اقدس خنده ای کرد و به طرف کمد رفت و گفت: حالا که نشون دادی مشهد، آمدنی هستی پس گوش کن «توجه، توجه اینجا پر از لباسهای رنگ و وارنگ است انواع بلوز، دامن، پیراهن، شلوار. معنی و مفهوم آن اینست که من اینها را نخواهم پوشید، زیرا احتمال شهادت من در 23 سالگی بسیار زیاد است. بعد از من آنها را به کسانی که دوست دارید بدهید!
حرفش که تمام شد صدای آژیر درآورد و خنده کنان به اتاق دیگر رفت
*5 اتوبوس پشت سرهم، دل جاده را می شکافتند و به سوی مشهد می رفتند. اقدس در اتوبوس راه می رفت تا گر اگر کسی کاری داشته باشد، انجام بدهد. خواهر فاطمه، روی صندلی آخر نشسته بود، چادرش را از صورتش کنار زد و گفت: خواهر فراهانی نمی خواهی خستگی در کنی؟ تازه اول راهیم، تا برسیم مشهد و برگردیم، اگر بخواهی اینطور سرپا باشی از پا می افتی، استراحت که فعلِ حرام نیست! اقدس گفت: چشم! امر ما فوق، اطاعت می شود! فاطمه سرش را جلو آورد و گفت: مادر حالشان چطور است؟ سردشان نشود؟ این را برایشان ببرید.
و پتوی نازکی را که روی پایش انداخته بود به دست اقدس داد. اقدس گفت: خدا خیرتان بدهد، باشه برای خودتان، جلوی اتوبوس گرمه، برادر محمدی، بخاری را روشن کرده خدا از خواهری کم تان نکند. با ترمز ناگهانی راننده، اتوبوس استاد، همه از خواب پریدند.
- اقدس خودش را رساند جلو و گفت: چی شده برادر محمدی؟
- راننده گفت: راه را اشتباه آمدیم، از بقیه عقب ماندیم، نمی دانم اینجا کجاست؟ گمشان کردیم اصلاً نفهمیدم چطور شد. شما سرپرست هستید، اگر اجازه بفرمائید شب را اینجا بمانیم، صبح حرکت کنیم. اصلاً نفهمیدم چطور شد، اشتباه آمدیم. اقدس از پنجره به بیرون نگاه می کند، توی دالان، نور چراغها، روی زمین سفید سفید است، باد زوزه می کشد و مشت مشت برف را به شیشه اتوبوس می پاشد. اقدس بلند گفت: حتماً مصلحت خدا بوده، اتوبوس را به نار کنار جاده برسانید، خدا خودش کمک کند. همه نگرانند، کسی می گوید: خواهر فراهانی حالا چکار کنیم؟
از آخر اتوبوس کسی گفت: اگر بخاری ماشین خراب بشه، وسط این بیابون همه یخ می زنیم.انگار کسی با خودش گفت: اگه حمله هوایی بشه چکارش کنیم؟ خانم حسنی گفت: باید با یک راننده وارد می آمدیم. راه مشهد که از این طرف نیست، راننده حواسش نیست خوابش برده حالا، اگر گرگی، دزدی، چیزی حمله کنه، چکار کنیم؟ مادری دخترش را در آغوش گرفت و گفت: توی سرما همه مون یخ می زنیم. خواهر فاطمه گفت: خواهر فراهانی این چه وضعیته؟ چی شده؟
اقدس جوری که همه بشنوند گفت: لطف خداست، شاید جلوتر ممکن بود اتفاق بدی رخ بده اینطور شد، الحمدالله، حالا هرکدام 1000 تا صلوات نذر سلامتی آقا امام زمان کنید، نظر مبارکشون که به ما بیفته، راه را پیدا می کنیم و ان شاءالله به پابوس حضرت می رسیم. صدای جیغ الهه حرفهای اقدس را قطع کرد. همه به طرف صندلی خانم نورد، مادر اقدس هجوم بردند.
*اقدس وارد اتاق شد و با شادی گفت: با کمک خدا و امام رضا فردا دیگه بر می گردیم خمین، مامان عزیزه حالت بهتر شده که با هم یک حرم دل چسب بریم؟ الهه که کنار مادر نشسته بود گفت: ماشاءالله به تو، توی این چهارروزه یک دقیقه زمین ننشستی، این طرف برو اون طرف برو.
100 دفعه بیشتر رفتی حرم، انگار دفعه اوله که آمده مشهد، تو چکار داری با امام رضا (ع) بگذار به بقیه زوار هم برسند. مادر گفت: الهی قربون امام رضا برم، توی شهرش باشم و نتونم برم به پابوسش؟ خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که لیاقت نمی دی؟این چه دردی بود که ناغافل منو از پا انداخت؟ آقای طوس! به مظلومیت بچه ام، شهیدم، مسعودم، قسمت می دم، اجازه بده به پابوست بیام، دلم می خواد، اما چه جوری بیام؟ دلم برات پر می زنه. اقدس گفت: مگه دختر نداری؟ خودم شما را کول می کنم و تا خود حرم می برمتون، شب حرم خلوت می شه، اگر این دختر ته تغاری هم نیامد، خوابش گرفت، نازش گرفت، خودمون دوتایی می ریم. مسعود شما به من مأموریت داده تا در خدمتتون باشم. سادات خوشگل من، نبینم غصه می خوری ها!
الهه از جا بلند شد و گفت: خدا رحم کرده که این زبون را داری وگرنه و گرنه چکار می کردی. اقدس خنده ای کرد و گفت: به امر و به فرموده اولین شهید بزرگوار، خاندان جلیل فراهانی، مسعود فراهانی بنده در خدمت بانو عذرا سادات نورد، در خدمتگزاری آماده ام. شب چه ساعتی تشریف ملوکانه تان را به زیارت می برید؟!
*از صبح زود اتوبوس، تخته گاز در جاده ها، بسوی خمین پیش می رفت. همه ساکت بودند و در دنیای خودشان غرق. بعضی از دلها در ضریح امام رضا (ع) جا مانده بود. و دلهایی هم که در اتوبوس می تپید، سبک سبک بود. دل اقدس اما هنوز در تب و تاب بود. آیا امام رضا (ع) شفاعت می کند؟ آیا مسعود از کارهای او راضی است؟ «مسعود در وصیت نامه اش از اقدس خواسته بود پیرو امام باشد و به اسلام و انقلاب خدمت کند». آیا کارکردن در بسیج خدمت به اسلام و انقلاب و پیروزی از راه امام نبود؟ بار امانت شهیدان چقدر سخت است! خواهر اولین شهید بودن، خواهر شهید بودن سخت است. یا [[[ابوالفضل العباس]] تو رسم گذاشتی که برادران کوچکتر قبل از شما به شهادت برسند و تا اجر دوبار شهید شدن را ببری. تحمل و صبر در فراق شهدا سخت است. چقدر دلم برای مسعود تنگ شده، داداش معسود، جبهه چقدر به تو نیاز داره، جنگ شده. خدایا امام تنها نماند. خدایا رزمندگان اسلام را پیروز کن. شهدای ما را با شهدای [[عاشورا]] محشور کن. بسم الله الرحمن الرحمیم، الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم ولاالضّالین.
خدایا من را در راه شهدای اسلام قرار بده. بسم الله الرحمن الرحیم قل هوالله احد، الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد. خدایا شاخه نوری به روح مسعودم برسان.