از تو غرامت میخواهیم. ثانیاً بایستی برآورد غرامت ما را بدهی، یعنی صد و پنجاه میلیارد دلار. اگر عراق صد و پنجاه میلیارد دلار به ما غرامت بپردازد، ما با این پول قادریم روزانه از صدور دو میلیون بشکه نفت جلوگیری کنیم و بازار دنیا را لکهدار کنیم و با این پول قادریم بهترین تجهیزات را از هر کجا که دوست داشتیم بخریم و خودمان را مجهز کنیم و قدرتمند شویم. پس این برای آمریکا سود نداشت. آمریکا که تا حالا سعی کرده کمر اقتصاد ما را بشکند به هر نحوی که شده، جلوگیری از پرداخت بدهی ترکیه و فرانسه، به اقتصاد ما لطمه وارد شود. و ما ضربه بخوریم و این وضع را آمریکا تحمل نمیکند (گرفتن غرامت). 3) متجاوز شناخته و محاکمه شود خوب این را شما رویش فکر کنید. آمریکا توسط عاملی به نام صدام در خاورمیانه آمده و همیاری تمامی دولتهای غربی و عربی جنگی را بر علیه ما راه انداخته و همیشه تکرار شده که جنگ ما جنگ با عراق نیست بلکه جنگ ایران و آمریکاست، جنگ ایران و جهان است نه چنگ ایران و عراق.
== خاطرات ==
=== ماه رمضان ===
در سال 1354 به خدمت سربازی رفت. به گفته خودش، این دوران یکی از تلخترین ایام زندگانی اوست. ولی با این همه، هرگز دست از کارهای خود برنداشت و همچنان این دوران سخت را با قدرت و ایمان پشت سر گذاشت. او در سختترین شرایط نیز سعی کرد تا لطمهای به عقاید و ایمانش وارد نشود. این راه و رویه را در طول سربازی به دیگران هم منتقل میکرد و به این وسیله اطرافیان را تحت تأثیر قرار میداد. سال اول را در «لشکرک» «لشگرک» تهران گذراند و سال بعد به «توپخانه اصفهان» منتقل شد. در آن جا حاجی و هشت نفر دیگر از سربازان را در آشپزخانه پادگان به کار گرفتند. در آن زمان، سرلشکر سرلشگر «ناجی» که بعدها فرماندار نظامی اصفهان شد، فرمانده پادگان بود؛ آدمی رذل و پست که به ظالمی و بیدینی معروف بود. در همان سال، وقتی ماه مبارک رمضان فرار سید، محمدابراهیم با بقیه بچهها صحبت کرد تا برای سحری سایر سربازان غذا درست کنند. به همه خبر دادند که هرکس میخواهد روزه بگیرد، برایش سحری و افطاری درست میکنیم. سربازان هم با شنیدن این خبر خوشحال شدند و عده زیادی با آغاز ماه مبارک رمضان روزه گرفتند. چند روزی نگذشته بود که خبر به «ناجی» رسید. او که عصبانی شده بود، به پادگان آمد و پس از تحقیق و بررسی فهمید که همه این قضایا زیر سر همت است. ابتدا دستور داد تا او را بازداشت کنند. بعد تمام سربازان را در محوطه به خط کرد و یک سطل آب به دست یکی از آنها داد. دستور داد تا به سربازان آب بدهد. معلوم بود که هرکس از خوردن آب خودداری کند، چه عواقب شومی را باید تحمل کند. به این ترتیب، همه سربازان را مجبور کرد تا روزههای خود را باطل کنند. وقتی همت متوجه قضیه شد، ناراحت و عصبانی شد. در واقع میدید که همه زحماتش به هدر رفته است. همان جا تصمیم گرفت بلایی بر سر ناجی بیاورد و دیگران را از شر او خلاص کند.
وقتی آزاد شد و از بازداشتگاه بیرون آمد، تصمیم خود را با دیگران در میان گذاشت. همگی مشغول کار شدند. آشپزخانه را تمیز کردند و کف آن را شسته و بعد مقداری روغن رویش ریختند، ظاهراً همه چیز مرتب بود. وقتی ناجی برای بازرسی شبانه به آشپزخانه آمد، غافل از همه چیز، طبق معمول همیشه، محکم و با غرور وارد آشپزخانه شد. درست در همان لحظه، روی روغنها سر خورد و روی زمین افتاد؛ به طوری که نتوانست از جایش بلند شود و همراهانش مجبور شدند او را به بیمارستان برسانند. ضربه آن سنگین بود که ناجی به این زودیها نمیتوانست از بیمارستان مرخص شود. همت هم که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت، به دیگران خبر مصدومیت ناجی را داد. و به این ترتیب، دوباره برنامه افطاری و سحری از سر گرفته شد و سربازان با خیال راحت، ماه مبارک رمضان را روزه گرفتند.<ref name="isna"/>